تبليغاتX
صدای آشنا
اجتماعی و فرهنگی



داستان کوتاه:سه راهی

 

سه راهي

مرد، با بيتابي اينطرف و آنطرف دهليز شفاخانه قدم ميزد. گاهي آرزو ميكرد زنش زود چشم باز كند و به هوش بيايد و زماني هم از اين آرزويش منصرف ميشد؛ زيرا جرئت نگاه كردن به چشمان نازيه را نداشت و از اينكه با او مقابل شود، مي شرميد. با آنكه از كردار گذشته اش سخت پشيمان بود، بار بارخود را نفرين كرده و با ترس گنگ و مبهمي زمزمه مينمود: "گناه مه خو بخشيدني نيس. مه با همي گناه ها، زن و اولادهايمه از دست خواهد دادم."

با همين احساس گاهي سرش را به ديوار ميكوفت و گاهي، هاي هاي گريه ميكرد و زماني هم منتظر ميماند تا يكبار نازيه به هوش بيايد و آنوقت او معذرت خواسته دستانش را ببوسد. باور داشت كه نازيه نرم دل است و مثل بارهاي ديگر و گناهان ديگر، او را خواهد بخشيد و آنگاه او از صدق دل، توبه نموده و زنده گي صميمانه را با خانوادهء كوچكش از سر ميگيرد...

درآنسو در چپركت اول نزديك كلكين، نازيه در حالت اغما بسر ميبرد. داكتر هرباري كه ميآمد سيرمش را چك ميكرد و وسيلهء انتقال اكسيجن را بيشتر در دهنش فشرده و يا آنرا جابجا مينمود؛ ولي نازيه به هوش نمي آمد و همانطور بيخبر از همه جا افتيده بود.

 سرانجام همينكه تاريكي شب، دامن گسترد و آفتاب در پشت كوهها چشم بست، نازيه آرام چشم گشود. لحظاتي چشمانش به سقف اتاق ماند. بعد از نيم ساعت كه به هرجا خيره شد؛ دفعتاً از خود پرسيد: "مه كي استم؟ كجا استم؟... و يكبار با بخاطر آوردن ساعات آن شب تاريك و ابرآلود، موهاي سرش راست شد، بغضي گلويش را بست و اشك در چشمانش حلقه زد و به ياد آورد:

آنگاه  كه شب، چادر سياهش را برسطح زمين هموار نمود؛ دامنهء كوهي كه خانهء شان در آن قرار داشت، بيشتر از شب هاي ديگر تاريك و غبار آلود بود. بسياري از خانه ها در تاريكي مطلق فرورفته و ساكنان شان هم، در خواب هاي عميقي به سر ميبردند. تنها يگان خانه با هريكين ها و شيطان چراغك ها روشن بود و سروصداهايي از آن به گوش ميرسيد. درآن ميان، اوهم تنها هريكين كهنه اش را روشن نموده و در كنار آن، ساعتها بود كه بر بالين پسر مريضش بيدارمانده و دقيقه شماري ميكرد تا شوهرش برگردد. هرچند گاهگاهي خواب بر او غلبه مينمود؛ اما گريه ها و ناله هاي پسرش، خواب را بر او حرام ميساخت. شوهرش هم حسب معمول، باز به بهانهء خانهء همسايه، سر شام رفته و هنوز بر نگشته بود. پسرك در تب ميسوخت و نالش ميكرد. نازيه نگران حالتش بود؛ زيرا ميديد كه با گذشت هرلحظه، حالش وخيم تر ميشود.

 پريشاني از هرطرف احاطه اش كرده بود. برخلاف ديگر شب ها كه انتظار شوهر برايش عادي بود، امشب براي آمدن او بيتابي ميكرد.

 شوهرش عادت داشت هرشب به خانهء دوستان يا همسايه هاي دور و نزديك برود و ساعاتي را با خوشي سپري نموده و بعد ناوقت هاي شب برگردد و وقتي هم  نازيه اعتراض مينمود، با سر و صدا و غالمغال ميگفت: "تو و اولادهايت، خو شوين؛ مه ميايم ديگه. مه ده خانه دل تنگ ميشم. اونجه همراي  يكي دو مرد، يك ساعت درد دل ميكنم. از احوال و اوضاع مملكت خبر ميشم؛ باز ميايم."

نجيب كوچك، خودش را به آغوش مادر چسپانده و پيهم گريه، ناله و سرفه ميكرد. نازيه، كمپل كلاني را دور خود و پسرش پيچيده و يگان بار كه خواب بر پسرش غلبه ميكرد، به فكر دخترك چند ماهه اش ميافتاد و به مشكل و آهستگي خود را به او ميرساند، دستي بر موهاي مجعدش كشيده و لحافش را درست مينمود.

آن شب، حالت عجيبي برايش دست داده بود. با شنيدن هرصدايي دلش از ترس فرو ميريخت. استماع صداي عقربه هاي ساعت كه هردو روي هم قرار گرفته و ساعت 12 شب را نشان مي دادند، برايش يكنواخت و خسته كن شده بود. از شوهرش هم خبري نبود. او عصباني شده و با استفاده از غيبت شوهر، به او دشنام هاي بد و ركيك ميداد و او را بي مسووليت و بي پروا ميخواند. گاهي دلش گواهي بد ميداد. احساس ميكرد حادثات بدي همين امشب به وقوع خواهد پيوست. افكار بد و شيطاني، بر مغزش هجوم آورده بودند. يكبار صداي نفس هاي بلند بلند پسرش او را به خود آورد. با وارخطايي به صورت طفلك ديد. نفس هاي نجيب، به شمارش افتاده بود و دست و پايش هرلحظه رو به سردي ميرفت. ناخودآگاه سروصدا به راه انداخته گفت: "اوه خدا جان! به بي كسي و تنهايي مه رحم كو و بچيمه از مه نگي! بچيمه نجات بتي!"

 بعد با خود زمزمه كرد: "مه برم پشت شرف او ره صدا كنم..."

آن شب، شرف به خانهء مدير سياه رفته بود. خانهء او چند خانه بالاتر از خانهء آنان قرار داشت. نازيه هراسان چادركلانش را گرفته و شرف... شرف... گويان از خانه برآمد. از بس پريشان بود و ميخواست زودتر شوهرش را صدا بزند. چند بار پاهاي برهنه اش به سنگ هاي كوه خورده، افگار شد و چند بار هم لغزيده و نزديك بود بيفتد؛ اما هرطوري بود، افتان و خيزان بالا ميرفت تا بخانهء مدير سياه برسد و شوهرش را كه حتماً مصروف قصه، قماربازي يا كرمبول است، صدا بزند.

 او همانطور بالا ميرفت، از پا هاي برهنه اش صدايي بر نميخواست. تنها آواز نفس هايش به گوش ميرسيد. آرام و بيصدا خود را در نزديكي خانهء مدير سياه رساند. ديوار را گرفته و از زينه هاي سنگي بالا رفت. هنوز به دروازه نرسيده بود كه دفعتاً صداي زمزمهء دو شخص به گوشش خورد. حس كنجكاوي اش تحريك شد. آرام خود را زير پنجره رساند و با شنيدن صداي مرد و زن، از حرکت باز ماند. باورش نميشد كه صداي اين مرد اينقدر به شوهرش شبيه باشد. مرد با لحن عاشقانه و صميمانه حرف ميزد. در آوازش نوعي ملايمت، عشوه و محبت را احساس كرد.

يكبار با خود گفت: "ني اي شرف نيس؛ شايد مرد همسايه باشه كه صدايش به شرف ميمانه."

خواست شوهرش را به نام صدا كند؛ اما دلش نخواست. در همين هنگام، صداي زن توجهش بيشتر به خود جلب کرد که ميگفت: "شرف جان! مه همراي تو ايتو عادت كديم كه نميتانم بدون تو زنده گي كنم. تره بخدا امشو ناوقت تر خانه برو."

بعد صداي خنده هاي ملايم شوهرش را شنيد كه د رهمان حال ميگفت: "همي حال هم بسيار ناوقت شده، نمي ماني كه برم.....

نازيه ديگر تحمل نتوانست و با گامهايي که از خشم ميلرزيد، از دو پتهء ديگر زينه هم بالا رفته و خود را با آخرين قدرت و سرعت به داخل اتاق کشيد.

حدسش درست بود. زن همسايه و شوهرش با هم در بستري آرميده بودند. زن بيحيا سرش را روي شانه شرف گذاشته بود. با ديدن او، هر دو از جا پريدند. شرف كه در اولين نگاه نازيه را شناخت، ديوانه وار به سويش دويده و با عصبانيت پي در پي پرسيد: "اينجه چه مي کني هه؟ چرا آمدي؟ هه هه هه؟"

 ولي نازيه با ديدن آن صحنه، لال شده بود و فقط به عقبش اشاره ميكرد و او... او... ميگفت. سيل اشك از چشمان خسته اش سرازير شده بود.

شرف، دست او را گرفته و کشان کشان رهسپار خانه شد. در طول راه هم با خشونت چنگي به موهايش مي انداخت و پيهم ميگفت: "تره چند دفعه گفتيم كه از خانه بيرون نبرآيي. باز عين سرحدت به خانه همسايه كشيد. حالي ايقه شدي كه مره تعقيب ميكني؟ چه ميگفتي هه چه؟"

نازيه فقط به خانه اشاره ميكرد و گريه مينمود. هنگامي که بخانه رسيدند، شرف با ديدن پسرش كه نفس نفس زنان  دست و پا زده و در تب ميسوخت و دخترش كه بسيار گريسته بود، علت آمدن نازيه را دانست. او با ديدن وضعيت بد اولادهايش وقت را از دست نداده، پسرش را بغل كرده به راه افتاد و نازيه  هم دخترش را گرفته از عقب شوهرش روان شد.اودرطول راه پسر مريضش را فراموش  نموده و فقط به كارزشت شوهرش مي انديشيد و با خود ميگفت: "ده اي قدر وقت، او فقط مره فريب داده و ده حق مه و اولادهايم ظلم و خيانت كده. خدا جزايشه بته! مه هيچ وقت او ره نميبخشم."

 بعد يادش آمد كه شب ها شوهرش ناوقت به خانه مي آمد. در اوايل او انتظار مي نشست؛ اما شرف بي توجه به او ميخوابيد و يگان بار هم با عصبانيت ميگفت: "انتظار مه نباش. آرام پهلوي اولادهايت خو شو. مه كارت ندارم."

و او بدون اينكه جوابي بدهد، خاموشانه زير لحافش ميگريست و صبر مينمود...

با ياد خاطرات گذشته، باز سيلابي از اشك هاي داغ، صورتش را فرا گرفت. شيارهاي اشك، آرام آرام به گريبانش ريختند و او با عصبانيت زمزمه كرد: "نمي بخشمت شرف نميبخشم! سرم كه ده سنگ لحد هم بخوره اي كارت يادم نميره خدا نبخشيت."

يكبار صداي گريه هاي بلند شرف، از دهليز شفاخانه به گوشش خورد. تكان خورده بلند شد، سر جايش نشست و سراپا گوش شد. شنيد كه شرف گريه آلود با داكترها جنگ ميكند. سروصدايش دهليز را فرا گرفته، خواست برخيزد؛ اما نرس داخل شده مانعش شد.

 نازيه به گريه گفت: "او آدم كه گريه ميكنه شوهرم اس، ببينم كه چه شده؟ برش بگوين كه مه خوب استم، مره چيزي نشده؛ ها راستي دختر و بچيم كجا استن؟"

نرس با جديت گفت: "لطفاً استراحت كنين خانم! شما ره بيهوش از موتر تكسي پايين كديم. دخترت پيش خدمه اس و وضعيت بچيت خراب بود؛ شايد بخاطر همو جنگ ميكنه."

نازيه گريان شده گفت: "چرا خوارجان بچيمه چه شده؟

نرس جواب داد: "او سينه بغل شده، مگم شما او ره بسيار ناوقت به شفاخانه آوردين."

در همين هنگام، خدمه دخترك نازيه را برايش آورد. لبان نازك دخترك، با ديدن مادرش متبسم شد. مادر هم، شكر گويان او را در آغوش فشرد. تا ميخواست بوسهء بر رخسارش بزند كه شوهرش داخل شده و گريه آلود گفت: "بخي او زن كه سر ما قيامت شده؛ بيخي كه داكترها ميگن بچيت مرده، بيخي كه نجيبه از دست داديم!"

 نازيه دخترش را در آغوش فشرده برخاست. دويده دويده از عقب شوهرش رفت و چند اتاق دورتر، به جنازهء پسرش برخورد. داد و فرياد به راه انداخت تا ميتوانست يكجا با شوهرگريه كرد و يكبار وقتي وقايع آنشب بخاطرش آمد؛ با نفرت اشك هايش را پاك كرد و خشم آلود به شرف گفت: "از اينجه برو! اي بچي مه اس! او پدر نداره! پدر خيانتكار و نامردش ديشو مرده!

شرف عذر و زاري كنان گفت: "نازيه مره ببخش! ديگه تكرار نميشه مره ببخش! مه قبول دارم كه از بي مسووليتي مه اي كار ها شده، مگم....

نازيه كه نزديك بود از خشم منفجر شود، با قهر گفت: "ديگه تره نميبخشم و از خدا ميخواهم كه سخت ترين جزا برت بته و روي خوشي و خوشبختي ره نبيني."

داكتران و نرس ها، هردو را به آرامش دعوت نموده و از شفاخانه بيرون كشيدند. نازيه ديگر اشك نميريخت و درحاليكه دخترش را در آغوش ميفشرد، داخل موتر امبولانس نزديك جنازهء پسرش نشست و به شرف اجازه نداد به موتر بالا شود...

صبح همان روز، فاميل كوچك به سه راه رفتند. شرف كه بقيهء شب را عقب دروازهء بسته حويلي به سر برده بود، اجازه نيافت تا با گامهاي ناپاك، جنازهء پسرش را تا گورستان بدرقه كند. از اينرو به صوب نا معلومي در حركت شد. نزديكانش جنازهء نجيب كوچك را به گورستان بردند و نازيه با دختر كوچكش رهسپار خانهء پدرش گرديد...

نيلاب نصيري

16 سنبله1388 خورشيدي

كليد گروپ كابل كارته سه

   


موضوع : داستان های کوتاه
| +| نویسنده: نیلاب "نصیری" |


داستان کوتاه

 

سزاي بيوفايي

صداي زنجير و زولانه، در فضاي خفقان آور و نيمه تاريك زندان، يكبار ديگر به گوش زندانيان خورد. همه گوش به پشت ديوار مقابل شان سپرده بودند. تا ببينند كه تازه واردي كه به جمع آنان ميپوندد، كي و چگونه است.

يكبار از عقب همان ديوار مقابل، جوان خوشقيافه و نظيفي ظاهر شد. او متفكر و استوار راه ميرفت. وقتي چشمان انتظار ديگر بندي ها را ديد، لبخند تلخي روي  لبهاي زنگ بسته اش پديد آمد. چشمان خسته اش يكي يكي را از نظر گذراند و آرام گوشه اي را برگزيده نشست. همه زندانيان منتظر بودند، بدانند كه بندي تازه وارد چه مي گويد؟ چه عكس العملي نشان ميدهد و چرا به اين مدفن تاريك پا نهاده است؟ اما نقيب بي توجه به انتظارات آنان، پشت به ديوار تكيه داده و سرش را به سه كنجي ديوار جابجا كرد. نگاههايش به ديوار مقابل دوخته شد. نگهبانان مسلح بيرون رفتند و دروازه، دوباره بسته گرديد.

نقيب  چشم به سقف دوخته بود و در اين فكر به سر ميبرد كه بعد از اين، زنده گي اش چه مفهومي خواهد داشت. هيچگاه چنين نيينديشيده و چنين خواب بدي هم نديده بود.هنور باورش نميشد با دو دست زولانه شده در كنج زندان باشد. او كجا و زندان كجا.....

به خود تكاني داد و متوجه شد كه راستي هم اينجا زندان است؛ به چهره هاي هم اتاقي هايش نظر افگند و ديد كه همه با چشمان فرورفته و چهره هاي كم نور، با سر و وضع نامرتب نشسته اند.

 نوميد شده با خود زمزمه كرد: "كاش هرچيزيكه امروز اتفاق افتاد، خواب بدي باشه و مه بتانم فراموشش كنم. كاش او..." يكبار به ياد گذشته هاي نه چندان دور افتاد؛ آنگاه كه تازه مكتب را تمام نموده و تصميم گرفت كار كند. پدر با سرمايهء هنگفت برايش يك دكان موباييل و لوازم برقي ساخت. درآنجا كارش خوب و وقتش خوش ميگذشت. روزها سعي ميكرد رفتار و كردارش بهتر از گذشته باشد تا مشتريانش بيشتر و بيشتر شوند.

 با گذشت هر روز، بر دوستان و مشتريانش افزوده ميشد. پدرش، هفتهء يكبار به ديدن و بررسي كارهايش مي آمد. مرد پنهان از نگاههاي پسرش از دكانداران دور و نزديك همان سراي، در مورد او مي پرسيد و از آنان بجز خوبي و نيكي پسرش نمي شنيد.

دفعتاً صداي افتادن گيلاس زنداني كه از چاينك چركين و سياه زندان، براي خودش چاي ميريخت، نقيب را بخود آورد. او باز خود را در زندان يافت. لحظاتي غمگين شده و اندوهگين گفت: "كاش روي بهاره نميديدم و عاشقش نميشدم. من كجا و عشق كجا. همه چيز از دست خودم شد."

 باز بار ملامتي را از خود دور كرده گفت: "گناه مه چيس؟ مه خو دوستش داشتم و ميخواستم همرايش عروسي كنم؛ او بيوفا بود. دخترها بايد مثل فرشته ها پاك و بي آلايش باشن. بري اونا كارهاي بد، نمي زيبه!"

يكبار تصوير "بهار" در مقابل چشمانش مجسم شد. تصوير شكل گرفت، زنده شد و مانند گذشته ها با خندهء صميمانه و دندان هاي مرواريدگونه بررويش خنديد. نقيب با ياد بهار زيبا و بيوفا، به ديوارهاي چرك و ناشفاف زندان چشم دوخته بود و از خندهء سرشار از محبت و صميميت بهار، لذت ميبرد و سرتاپا غرق تماشا شده بود.

 آرام آرام يادهاي بهار از اولين روز آشنايي، در خاطرش زنده شد. يادش آمد كه بهار، براي بار اول به دكان او آمده و از اينكه نقيب مصروف بود، چشم به تيلفون هاي زير شيشه دوخته بود. مشتريان ديگر رفتند و بهار كه ميخواست تيلفون بخرد، هنوز نمونهء مورد علاقه اش را ميپاليد. نقيب محو تماشاي زيبايي هاي بهار شده بود. بهار سراپا زيبا بود. قدميانه، اندام نازك و موزون داشت. وقتي  سرش را بلند كرد، چشمان براق و شوخش با نگاههاي گرم نقيب افتاد. با جرئت گفت: "تيلفون كار داشتم و هم يك سيم كارت كه نمبر خوب داشته باشه."

نقيب كه از بهار و جرئت او خوشش آمده بود، گفت:" درست اس، دختر جذاب!"

با عجله، يكي دو نمبر خوب را به او داد و بهار يكي را پسنديد و يك تيلفون را هم خوش كرده گفت: "اينه اي سيم كارته در تيلفون پرتين و از شمارهء خود ده تيلفون مه زنگ بزنين. كه صدايشه امتحان كنم."

نقيب كه از هوشياري و جرئت دختر جوان در حيرت فرو رفته بود، گفت: درست اس.

تيلفون را آماده كرد و از تيلفون خود برايش زنگ زد. بهار در گوشهء دكان رفته و بلي بلي گفت و با شنيدن آواز نقيب اضافه كرد:"صداي تان مقبول و بلند ميايه تشكر! درست اس. خو نمبر شماره هم ثبت ميكنم كه اگه تا يك هفته تيلفون خراب شد، دوباره بيارمش."

نقيب هم خوشحال شده گفت: "خوب اس مه نمبر شما ره به چه نام ثبت كنم. دختر جوان خنديده گفت: "بهار."

 به اين بهانه، نقيب نشاني از اين دختر طناز را با خود حفظ كرد. بهار موبايل را درون دستكولش گذاشته گفت: اگه تيلفون خراب بود، باز تماس مي گيرم."

نقيب خنديده گفت: هزار دفعه، هر مشكلي كه داشت به مه تماس بگيرين! باز از نزديك بياين و مشكله حل ميكنيم."

بهار با نازهاي مخصوص خودش، دكان را ترك كرد. به تعقيب او نقيب دهن دكان برآمده  تا هرجا چشم كار ميكرد، رفتن بهار را به نظاره نشست و وقتي بهار در ميان ازدحام مردم گم شد، اندوهي مبهم و ناشناخته اي قلبش را فرا گرفت و آرام با خود گفت: "بهار راستي كه بهاربود. با آمدنش ده قلب تاريكم روشني و ده مشامم بوي خوش آمد. كاش او ره باز ببينم، كاش بهار باز بيايه."

چند رو بعد، ناوقت يك شب كه نقيب غرق در روياهاي عاشقانه اش بود. بهار زنگ زد. با ديدن نام بهار در صفحهء تيلفون، خواب از چشمان نقيب فرار كرد. بهار با خنده ها و سخنان گرم، احوال پرسي كرد و در ادامه شكايت كنان گفت: "مه صبح ميايم دكان تان. تيلفونم درست كار نميكنه، تبديلش ميكنم. بيايم ني؟"

نقبب مودبانه گفت: "هزار دفعه، دكان خودتان اس."

بهار عاشقانه گفت: "صبح از نزديك ميبينم، شب خوش...خدا حافظ... به اميد ديدار..."

همينكه صبح نقيب چشم گشود، جهان برايش روشنايي زيباتري يافت. با هزار شوق و علاقهء توصيف ناپذير به دكان رفت. باز بهار با بوي خوشش نزد او آمد. نقيب با خوشي استقبالش كرده هرآنچه او گفت، بي چون و چرا پذيرفت و در خاتمه تكرار كرد: "هر وقت مياين بياين؛ هرچه ميخواهين ببرين؛ دكان و همه زنده گي ام صدقهء سرتان."

 و بهار، خنديده او را ترك كرد. شب ديگر نقيب به خود جرئت داده در همان ناوقت شب، به بهار زنگ زد و در ابتدا از چگونگي كار كرد تيلفونش پرسيد و بعد برايش ابراز عشق كرد. عشق پاك و بي آلايش و بهار هم صادقانه اعتراف كرد كه دوستش دارد. از صبح همان روز، ديد و بازديدها و رد و بدل كردن نامه ها و تحايف عاشقانهء آن دو، آغاز شد.

آرام آرام دو سال گذشت. نقيب كه بيشتر از جانش به بهار عشق ميورزيد، يك روز كه در خانه صحبت در مورد عروسي او شد، رو به مادرش نموده گفت: "مه دختره ديديم و منتظر اجازهء شما بودم؛ حالي كه ميخواين مه عروسي كنم، خانه ره نشان ميتم؛ برين خواستگاري."

مادرش با خوشي پذيرفته گفت: "اينه خپك كار تمام! بچيم شكر از خود پوره اس. ميريم و انتخاب او ره هم ميبينم."

خواهر و مادر نقيب، چند بار عقب بهار به خواستگاري رفتند؛ اما هربار با جواب منفي، توهين، تحقير و سخنان نيش دار خانوادهء او مواجه شدند، ولي به روي خود نياوردند و از نقيب هم پنهان كردند تا اينكه حوصلهء شان به سرآمد و يك روز كه نقيب، نتيجهء چند بار رفت و آمد آنان را پرسيد؛ درحاليكه مادر مانع دخترش ميشد، دختر جوان گريه آلود گفت:

"بيادر جان! اونا تره لايق دختر خود نمي بينن. به ما چند بار جواب رد دادن؛ اما ما باز هم چشم سپيدي كده رفتيم. ديگه نميريم؛ اونا، مه و مادرمه توهين ميكنن."

نقيب غمگين شده گفت: "خوب اس، حالي ديگه نرين! مه خودم يكي كاري خاد كدم؛ و به فكر فرو رفت كه چرا بهار در اين مورد، با او حرفي نزده! و وقتي هم با او تماس گرفت، بهار با سردي گفت: "مه چي كده ميتانم نقيب! چيزي كه فاميلم بگويه؛ ببينيم چه ميشه!"

فكر كرد بهار ميخواهد از او دور شود. احساس اينكه بهار از او دوري كند، ديوانه اش ميساخت. روزهاي بعدهم از چند دوستش، در مورد ارتباط دوستانهء بهار و دوست ديگر شان احمد، حرف هايي شنيد و دست رد به سينهء هركدام كوفت و بهار را از اين تهمت هاي ناروا پاك دانست.  

اما با بدبختي، ماههاي بعد درك كرد كه بهار ميخواهد از او دوري كند. وقتي اين احساسش را با او در ميان ميگذاشت، بهار طرفه ميرفت و جوابش نمي داد. كم كم نقيب شك بر شده بود كه بهار در همان ناوقت شب، با شخصي ديگري صحبت ميكند؛ زيرا هر بار كه برايش زنگ ميزد، تيلفون بهار مصروف ميبود.

او چند بار در مقابل دوستانش قسم خورد كه هرگاه حرفهاي آنها در مورد بهار حقيقت باشد، او خود و بهار را از بين ميبرد ولي حاضر نخواهد شد بهاراز ديگري شود.

 سرانجام يكروز كه تيلفونش خراب شده بود، ناخود آگاه تيلفون دوستش احمد را گرفته گفته مه پشت نان ميرم، زود پس ميايم تو همينجه باش؛ دكان فكرت باشه!"

هنوز مقداري از راه را طي نكرده بود كه دفعتاً تيلفون لرزيد و پيام آمد. ناخود آگاه چشم به صفحهء تيلفون دوخت و با ديدن نمبر تيلفون بهار، چشمانش به سياهي رفت. بهاربراي احمد پيام عاشقانه اي نوشته و در خاتمه در نقطهء مشخصي، وعدهء ديدار گذاشته بود."

نقيب، به ذخيرهء پيام ها مراجعه كرد و با خواندن هرپيام، هرآنچه ديگران در مورد ارتباط آن دو گفته بودند، آگاه شد؛ گريان در كنجي نشست و گفت: "بهار بيوفا! مه هيچ فكر نميكدم تو..."

آنگاه با عجله از راهي كه رفته بود، باز گشت. خشمگين از يخن احمد گرفته گفت: "تو ايقه شدي كه به مه خيانت ميكني. مه تره دوست ميگفتم. تو به دوستي ما خيانت كدي؛ ايتو نميمانمت! تو خو ميفاميدي كه مه و بهار، يكي ديگه خوده دوست داريم. او عشق مه اس؛ او زنده گي مه اس."

هر دو به جان هم افتادن. در همين هنگام، مردم جمع شده و خلاص شان كرد. احمد كه در حال فرار بود گفت: "بهار تره دوست نداره، تو خوده شله كدي. بهار از مه اس، ما ده همي روزا نامزد ميشيم؛ دلت بكفه!"

 او كه خشم نقيب را ديده و احساس خطر مي كرد، خواست هرچه زودتر به بهار احوال بدهد كه از خانه بيرون نشود؛ اما تيلفون نزدش نبود. با عجله به جانب تيلفون خانه رفت؛ اما هر چند كوشيد، تيلفون بهار رخ نشد.

آنطرف، بهار آرام آرام سوي وعده گاه در حركت شد...

نقيب با سر و روي خون آلود، تصميم خطرناكي گرفته و بسوي خانه رفت. مادرش نان ميپخت. بدون اينكه به او چيزي بگويد به اتاق مادر و پدرش رفت. تفنگچهء پدرش را كه جاي آنرا ديده بود، برداشت و باشتاب از خانه بيرون شد و خود را به بازار رساند؛ درست در همانجايي كه بهار و احمد، وعدهء ملاقات گذاشته بودند.

وقتي رسيد، در اولين نگاه بهار را ديد كه خود را به طرز ساده؛ اما بسيار زيبا آراسته بود. دفعتا ً فرياد زد: "دور شوين مردم!"

زنان و اطفال، سر وصدا به راه انداختند. بهار كه وارخطا شده بود، با چشمان از حدقه برآمده، ديد كه نقيب با دو دست تفنگچه اي را به سويش نشانه گرفته و مي فشارد. با گريه و اضطراب گفت: "نقيب تره چه شده؟ چه ميكني؟ مره ميكشي! گپ مه گوش كو!"

 اما چشمان نقيب را خون گرفته بود؛ بدون هيچ تامل و درنگي، به سينهء بهار فير نموده گفت: "بگير اي هم سزاي بيوفائي ات! احمد از مه چه زيادي داشت كه مره ايلا كده، او ره خوش كدي؟ جزاي تو واري دخترها مرگ اس مرگ!"

به زودي تعدادي مردان، نقيب را گرفته و تعدادي هم دور بهارجمع شدند. نقيب بدون مقاومت، تفنگچه را انداخت. وفتي پوليس آمد و او رادستگيركرد، گريان شده گفت: "حالي كه مقصد زنده گي ام ده اي دنيا نيس، مه هم زنده گي نميخواهم. هر جزايي كه به مه بتين، قبول دارم."

نقيب كه همانطور چشم به ديوار زندان دوخته بود، هيجاني شده و خود را در همان حالت يافت. شيارهاي اشك بر رخسار خسته و خاك آلودش نقش بست و از ميان پرده هاي لطيف و گرم اشك، در نظرش مجسم شد كه بهار نقش زمين شد و خنده هاي محبت آميزش، در آتشي از نفرت و خشم، خفه و خاموش گشت. با حسرت درحاليكه اشك هايش را پاك ميكرد، با خود زمزمه كرد كه: "همه چيز تمام شد..." 

سر و صداي برادر بهار، در دهليز محكمه پيچيده و به گوش هاي نقيب كه آنجا براي تعيين سرنوشتش آورده شده بود، ميرسيد كه مي گفت: "وكيل صاحب! او بايد قصاص شوه. مه خودم او نامرده، با دستهايم ميكشم. او ره به مه بانين!"

 ۲۲ میزان۱۳۸۸

کلید کارته سه کابل

 


موضوع : داستان های کوتاه
| +| نویسنده: نیلاب "نصیری" |


داستان کوتاه : عذاب وجدان

 

   عذاب وجدان

 "فواد" با قامت خميده، لباسهاي ژوليده، آشفته و پريشان هربار از خم كوچه اي بيرون شده و در دل كوچهء ديگر ناپديد ميشد. روزها لنگ لنگان و بي هدف روان بود. تعدادي از اطفال ده هم از عقبش به راه می افتادند و او بی توجه به همه، تا تاریکی شب به راهش ادامه میداد. نميدانست چه ميكند و كجا ميرود. با پشتاره يي از پشيماني و درد که بر شانه هایش سنگینی میکرد، ساعتها راه میپیمود. نه اشتهایی برای خوردن و نه هوسی برای نوشیدن داشت. اندوهي قلبش را میفشرد که غیر از خود و خدایش کسی از آن واقف نبود و او نمیتوانست آنرا با دیگری شریک سازد. هر بار خودش رابا آواز بلند لعن و نفرين ميكرد...

 همسن و سالانش و هركسي که او را گاهی دیده بود، با ديدنش انگشت افسوس به دندان گرفته، از کنارش رد میشدند. از سر و وضعش هويدا بود كه زماني جوان شيك و منظمي بوده و دوستان و آشنایانش هم به اين امر، مهر تصديق ميگذاشتند. باهمهء اينها كسي پی نمیبُرد که فواد حالا هم ديوانه نيست؛ او همه چيز را ميداند، همه دوستان و آشنایانش را میشناسد و همه گذشته های ننگینش را بخاطر دارد...

خصوصاً ماجرايي را كه طي مدت كوتاهي برايش پيش آمده و خوشی ها و آرزوهایش را از او گرفته و خاکسترساخته است. تصاوير متحرك آن ماجرا، چون صحنه هاي يك فلم سينمايي همواره از مقابل ديده گانش ميگذشت و او را اذيت ميكرد.

آغاز آن ماجرا، درست زماني بود كه او از صنف دوازدهم فارغ  شده و بعد از سپري نمودن  امتحان كانكور در يكي از پوهنحي ها كامياب شده و از خوشي در لباس نمي گنجيد؛ زیرا خود را خوشبخت ميدانست كه شامل پوهنتون  شده و به يكي از آرزوهايش رسيده است؛ اما يك مشكل فرا راه اين آرزويش وجود داشت و آن دور بودن خانه از شهر بود. فوادع مجبور بود در شهر باشد تا رفت و آمدش به پوهنتون آسان شود. ازاينرو، پدرش تلاش فراوان كرد تا او را شامل ليليه بسازد؛ اما كوشش هايش بي نتيجه ماند و مجبور شد اتاقي در يكي از سراي ها براي پسرش به كرايه بگيرد، ولي با آنهم از بابت او تشويش داشت؛ تا اينكه يك روز به فكرش رسيد كه چرا پسرش نزد يكي از دوستان او كه در شهر در خانهء پدري شان به كرايه نشسته، نرود و با آنان زنده گي نكند؛ از اينرو، فواد را نزد "برات" فرستاد و به دوستش برات هم توصيه كرد تا از چگونگي تحصيلات و گشت و گذار پسرش مواظبت كند.

 برات، با خوشرويي پذيرفت و قرار شد در يكي از دو اتاق خالي منزل، فواد سكونت اختيار كند و تحت نظر برات درس بخواند.

برات كه مرد صاحب نظر و با فهمی بود، روزها از فواد در مورد درس هايش ميپرسيد و هنگام بروز مشكلات، كمكش ميكرد و او را برادرزاده خطاب نموده نوازش مينمود. فواد هم به مرور زمان، با فاميل برات بلد شده و با اولادهايش كه دو دخترك زيبا و خُرد سال بودند، انس گرفت.

 شش ماه به همين وضعيت گذشت. برات، اولادها و زنش، از فواد بسيار خوش بودند از اينكه فواد زيبا، شيك و مقبول بود؛ زن جوان برات "مينا" هم به او علاقهء وافر داشت و همين علاقمندي، آرام آرام به عشق آتشيني مبدل شد. فواد كه علاقهء بي مورد زن جوان  را از طرز نگاهش ميخواند، سعي ميكرد از او دور باشد.                                                                                                                                                                                                                                                                                                

با آن كه زن جوان، چند سالي از فواد بزرگتر بود؛ همواره با نگاههاي شرربارش او را تعقيب ميكرد. فواد هميشه سعي ميكرد با ديدن او، راهش را چپ كند؛ اما مينا هربار هنگام رفتنش به پوهنتون، سر راهش سبزميشد و با دستان پرحرارت، به او دست ميداد و حال و احوال ميپرسيد. فواد، دل نادل دست مينا را ميگرفت و در آن حرارت مخصوصي مي يافت و سخت ميترسيد و بيشتر از گذشته سعي ميكرد از زن جوان دوري بجويد؛ اما برعكس مينا خود را به او نزديكتر ميساخت. او بارها از ژست ها و حركات عجيب مينا چيزهايي درك ميكرد و بروي خود نمياورد. گاهي اوقات به خود اجازه نميداد، در مورد مينا فكر بدي كند و صميمت و محبت او را رنگ هوا و هوس بدهد. با خود ميگفت: "شايد به مه سوء تعبير شده باشه و اي زن، از روي انسانيت و دلسوزي كه مه مسافر استم، همرايم خلق خوش ميكنه."

مگر در مقابل، مينا كه از شوهرش دل خوشي نداشت و هرگاه و بيگاه سروصدا و جنجال شان بلند بود، در پي به دست آوردن دل فواد شده و خيالات شومي در سر مي پروراند. هرروز خودش را به طرز زيبايي مي آراست و در غياب شوهر، به بهانه هاي مختلف نزد فواد ميرفت.

فواد، همواره كوشش ميكرد كه با مينا چشم به چشم حرف نزند و با سردي و بي پروايي، با او برخورد كند. يكبار هم خواست موضوع را به كاكا برات بگويد؛ اما زود ترسيده و منصرف شد.

سرانجام يكروز كه برات در خانه نبود و فواد در اطاق خودش مصروف درس خواندن بود، دفعتاً در باز شد و مينا كه در آتش عشق و هوس ميسوخت، دراتاق ظاهر گشت. فواد، با عجله خودش را جمع و جور كرد و مينا با ناز، عشوه و لبخند شيطنت آميز، نزديك آمده نشست.

 فواد با ديدن او سخت تكان خورده، ترسيد و د رهمان حال با ترشرويي گفت: "خانم كاكا! اگه كاري داشتي مره صدا ميكدي مه ميامدم توزحمت نمي كشيدي."

 مينا بي توجه به سخنان او سوالاتي را مطرح نموده و منتظر جواب نشست. فواد، ناگزیر به سوالاتش جواب ميداد و مينا با نگاههاي شرربار، بيشرمانه به  او چشم دوخته بود، تا اينكه مينا رشتهء صحبت را به عشق و عاشقي كشاند.

فواد، تازه از عمق قضيه با خبر شد و برق شهوت و شرارت را در چشمان دريدهء مينا خواند. وجدانش به شدت تكان خورد و تصميم گرفت بيش ازين با زن جوان در اتاق تنهايي صحبت نكند. بلافاصله برخاست و كار مهمي را بهانه ساخته از اتاق بيرون رفت.

وقتي آزادانه در كوچه قدم ميگذاشت، احساس ميكرد كه از دام هولناكي رهايي يافته است. بعد از دو سه ساعت گردش در گرد و اطراف، دوباره برگشت. مينا معلوم نميشد. فواد، دروازهء اتاقش را قفل نموده، كتابي را برداشت و به مطالعه پرداخت.

ازآن به بعد کوشش میکرد هيچگاه با نگاههاي آتشين مینا مقابل نشود. بيشتر بيرون از خانه ميبود؛ حتي نانش را در هوتل ميخورد. مگر برات، هر بار بخاطر نان خوردن صدايش ميكرد و يا هرگاه در خانه نميبود، برايش تيلفون ميزد و ميپرسيد كه چرا به وقت معين به خانه نمي آيد!

فواد، هيچ نميگفت و خاموش ميماند. برات بالايش غالمغال ميكرد كه ديگر همچو حركات از او سر نزند. ازاينرو فواد، ناگزير اكثر اوقات به اتاق آنان ميرفت و يكجا همراي شان نان ميخورد و با ديدن مينا، ناراحت ميشد.

همينطور چند ماه ديگر از اقامت فواد در خانهء برات گذشت. مينا در تلاش بود تا با عشوه هاي خود در دل فواد جا بگيرد؛ اما فواد از او در گريز بود و با هوس هاي شيطاني كه در دلش موج ميزند، مبارزه ميكرد تا اينكه يكروز كه همه بالاي دسترخوان نشسته بودند، برات رو به خانمش نموده گفت: "مينا جان مه بري مدتي كوتاهي به خارج از كشور ميرم."

 مينا با بي پروايي گفت: "ها برو و ما ره تنها بان؟" 

برات با اطمينان افزود: "تنهايي چه؟ برادرزاده ام فوادجان همرای تان اس. او از شما سرپرستی میکنه. او مرد خانه اس. برادركلان سیمین و صدف اس. تا مه پس ميايم او از شما مراقبت میکنه.

از شنيدن حرف هاي برات؛ فواد سخت تكان خورد و ناراحت شد؛ زیرا نمیخواست با مینا و اولادهایش تنها باشد ازاینرو ‍‍پیشنهاد برات را رد نموده گفت: "کاکا مه ای مسوولیته گرفته نمیتانم. مه معذرت میخوایم."

برات با پریشانی پرسید: "چرا بچیم؟ ای کارچه زحمت داره! اینها ده خانی خود استن و تو ده اتاق خود میباشی مقصد ده خانه یک مرد باشه. دنياس، چیزی کار و ضرورت نشه."

فواد، دل نادل گفت: "ولی کاکا جان..."

برات با اطمینان گفت: "تو حالی کلان شدی، مه سر تو حساب میکنم. مردباش و مسوولیته  قبول کو."

فواد نا گزیر سکوت کرده تسلیم قضا و قدر شد.

 چند روز بعد، برات رفت و خانه و خانواده اش را به فواد گذاشت. بعد از رفتن او، مینا بی پرواتر شده و بیشتر خودش را بر فواد عرضه میکرد. در آغاز، فواد سرسختانه مقاومت مینمود؛ چون خودش را امانت دار می دانست اما تماس های مكرر و متواتر مینا، حرکات و عشوه های هوس انگیز او، بالاخره یک شب همه چیز را بر هم زد. آنشب مینا دخترانش را خواباند و با بی حیایی، داخل اتاق فواد رفت و سرانجام آنچه نباید اتفاق میافتاد، اتفاق افتاد!

ساعتی بعد، فواد از گناهی که به آن آلوده شده بود، گريزان بود؛ اما آلوده گي دامنش را رها نميكرد. او گاهی سر و گاهی دو دستش را به دیوار میکوفت و گريه ميكرد. مینا با دیدن وضعیت بد او، آهسته به اتاق خود برگشت.

صبح، فواد لباس هایش را جمع کرده میخواست، به خانه اش برود؛ اما سيمين و صدف، دستانش را محكم گرفته و نمي گذاشتند. درين هنگام، مينا بيرون آمد و دخترانش را آرام ساخته داخل فرستاد؛ دست فواد را گرفته گفت: "ده اي كار، تقصير تو نيس. هيچ فکر نکو! مه نمیمانم کسی از ای رابطهء ما خبر شوه. مه  دوستت دارم!"

او با الفاظ شيرينش فواد را مجبور ساخت تا از اراده اش منصرف شود و او هم لباس هایش را گذاشت و نرفت.

 ازان به بعد، با گذشت هرروز روابط  آندو نزدیک و نزدیکتر ميشد و هردو، بی خبر از همه جا بيشتر در منجلاب فساد و بدبختی، غوطه ميزدند تا اینکه یک روز تشت رسوایی شان از بام به زمین خورد. آنروز عصر، وقتي فواد از پوهنتون به خانه آمد، دید مینا خیلی افسرده و غمگین است و وقتي علت را پرسید؟ مينا با ناراحتی گفت: "فواد مه از تو حامله شديم. مه مادر طفل تو میشم!"

 با شنیدن این خبر، فواد به لرزه افتاد. بدنش گاهی یخ و گاهی داغ شد، نزدیک بود از وحشت دیوانه شود. بي اختيار فریاد زد: "چه میگی مینا! اگه کاکايم خبر شوه چه خاد شد؟ مه به مادر و پدرم چه بگویم؟ مه چتور سربلند ده منطقه بگردم؟ بعد رو سوي آسمان نموده چيغ كشيد: "اوه خدا! ای مه مه بدبخت چه کدم؟"

مینا، مات و مبهوت با سر افگنده به فواد میدید و گریه میکرد.

بعد درحالیکه دندان هایش را میفشرد با قهر به مینا گفت:"ای همه از دست توس! حالی مه ای رسوایی ره تحمل کده نمیتانم، مه میرم، مه میرم!" و دیوانه وار از خانه بیرون شد.

نالان و گريان با یاس و پشیمانی از گناهاني که مرتكب شده بود، به خانه رفت. مادر و پدر، با دیدنش پریشان شده و جویای احوال شدند. فواد، مریضی را بهانه ساخته چند روز لب به آب و نان نزد و فقط گریه کرد و وقتی كسي به دیدنش میامد، خود را به خواب میزد. روزهای بعد، به کوچه ها و پسكوچه ها رفت و برای غم غلط کردنش چرس و بعد هم هیروئین کشید و از خود و وجدانش گریخت؛ اما آیا عذاب وجدان رهایش میکرد؟

یک شب، كسي از شهر خبر خودکشی مینا را آورد. همه اعضای فامیل از شنيدن اين خبر، ناراحت شدند. مگر فواد که علت را می دانست، به پشت بام رفت؛ جایيکه آوازش شنیده نميشد و از ته دل برای مینا و بدبختی هایش گریه کرد. صبح همان روز كه زياد نشه بود، با موتري تصادم نموده و يك پايش را از دست داد...

وقتی برات از خارج آمد، فواد از خجالت نزد او رفته نتوانست. مگر او به عيادتش آمد؛ زيرا مينا چند روز قبل از مرگش از مريضي نابهنگام فواد و رفتن او به برات گفته بود. فواد، از خجالت و پيشماني فقط گريه ميكرد و هيچ گپي براي گفتن نداشت؛ اما برات بيخبر از همه جا او را مقصر نمي دانست و برعكس اورا بخاطر از دست دادن يك پايش، دل آسايي و دلداري مي داد.

اكنون چند سال از آن ماجرا میگذرد؛ اما فواد هنوز هم عذاب وجدان میکشد و با بار سنگيني از گناه و پشيماني، لنگ لنگان از خم کوچه ای مي گذرد و در دل کوچهء دیگري ناپديد ميشود.

نيلاب نصيري

13 اسد 1388

 

 

 

 


موضوع : داستان های کوتاه
| +| نویسنده: نیلاب "نصیری" |


داستان : پس از مرگ

 

پس از مرگ

حويلي كوچك و چند حويلي كلان دور و نزديك، پر از مردم رهگذر و دوست و آشناي مرد شده بود. او در وسط كوچهء بزرگ ايستاده و هركي را كه از راه ميگذشت، ايستاده ميكرد تا نان بخورد و بعد پي كارش برود. فقرا و گدايان زيادي اعم از اطفال يتيم و بي بضاعت، با لباس هاي چرك و كهنه و دست و پاي خشك و تركيده، و زنان و مردان فقير كه روزها ميشد، روي گوشت و برنج را نديده بودند و بوي پلو آنان را به اينسو كشانده بود، دورادور مرد حلقه بسته بودند و خيرات ميخواستند.

مرد، به هركي دستش ميرسيد، مقدار پولي به نام خدا ميداد و بعد آمرانه رهنمايي شان كرده ميگفت: "برو او برادر! برو او همشيره! برين بچيم شكم تانه سير كده و باز خاني تان برين. بري اولادهايتان هم نان ببرين!"

 و موقعيكه فرصت ميشد، خطاب به همه ميگفت: "او برادر ها! اي ختم و نان و خيرات، همه گيش به نام خداوند بزرگ اس كه مره معجزه نشان داده، بگيرين! بخورين! ببرين! سر و جان و مالم به نام خدا!"

برخي مردان و پسران جوان كه تازه به جمع ديگران مي پيوستند. از آنان در مورد معجزه و سخنان سوال برانگيز مرد، چيزهايي ميپرسيدند و برخي ديگر كه وقت تر آمده و حرف هايي در مورد شنيده بودند، به سوالات آنان چيزهايي ميگفتد.

ساعات بعد، نان تمام شده و بيرو بار مردم هم كمتر گرديد. مرد كه خستگي و بيخوابي آزارش ميداد، بر سنگ سپيدي كه نزديك دروازهء خانه اش، زير سايهء درختي قرار داشت، نشست و به رفت و آمد مردم چشم دوخت. دو مرد از دوستانش كه تازه از ماجراي زنده گي او آگاه شده بودند. با ديدن او، خنده كنان  نزدش آمده و با يكصدا گفتند: "نمي فاميم كه چه بگوييم! خدا ناممكنه ممكن ساخته؛ شكر كه مادر اولادهايت بخيرآمد." 

مرد به آنان هم چيزهايي گفت و اظهار خوشي و شكرانگي خداوند يكتا را بجا نموده و در دنياي انديشه هايش غرق شد. بخاطرش آمد كه سه روز قبل همين مردم بودند. همين جماعت بود. رفت و آمد مردم جريان داشت و ديگ هاي كلان هم پخته شده بود؛ اما فضا، فضاي امروز نبود. فضاي بيمناك و غم انگيز بود. در آن روز، او هر طرفي كه ميرفت، صداي گريهء اولادهايش به گوشش ميخورد. با خود زمزمه كرد: " قربان خدا شوم؛ چقه فرق بين اي روز و او روز وجود داره!"

و بعد بخاطرش آمد كه دو روز قبل، به حال اولادهاي بي مادرش و بيشتر به حال خودش كه تنها و بي همسفر شده بود، ميگريست. به يادش آمد كه آن روز اوايل صبح، زنش در تب شديدي ميسوخت. از مدتي بدينسو، درد اذيتش ميكرد. داكتران از تداوي اش عاجز مانده بودند و مرد هم كه مدت زيادي ميشد، براي تداوي زنش پول خرچ ميكرد و او را  از اين داكتر به آن داكتر  ميبرد. وقتي نتيجهء خوبي نديد، خسته شد و صلاح بر اين ديد كه زن مريضش  را در خانه بستري كند و ديگر نزد داكتر نبرد و توكلش را به خداوند عالم كند و از ذات بي همتاي او براي همسرش شفا بخواهد.

از آن پس، هر صبح و شام دعاهايي كه ياد داشت ميخواند و به سر و روي خانم مريضش ميدميد. دختران و پسرانش هم به تقليد از پدر، سوره هاي خاصي را ميخواندند و از دربار خداوند بي نياز، براي مادر دردمند شان شفا ميخواستند.

اما صبح يك روز صداي گريه هاي درد ناك دختران، پسران و شوهر زن كه از اثر مرگ نابهنگام زن برخاسته بود، فضاي حويلي شان را پر كرده و حتي از حويلي هاي همجوار هم به گوش ميرسيد. همه دوستان دور و نزديك و همسايه ها سر رسيدند.

بزودي چند زن مسن، جسم بيروح زن را كه هنوز گرم هم بود، شستشو داده و كفن كردند و ساعاتي بعد، مردان ميت زن را در ميان آه و ناله هاي  نزديكانش، از خانه بيرون نموده و به قبرستان بردند.

مرد، گريان در گوشه اي نشسته و شاهد بخاك سپاري خانمش  بود. دو برادر زن؛ الله اكبر گويان، خروارهاي خاك روي قبر ريختند و بعد از وعظ و نصيحت ملا، همه برگشتند و بعد از سرسلامتي دادن به مرد، به خانه هاي شان رفتند.

مرد به همراهِ تعدادي از نزديكانش، با دستان خالي  بخانه برگشت و خطاب به فرزندانش گفت: "مادر تانه زير خروارهاي خاك دفن كده آمديم. ديگه بي مادر شدين بچيم!"

بعد، هر يك از اولادهايش را در آغوش گرفته، گريهء تلخ سر داد.

شب تاريك و سردي فرا رسيد. دختران قد و نيم قد مرد، جاهاي خواب براي پدر و برادران شان آماده نموده و خود به اتاق مخصوص شان رفته خوابيدند. مرد با پسرانش، نخوابيد و به تنهايي بسوي اتاق خودش به راه افتاد. وقتي دروازه را گشود، باز گريان شد و همانطور گريه آلود صدا زد: "فاطمه جان! مه بدون تو چتو زنده گي كنم تو خو مره تنها مانده، رفتي..."

تاريكي و تنهايي، دست بدست هم داده و فضاي اتاق را آزار دهنده ساخته بودند. مرد با دل نوميد ميان بسترش  دراز كشيد. خيالات روزهايي را كه با همسرش بود و اينك نبود، سخت اذيتش ميكرد. اشك هاي داغ از كنج چشمان زار و خسته اش سرازير شدند؛ او باز با خودش زمزمه ميكرد: "ايتو همسفري كه مه داشتم، ديگه ده دنيا پيدا نميشه. او زن نبود؛ فرشته بود. يك روز هم گپ بد و كار خرابشه نديدم هيچ نميگفتمش،اوخودش رموز فهم بود؛ ميفهميد چه كنه و چه نكنه!"

ساعاتي در افكار مختلف غرق شده، بيدار ماند و بيدار ماند. نزديك صبح، خواب عميقي بر او غلبه كرد. دفعتاً در خواب ديد كه در قبرستان است، زنش از درون قبر فرياد ميزند: "رحيم جان! رحيم بيا مه زنده استم مره از اينجه بيرون بكش. مره نجات بتي رحيم! ده اينجه هيچ هوا نيس نفسم بند بند ميشه!"

او هر طرف قبرستان فرار ميكند؛ اما در هرجا، در هرگوشه و كناري كه پناه ميبرد؛ صداي زنش در گوش هايش ناقوس وار طنين مياندازد: "مره از اينجه بيرون بكش. مه زنده استم، مره زنده بگور كدين رحيم! بخيز و مره نجات بتي...!"

مرد تكان خورده بيدار شد. سر و رويش پر از عرق شده بود. با عجله  سر جايش نشست، صبح شده بود. با سرعت رفته وضو ساخت و چند بار درود و دعا به روح همسرش فرستاد.

همان روز زياد  صدقه كرد و شب دوم بازعين خواب را ديد. زنش همان كلمات و همان الفاظ را گريه آلود تكرار نموده ميگفت: "مره از اينجه بكش رحيم! مه زنده استم، زود بيا رحيم زود بيا مره نجات بتي! از براي خدا بيا مه زنده استم!"

مرد، باز تكان خورده بيدار شد. لاحول گفته خواست آنچه را در رويا ديده، مانند يك خواب بد فراموش كند. باز درود و دعا به روح زنش فرستاد وآنروز هم گذشت؛ اما شب سوم، يكبار ديگر خانمش را در خواب ديد كه بيتابانه گريه و ناله سر داده و او را به سوي خود ميخواند و باز ناله كنان ميگويد: "اگه همي حالي نيايي تا آخر پشيمان خاد شدي."

و دستهايش را جانب مرد دراز كرده ميگفت: "بيا مه زنده استم، بيا مره از اين جا بيرون بكش بيا.....!"

مرد برخاست، فكري به سرش گشت. تصميم گرفته نگاهي به ساعت  افكند. ساعت، سه شب بود. آرام و بيصدا به راه افتاد. اتاق دخترانش را باز كرد. همه خواب بودند. بعد به سراغ دو پسرش رفت، آن دو هم در خواب عميقي فرو رفته بودند. دوباره  به اتاقش برگشت. با عجله بطرف بكس زنش رفت. دهن بكس باز بود، با چراغ دستي به پاليدن شروع كرد. همه لباس ها را پراكنده ساخت تا اينكه توانست يك دست لباس او را تهيه كند. لباس ها را درون خريطه اي، جابجا ساخت. بعد رفت و از بوت داني، بوت هايش را هم برداشت و درون خريطه گذاشت. سپس به آهستگي، روي حويلي رفت. با پاهاي برهنه در جستجوي بيل شد. دقايقي بعد، موفق شد تا بيل را هم پيدا كند. بعد آرام بيل و خريطه را با احتياط  زير پتويش پنهان ساخت و از خانه بيرون شد.

شب تاريك، هولناك و مخوفي بود. مرد با سرعت گام برميداشت. نيم ساعت تمام راه رفت تا به قبرستاني رسيد. چشمش به قبرها افتاد. يكبار با نزديك شدن قبرها، ترس بر قلبش مستولي گشت.  پاهايش تلو تلو مي خورد و گاهي به سنگ يك قبر و زماني هم به ديگري بند ميشد. هرچه ميخواست تيزتر برود، بدون اينكه خودش بخواهد، دو گام به عقب برميگشت؛ اما با آنهم افتان و خيزان به پيش ميرفت  و با خود زمزمه ميكرد: "هر چه باداباد! پناه به خدا!"

يكبار ترس از شش جهت احاطه اش كرد. لرزش خفيفي بر اندامش افتاد.  خواست همه چيز را رها نموده فرار كند؛ اما باز يك دل را صد دل نموده، پيش رفت تا اينكه به قبر زنش رسيد. با عجله خود را روي قبر انداخت  و گوش  به سنگ قبر گذاشت تا مگر آوازي  بشنود. هيچ صدايي نشنيد. دلش گواهي بدي داد و با خود گفت:

"اي همه وسوسهء شيطان اس كه مره تا اينجه كشانده؛ بيا كه پس برم."

 لحظاتي چشمانش را بست، ميان رفتن و ماندن، متردد ايستاد. اميد زنده بودن عزيزترين يار زندگي اش، اطفال قد و نيم قدش، خانهء خالي و خاموشش و غمها و تنهايي هايش، همه و همه را از خاطر گذراند و در همان حال خوابهايي كه در سه شب گذشته پياپي ديده بود، ذهن و ضميرش را پر كرد و صداي زنش در گوش هايش طنين انداخت: "رحيم مه زنده استم، مره از اينجه بكش؛ مه نمرديم، شما مره زنده به گور كدين؛ رحيم مره نجات بتي!"

چشمانش را گشود، مشت هايش را گره زد، دندان هايش را بهم فشرد و در هيجاني از عشق و اميد گفت: "به كمك خدا تا مردم از خواب بيدار نشدن، يكبار ميبينم؛ اگه حقيقت نبود، پس سر قبره ميپوشانم!"

ديگر يك لحظه هم درنگ نكرد. ترس ها و ترديدهايش را كنار زد. نيروي نامرئي، جان و دلش را در بر گرفت. با يك حركت تند، بيل را برداشت و با شتاب به يكسو زدن خاك هاي قبر پرداخت؛ خاكهاي نرم قبر، در برابر دست و بازويي كه از آرزوي آميخته با هراس نيرو مي گرفت، دقايقي هم دوام نكرد و لحظه يي بعد به سنگ ها رسيد. ترس، ترديد، هيجان، دلهره و اضطراب، همه باهم باعث شده بود تا دست هاي مرد بلرزد.

در تاريكي مطلق و تنهايي مدهشي كه جز گورهاي خاموش و سنگهاي ساكت و سرد، هيچ جنبنده اي در كنارش نبود، "الله اكبر گفته"، چشمانش را بست و با حال و احساسي كه نميتوان تصوير كرد، دو دستي سنگ را از روي قبر بالا كرد! دفعتاً صداي خفيفي به گوشش خورد؛ ديد خانمش با چشمان كبود و دهن نيمه باز نفس مي كشد!

 باور كرد آنچه را در خواب و رويا ديده، حقيقت دارد. تمامي ترسها و تنهايي هايش كنار رفت. دلش از چراغ اميد روشن شد. نيروي تازه اي يافت در عزمش محكمتر گشت. عرقهاي گرمش را با آستين از روي چشمانش سترد. با سرعت و رغبت يك جاني كه روحش را يافته باشد، سنگ هارا يكي پي ديگر پس كرد و با گلوي گرفته از اشك و اشتياق، صدا زد: "فاطمه! بخيز مه آمديم، مه تره نجات ميتم، تره دوباره خانه ميبرم...!"

 و با خوشي سر به سوي آسمان بلند نموده گفت: "شكر اوه خدا جان، كه مره هدايت كدي كه اينجه آمدم؛ تو بر حق استي! خدايا اي معجزه اس! اي معجزه اس....!"

فاطمه، به مشكل نفس ميكشيد؛ مرد دست زنش را گرفت و او را بغل نموده از قبر بيرون كشيد. با عجله، لباس هايش را يك يكي به تنش كرد.  و او را دوباره در آغوش گرفته و بي توجه به بيل؛ كفن، قبر و تابوت، با گامهاي  محكم و بلند، رهسپار خانه شد!

و اينك با خوشي و ختم هاي قرآن و خير و خيرات؛ از اين عنايت خداوندي، تجليل ميكرد.

نيلاب نصيري

11 جوزاي 1388

 

 

 

 

  

 

 

 


موضوع :
| +| نویسنده: نیلاب "نصیری" |


سرگذشت واقعی : مُهر بدنامي

 

مُهر بدنامي

 چه بگويم، از كجا آغاز  كنم، از كدام غصه براي تان بنويسم! از نامرادي ها و تاريكي ها، از مصايب و رنج و غم هاي زمانه كه با خطوط سرنوشتم عجين  گرديده و سخت آزرده ام ساخته است؟ از بس قلب كوچكم  مالامال از درد ها، نااميد ي ها و لبريز از ناراحتي ها و غم ها شده، احساس ميكنم كه روزي اين همه اندوه و درد، محو و نابودم خواهد ساخت.  

بخاطر دارم با آنكه زنده گي ساده و معمولي داشتيم، هرگز چيزي را به نام رنج و غم نديده بودم. مادرم مهر و محبت فراواني به من اعطا ميكرد و پدر هم زياد دوستم داشت. هنگامي كه دوران كودكي را پشت سر گذاشته و پانزده ساله شدم، پدرم مرا در مقابل مقداري هنگفتي پول به نكاح مرد 45 ساله اي كه از قريهء ما بود؛ درآورد. با آنكه خودش نيز نميخواست مرا در آن سن و سال عروس ساخته به خانهء شوهر بفرستد؛ اما خواستگارها اشخاص با نفوذ قريه را با خود آورده  و با عذر و زاري و هم نصحيت و مشوره هاي سالم يا نا سالم شان، پدرم را مجبور ساختند؛  براي شان شيريني بدهد و از آن روز به بعد، لذت و آرامي از زندگي ام رخت بست و جايش را به دشواري ها و نا آرامي ها داد.

بعد از عروسي، فقط شش ماه را با خوشي سپري كردم و پس از همين مدت كوتاه، زندگي ام شكل ديگري  بخود گرفت. شوهرم شروع به بدخلقي كرد. تازه فهميدم كه زنده گي چيست و توام با چه سختي هاست! از آن به بعد، هرگز لذت زنده گي را نچشيدم و از داشتن خانوادهء خوب محروم شدم. بزودي مادر پسري شدم.  شوهرم شخص فقير و دهقان كار بود كه من با وضع زنده گي و شغلش هيچ مشكلي نداشتم؛ اما ظلم و بدزباني او كه هميشه با ضرب و شتم و دشنام  و الفاظ ركيك همراه بود، زنده گي ام را مبدل به جهنم ساخته بود. جز صبر و تحمل چاره اي نداشتم تا اينكه با خراب شدن اوضاع به پاكستان رفتيم.

 در آنجا شوهرم تركاري فروشي ميكرد و زنده گي فقيرانه اي را بسر ميبرديم. دو سال هرطوري بود، گذشت و ازآنجا باز مهاجر شده به ايران رفتيم. شوهرم درآنجا در يكي از فابريكه هاي سنگ تراشي كار گرفت. در آنجا چند دوست نااهل و معتاد پيدا نموده و خودش نيز معتاد به هيروئين  شد. از آن پس، دوستانش شب ها يكجا با او به خانه ميآمدند و در منزل ما بساط هيروئين كشي چيده ميشد. شوهرم آنان را برادر خوانده و مرا هم يك شب نزد شان آورده گفت: "اينها مثل برادرانم استن و تو ضرورت نداري ازآنها پنهان شوي."

از آن پس ضمن اينكه از آنان پنهان نميشدم، بلكه بخاطر هموطن بودن، بيشتر قدر و عزت شان را ميكردم. آرام آرام يكسال سپري شد و اعتياد آنقدر دامنگير شوهرم شد كه ديگر حتي قدرت كاركردن را از دست داد و مريض و زمينگير شد. با بيكاري او اقتصاد ما روزبروز ضعيف و ضعيفتر ميشد. حيران مانده بودم كه در كشور بيگانه چطور زندگي ام را پيش ببرم. تنها همان دوستان نااهل شوهرم بودند كه هميشه به خانه آمده و از او احوال ميگرفتند. بعضي روزها مقدار پولي هم به دستم مي دادند و برخي اوقات هيروئين ميآوردند و به شوهرم تزريق ميكردند تا حالش اندكي بهترشود.

يك شب كه طبق معمول براي شوهرم هيروئين آورده بودند و حال او كمي بهتر بود. رفقايش را براي نان شب نگهداشت و از من خواست تا براي پذيرايي آنان غذا تهيه كنم.

پس از صرف نان، شوهرم به اتاق خودش رفت و من مصروف جمع كردن ظروف شدم. در همين هنگام يكي از آنان با بيشرمي دست در بازويم انداخته و مرا بسوي خودش كشاند. من به شدت خود را كنار كشيده با جديت گفتم:

"تو نمي شرمي كه اي قسم كارها ميكني. مه مثل خواهر و خانم برادرت استم. تو خجالت نميكشي. نمك حرام!"

مردسرش را خم نموده ايستاد. من هرآنچه در دستم بود، با شدت به زمين زده خواستم بروم به اتاق ديگر و شوهرم را خبر كنم، كه يكي از آنان برخاسته و دروازه را قفل نمود. وقتي بسوي دروازه دويدم؛ يكي ديگر شان محكمم گرفت. خلاصه داد و فريادهاي مظلومانه و عذر و زاري هايم جايي را نگرفت. آنان با بي حيايي، دستهايم را بسته و بزور بالايم تجاوز نموده، پي كار شان رفتند.

 بقيهء آنشب تا صبح بيدار مانده و مانند ديوانه ها با خود حرف ميزدم، به سر و رويم چنگ ميانداختم و گريه و ناله ميكردم؛ اما شوهرم بيحال افتاده بود تا اينكه صبح بيخبر از همه جا برخاست. وقتي موضوع را به او گفتم، با خشونت مشتي به دهنم زده گفت: "دروغگوي! حال سر دوست هاي مثل برادر مه تهمت ميكني؟"

و بي اعتنا از خانه بيرون رفت. آنروز هم بسيار گريه كردم و با خود گفتم شايد در اين كار دست شوهرم بوده باشد؛ زيرا هر بار ميگفت كه اگر در خانه بود يا نبود، من از رفقايش مهمان نوازي كنم. حرف هاي شان را بپذيرم و از اوامر شان اطاعت كنم. آنروز هرآنچه بدي هايي كه شوهرم در حقم روا داشته بود، بخاطر آورده و گريه كردم و به مردان متجاوز و شرير، نفرين فرستادم.

شب ديگر بازهم رفقاي شوهرم، با چشم سفيدي به خانه آمدند و شوهرم بازهم آمرانه گفت كه بايد از آنان به خوبترين وجه پذيرايي كنم. با آنكه ديگر دانسته بودم شوهرم با آنان معامله نموده و مرا در اختيار شان قرار ميدهد، آنشب نيز با خون جگر و سيل اشك، آب و نان تهيه نموده و به اتاق ديگر رفتم؛ اما شوهرم با زور و جبر، مرا بيشرمانه در اختيار مردان بلهوس قرار داد و خودش استراحت كرد.

آنشب بعد از رفتن آنان تصميم گرفتم كه خانه، زنده گي، شوهر و همه چيز را رها كرده با پسر پنجساله ام، به خانهء پدرم بروم. فرداي همان روز وقتي شوهرم بيرون رفت، پسرم را گرفته از خانه بيرون شدم. در راه با جواني از هموطنانم برخوردم و از او خواستم كه راه برگشت به وطن را نشانم بدهد. او با خوشي پذيرفته گفت كه فردا او هم ميخواهد به افغانستان برود. من هم خوشحال شده با او به هوتلي رفتيم. او با مهرباني تمام مصارف من و پسرم را به عهده گرفته و مرا به مركز رساند و بعد سوار موترهاي منطقهء خود مانموده و مقداري پول هم به دستم داد و خدا حافظي كرد.

همينكه به خانه رسيدم، پدر و برادرم با ديدن من  سر و صدا و داد و فرياد به راه انداختند. كه چطور و از كجا آمده ام و در اين مدت كجا بودم؟ من كه فكر ميكردم فاميلم با ديدن من خوشحال ميشوند و اوضاع را برعكس يافته بودم، مجبور شده و تمام حقيقت را به آنان گفتم؛ اما قبل از من شوهرم احوال فرستاده بود كه دختر تان از يك هفته بدينسو از خانه فرار نموده و خدا ميداند با كي رفته و چه ميكند.....

از اينرو سخنان من به نظر پدر و برادرم دروغ محض بود. هرچه اصرار كردم كه راست ميگويم، قبول نكردند و لت و كوبم نمودند.

پدرم فرياد زده گفت: "دختر بي حيا! آبرويم را به زمين زدي."

  صدايش ميلرزيد. با همه قدرتش مشت هايش را بالا نموده و به سر و صورتم زد. همان لحظه، مزهء شور خون را در دهنم احساس كردم و در همان حال زاري كنان گفتم: "پدر جان به مه رحم كو مره ببخش!"

 او با خشونت گفت: مجبورم نكو. اگه ني با يك گلوله به زنده گي منحوست خاتمه ميتم. تو آبرو و حيثيت مره لكه دار ساختي، بخاطر تو بين مردم سر ندارم؛ برو از اينجه!"

فرياد زده گفتم: "پدر تو نميفامي. او معتاد به هيروئين شده و مره ده اختيار مردهاي بيگانه ميمانه. مه مجبور شده اينجه آمديم."

بعد پيش پاهايش زانو زده گريه كردم تا مرا بخشيده و پناه بدهد؛ اما پدرم از دستم گرفته از خانه بيرونم كرد و در راه بست و با خشونت گفت: "از همو جايي كه آمدي، پس همونجه برو! ده اي خانه بري تو جاي نيس."

ناچار و نااميد پسرم را گرفته به راه افتادم و دوباره به مركز آمدم. درآنجا از هيچكس اميد كمك و ياري نداشتم؛ زيرا مردي كه پدرم بود قبولم نكرد. از ديگران چه توقعي ميتوانستم داشته باشم. تقريباً ساعت 7 شام بود كه به مركز رسيدم و به سمت نامعلوم در حركت شدم. در همين هنگام، يك موتر ملي بس پيش پايم ايستاده كرد. دريور، دروازهء موتر را باز نموده گفت: "كجا ميري همشيره بالا شو؟"

به سرعت من و پسرم به موتر بالا شديم. دريور، با مهرباني باز پرسيد: "همشيره! ده اي ناوقت شو با اي طفلك كجا ميري؟"

  و من در ميان آه و ناله هاي دردناك دلم، هرآنچه در دل داشتم با او در ميان گذاشتم و هم گفتم كه فعلاً جايي براي بود و باش ندارم.

 دريور با دلسوزي گفت: "همراه مه برين. مه شما ره به خانه يك دوستم ميبرم. او شما ره نگه ميكنه تا هروقتيكه خوش بودي همونجه باش."

او با آب و تاب از دوستش تعريف و توصيف كرد. من هم كه راه ديگري نداشتم ناگزيز با او رفتم. دريور مرا به اتاق سرايي كه در آن يك مرد تنها زنده گي ميكرد، برد. در مورد من سخناني به او گفت و من و پسرم را تسليمش كرد و خودش رفت.

مرد، آهسته آهسته از من در مورد  زنده گيم پرسيد و من هم همه حرف هاي دلم را با او در ميان گذاشتم. مرد گفت كه زن و فرزندانش در ولايت ديگر استند و خودش براي كار به شهر آمده است. وظيفهء او فروش بوت و كالاهاي ليلامي بود از همان روز به بعد تا نيمه هاي هرشب، با او كار ميكردم و بوتها و لباسهايي ليلامي را آمادهء فروش ميساختم. بعد از يكي دو شب، اوخودش را به من نزديكتر ساخته و با وعده هاي چرب و نرمش با جبر و اكراه بر من تجاوز كرد. بعد از اين كارش، از او هم متنفرشدم. خواستم از نزدش فرار كنم، اما بزودي از اين فكر منصرف شدم؛ زيرا هرگاه از نزد او ميرفتم، معلوم نبود كه باز به دست چند مرد ديگر ميافتادم و باز مورد تجاوز چند تن  قرار ميگرفتم.

سرانجام يك شب، مرد از من تقاضا كرد تا با او همكاري كنم و مال هايش را به فروش برسانم. پس از آن، هر روز چند جوره بوت و پيراهن را گرفته در نزديكي او كار ميكنم و شب يكجا با او به اتاق بر ميگردم. شب و روز سپري ميشود؛ اما با آنكه بارها از او تقاضا كرده ام تا با هم نكاح نماييم. او حرفم را پشت گوش ميكند و بر رنجهايم مي افزايد. من كه بدون كدام پيوند شرعي شب و روزم را در كنار او سپري ميكنم؛ احساس  گناه مينمايم و اين گناه ها را به گردن آناني مي اندازم كه از همان ابتدا، جسم كوچكم را از چهارچوب خانواده دور انداخته و در برابر پول، به مردي كه هيچ شناختي از او نداشتم، دادند.

احساس تنهايي و بي كسي، سخت اذيتم ميكند. مي بينم كه نه دنيايي دارم و نه آخرتي و هر روزم با بدبختي ها به سر ميرسد. اكنون  با مُهر بدنامي كه بر پيشاني دارم. از خداوند عالم تمنا ميكنم تا بتوانم روزي راه شرافتمندانه اي را در پيش گرفته و با وجدان راحت زنده گي كنم. 

 

سوژه:از محمد نسيم عزيز نوروز

نويسنده : نيلاب "نصيري"

2 سرطان 1388

كابل كارته سه

   

 


موضوع : سرگذشت های واقعی
| +| نویسنده: نیلاب "نصیری" |


داستان کوتاه: آزاده ای در لحد

 

آزاده اي در لحد

گور سرد و تاريك؛ آغوش گشوده بود، تا پيكر  باريك، اندام سرد و دردمندي دختر جواني را در آغوش بكشد.دو خانم مصروف بريدن تكه هاي سپيد رنگ بودند تا جسد را كه با ضربات پيهم چاقو سوراخ سوراخ شده بود، كفن كنند. ساعتي را در برگرفت تا آزاده با كفن سپيد ملبس شده و داخل تابوت گذاشته شد.
 دختر جوان، مادر يا خواهر نداشت تا بخاطر مرگش گريه كنند. برادرش هم از همان لحظات مرگ او ناپديد شده بود. تنها پدر بيچاره اش كه همزمان  يگانه دختر و يگانه پسرش را از دست داده بود، در سوگ او اشك حسرت ميريخت.

نزديک هاي عصر چند مرد تنومند، تكبير گويان تابوت حامل دخترجوان را، روي شانه هاي شان برداشته ، داخل موتر گذاشتند و روانة آرامگاهي بزرگ شدند.به دنبال تابوت تعداد زيادي مردان با موتر هاي حامل شان براه افتادند. پير و جوان، از خود و بيگانه و دور و نزديك، سر تاسف تكان داده و به يكديگر ميگفتند:

"حيف جواني "آزاده"، دخترك بيچاره مادر نداشت و پدرش هم يك آدم بي تفاوت و ...."

 پدر آزاده ،گاهي با آرامي و گاهي هم پر سر و صدا اشك ميريخت. گاهي رويش را با دستمال پنهان مينمود و با صداي بلند گريه سر ميداد و زماني هم با چشمان سرخ و اشك آلود به موتر جنازة حامل  دخترش چشم ميدوخت.

 يكبار به 22 سال قبل  برگشت. زماني كه مدتي از  عروسي اش مي گذشت ولي هنوز پدر نشده بود، عصر يكروز زنش مژده داد كه پدر ميشود.آنروز از خوشي در لباس نمي گنجيد. بيصبرانه انتظار آمدن روزي را ميكشيد تا طفلش را در آغوش بگيرد. ماههاي انتظار او چون سالهاي برايش سپري ميشدند و انتظارش طولاني و طولاني تر ميگرديد تا اينكه روزي خانمش از درد بيقرار شد، وقتي او را به شفاخانه برد،دخترك زيبايي بدنيا آورد و خانه و كاشانه مرد را مملو از گريه ها و خنده هاي كودكانه ساخت...

و اينك 22 سال به سرعت گذشته بود و مرد جنازة دختر يكدانه اش را تا گورستان مشايعت ميكرد. باز گريه تلخي سر داد و خودش را ملامت كرد. به يادش آمد كه  همواره دخترش را سرزنش و نكوهش مينمود و در مقابل پسرش را از او برتر مي دانست. حرفهاي آزاده يادش آمد كه هر بار شكايت كنان ميگفت:

"پدر!آرش مره نميمانه كه ايني دامنه بپوشم. يا همراي اي پطلون و جمپر دراز به مكتب  برم."

و او به پشتيباني ازپسرش با ترشرويي ميگفت:

" او راس ميگه دختر! همي كالا از پوشيدن اس كه تو پوشيدي. برو گم كو خوده.."

موتر ها به مقصد رسيدند و مردان تابوت  آزاده را از موتر پايين نمودند. دومرد،نزد پدرش آمدند تا او را براي تدفين ميت دخترش ببرند. مرد افتان و خيران قدم ميگذاشت و هر لحظه به جسد بيجان دخترش نزديك و نزديكتر ميشد. سيلاب اشك حسرت و نوميدي از رخسار سرخ و ورم كرده اش به گريبانش سرازيز ميشد. مرد بسيار گريه كرد، هيچ نفهميد چطور داخل قبر دخترش شد و چطور روي او را بطرف قبله گشتاند و چطور بالاي سرش خاك فراموشي ريخت و چطور.....

 وقتي به خود آمد؛ در خانه قرار داشت.هر اتاق، هر كنج و كنار خانه خالي بود. او با صداي بلند گريه سر داد و صدا زد:

" آزاده ... آزاده دخترم ... تو كجا استي؟ دخترم پس بيا پدر پيرت به تو ضرورت داره .. مه دوستت دارم آزاده دختر يكدانيم."

 خانه در تاريكي مخوف و خاموشي مطلقي فرو رفته بود. مرد با عجله همه چراغ ها را روشن نمود. بعد به يكي يكي اتاق ها سر زد و بسوي آشپزخانه رفت. گرسنگي اذيتش ميكرد اما اشتهايي براي خوردن نداشت. با بي ميلي  دهن دروازه آشپزخانه ايستاده شد و با ياس و نوميدي صدا زد:"آزاده جان! دختر قندم نان تيار نشده؟"

 از اين لحن گفتار خوشش آمد با خود زمزمه كرد:

"كاش بسيار وقت اين طريقه را براي حرف زدن انتخاب ميكردم و  دل شكستة دخترم را بدست ميگرفتم."

 دوباره برگشت، سوي اتاق مخصوص دخترش رفت. كتابها و بكس مكتب آزاده روي اتاق افتيده بود. كلكين هاي اتاق باز بود و  وزش باد باعث ميشد تا پرده هاي رنگين اتاق به طرز عجيبي برقصند. مرد لرزان لرزان نزديك رفت. بوي مرگ به مشامش خورد. به تلخي گريست. يكي يكي اشياي پراكنده روي اتاق دخترش را جمع كرد. يكبار چشمش به كتابچه رنگين و زيبايي افتاد كه عكس دخترش روي آن نصب شده بود. عكس حالت بسيار غمگين داشت. مرد لحظاتي به آن خيره شد. چند قطره اشك از چشمهايش روي آن ريخت، با عجله پاك شان كرد تا مبادا آسيبي به تصوير دخترش برسد. آرام روي تخت نشست و كتابچه را ورق زد. روي  اولين صفحه با خط درشت و زيبايي نوشته شده بود:

 "كتابچة خاطرات آزاده"

مرد باز هم صفحه زد و صفحه  زد و چشمانش به خط زيباي دخترش كه با درد ها و اشك ها نوشته شده بودند،خيره ماند.

آزاده از لحظات مرگ مادرش و درد و رنجهاي را كه از دوري او متحمل شده بود، نوشته بود. مرد ميخواند و اشك ميريخت. دفعتاً در صفحه اي رسيد كه روي آن  با خط درشتي نوشته شده بود.

" آزاده اي در لحد"

 آزاده از هر باري كه پدرش به پشتيباني از برادرش او را لت و كوب ننموده بود، چيزي هاي نوشته و با مادرش درد دل نموده بود:

مادر جان! همه اتاق ها از وجود تو خالي استند و من يگانه پشتيبانم را از دست داده ام. برادرم حق و ناحق لت و كوبم ميكند و وقتي به پدرم ميگويم او هم از آرش حمايت مينمايد.

 مادر! من كاملاً تنها استم. با وجوديكه كوشش ميكنم پا از جاده حيا و عفت فراتر نگذارم. همواره از سوي پدر و برادرم توهين و تحقير ميشوم.

مادر! دلم از زنده گي سير و گذشت روزگار برايم طاقت فرسا شده است. من پسر مامايم "عابد" را بسيار دوست دارم نه به عنوان اين كه با او ازدواج كنم، يا رابطه بدي داشته باشم. احساس ميكنم او مرا دوست دارد اما تا حال برايم چيزي نگفته است و آرش به ناحق به من الفاظ زشت ميگويد وتهمت ميبندد. وقتي در مقابلش حرفي ميزنم، باز مرا لت و كوب ميكند و وقتي به پدرم شكايت ميكنم. او هم رويه زشت دارد.

 مادر! از وقتي تو رفتي  رويه پدرم بد تر شده است. برادرم شبها نا وقت به خانه ميايد و بسياري شب ها نشه ميباشد.روز ها پنهان از پدرم سگرت دود ميكند و مرا تهديد مينمايد كه هرگاه به پدرم بگويم. لت و كوبم ميكند. پدرم فقط ياد گرفته كه مرا توهين كند و از راه هاي كه هرگز به آن قدم ننهاده ام، بازم دارد.

مادر ميداني! وقتي هر شب ميخوابم؛ آرزو ميكنم فردا وقتي برخيزم با پدر جديد روبرو شوم.پدري كه مرا با محبت در آغوش بگيرد، با مهرباني  با من حرف  بزند؛ راز هاي دلم را بداند و مواظب برادرم باشد. اما با تاسف هر بار آرزو هايم مي خشكند.

مادر! روزيكه آرش به ناحق به پدرم در مورد ارتباط ناجايز من با عابد گفت. مرگ را در چند قدمي خود ديدم. پدرم  زياد لت و كوبم كرد، هرچه ميگفتم نمي شنيد. تا ميخواست با چوكي بر سرم بزند؛ از ترس زياد  به اتاق دويدم و خود را از كلكين  به پايين انداختم. بسيار زخمي شدم.

 مادر! احساس كردم،  بزودي  به تو ميپيوندم و.....

 همينگونه آزاده از درد هاي دلش اوراق كتابچه خاطرات را پر كرده بود.مرد با خوانش آنها  با صداي بلند گريه ميكرد. پرده اشك جلو چشمهايش را گرفت و نتوانست، ديگر بخواند. بياد روزي قبل افتاد كه با جسد غرقه در خون دخترش برخورده بود. از همه ديوانه وار ميپرسيد:" دخترمه چه شده؟"

 و عابد نزديك آمده گفته بود:" كاكا جان آزاده ره آرش همراي چاقو زده."

و ادامه داده بود:"  من آزاده را بازار برده بودم. وقتي خانه آمديم كدام چيزي ياد آزاده  رفته بود.  با عذر و زاري خواست او را دوباره به بازار ببرم. من بسوي موترم كه  در روي حويلي ايستاده نموده بودم رفتم.آزاده از عقبم آمد و يكبار آرش در روي حويلي پيدا شد.آزاده با ديدن  او تكان خورد. آرش  با يك خيز خود را روي آزاده انداخت. تا خواستم مانع شوم كه  با يك چشم بهم زدن چاقوى تيزي را از جيبش بيرون آورد و وحشيانه چند ضربه پيهم به شكم و سر وصورتش زد. آزاده جيغ ميكشيد. من با چند سنگ و خشت كه بدستم آمد، بسوي آرش پرتاب كردم اما او به هيچ چيزي توجه نداشت، وقتي آزاده از پا درآمد. آرش  با چاقوي خون آلود بطرف من آمد. من پا به فرار گذاشتم. آرش با يك خيز خود را به من رساند. يك چاقو به بازويم زد. من با يك حركت تند او را آنطرف پرتاب كردم. در همين هنگام همسايه ها سر رسيدند و چند مرد او را به زمين انداخته، محكم گرفتند. اما آرش همه را به يكسو زده و فرار نمود..."

 مرد اشك هايش را پاك كرد و در آخرين صفحات كتابچه به عنوان درشتي برخورد:

" پدر دوستت دارم"
 پدر! ميداني زياد دوستت دارم اما تو يكبار هم با صميمت با من حرف نزدي . در حاليكه بعد از مرگ مادر تنها اميدم تو بودي .

پدر! تو تنها به خود ميانديشي و توجهي به من نداري. در حاليكه من محتاج نگاه گرم و پناه  تو استم. پدر! ميخواهم، رنجهايم را بشنوي ومرهم درد هايم باشي.
 پدر! تو در طفلي هم مرا بيرحمانه ميزدي و مادر بيچاره ام فقط تماشا ميکرد. او اجازه نداشت از دخترش دفاع کند، زيرا برايش اخطار ميدادي که نزديک نشود ورنه او را هم لت و كوب ميكني و من فرياد ميزدم: مادر! مادر جان ! کمکم کن!

 پدر! من از شب هاي تاريك و از تنهايي ميترسم و ميخواهم سرم را روي زانوهايت گذاشته بخوابم.
پدر ! هرگاه قبل از تو بميرم، روي سنگ قبرم بنويس :"تشنة محبت پدر آزاده"  

پدر!.....

مرد ديگر تحمل خواندن ياداشت هاي دخترش را نداشت. غمگين، غضبناك و هيبت زده شده بود. از همه كردارهاي گذشته اش پشيمان گرديد. احساس كرد؛ زن و فرزندانش را با دستان خود از ميان برده است. در آن نيمه شب، صدا هاي هولناك كشيد. چون ديوي از درد  بخود مي پيچيد و نعره ميزد. زمين و زمان را به دندان ميگرفت. يكبار به شدت روي سطح اتاق افتاد و از هوش رفت.

 آفتاب با انوار طلايي رنگش همه جا را روشن نموده بود. اشعه هاي طلايي رنگش به اتاق آزاده رسيد و آرام بروي مرد خورد . گرمي نور خورشيد، احساس مطبوعي به مرد داد و با نوازش و گرمي  بيدارش كرد. لحظاتي نميدانست،كجاست. افكارش را جمع كرد و همه چيز را بخاطر آورد. يكبار برخاسته نشست  و با خود گفت. من بسياراشتباه كرده ام . گريه و ناله دردي را دوا نميكند. من زنده استم و فرصت دارم تا به همه گان نصيحت كنم تا از زن و اولاد هايشان به بهترين وجه مواظبت كنند.

نيلاب "نصيري"

2 ثور 1388

كليد گروپ كارته سه


موضوع :
| +| نویسنده: نیلاب "نصیری" |


سرگذشت واقعی: از پشت برقع

 

از پشت برقع

وقتي كودكي بيش نبودم، بخاطرم ميايد كه پدرم گاهگاهي، از فروش زنان در منطقه هاي دوردست محله ما قصه ميكرد و مادرم دست به گريبانش انداخته، توبه كنان؛ سر بسوي آسمان بلند مينمود و به زنده گي،شوهر و اولاد هايش شكر ميكرد.اما هيچ كدام خبر نداشتيم كه سرنوشت چه خواهد شد و قلم زن چه نوشته است.

زمان طفلي  را آرام آرام پشت سر مي گذاشتم و با شادي و خوشبختي تمام، زير سايه پدر و محبت مادرم زنده گي ميكردم. تازه يازده ساله شده بودم كه يك روز وقتي بوت هاي پدرم را پاك نموده ، پيش پايش گذاشتم و لباس هاي نظيفش را به دستش دادم، با مهرباني و محبت، نظري به قد و بالايم انداخته، گفت :

" راس ميگن كه دختر سبزي پالك اس، اينه دختر مه هم شكر خدا؛ جوان شده و ماره پير كد."

من شرميده به داخل خانه رفتم و مادرم كه متوجه صحبت هاي پدرم شده بود، با خنده گفت:

" پدر گلالي! نام خدا بگو و برش دعا كو كه به نام نيك، به خانه بخت بره بخير."

پدرم خنده معني داري سر داده، گفت: "ها بخير! خدا سبب ساز اس."

مدتي نگذشته بود كه پدرم مريض شد. بيماري او شدت گرفت و بستري اش ساخت.از آن پس روز ها نزد بسترش مي نشستم و از نصايح و صحبت هاي شيرينش، بهره ميبردم. شب ها تن بيمار پدرم در تب داغ مي سوخت و ناله خفيفي از گلويش بيرون ميشد. من و مادرم بنوبت با دستمالي آغشته با آب سرد، كوشش مي كرديم، از حرارت تنش بكاهيم. داكتر و حكيم منطقه هم آمدند و به تداوي اش پرداختند اما هيچ كاري موثر واقع نشد و سرانجام بعد ازتحمل دو سه هفته مريضي، در يك روز سرد زمستاني، پدرم را از دست داديم.

با مرگ او تنهاي، غم و رنج از هر سو فاميل كوچك ما را احاطه كرد. روز هاي يتيمي و بيچاره گي چون ماهي و ماههايش چون سالي سپري ميشد.مادرم براي امرار معاش ما در خانة يكي دو همسايه مالدار و ثروتمند محله، كار ميكرد و براي ما لقمه نان حلالية فراهم مي نمود. نزديك به يكسال به همين منوال گذشت تا اينكه عصر يكروز، خواستگاري عقب من آمد. مادرم نظر به رسم و رواج منطقه، مبلغي را بنام طويانه به آنان گفته و يك لست هم از مخارج عروسي برايشان پيش كشيد.

 خواستگاران لست را گرفته رفتند و روز بعد آمده و همه شرط و شرايط را قبول كردند. مادرم هم بدون كدام اعتراضي در مورد آنها و يا پسر شان، راضي شد و پس از همان روز، من براي پسر آن خانواده كه 24 سال عمر داشت،نامزد شدم.

 بزودي عروسي ما در يك روز گرم و زيبا تابستاني برگزار شد و من پا بخانه بخت نهادم. از همان اوايل درك كردم؛ شوهرم مرا دوست ندارد و از ازدواج با من راضي نيست.ازآن پس همواره كوششم اين بود تا رضايت او را جلب نمايم و در دلش جاي براي خودم پيدا كنم. اما باآنهم بار ها سعي و تلاشم در اين مورد ناكام ميشد. زيرا شوهرم همواره با كنايه و دلسردي ميگفت:

" توهيچ مقبول و جذاب نيستي كه خوش آدم بيايي." و گاهي هم مرا زشت رو و بد خلق توصيف ميكرد.هميشه ميگفت كه به مادر و پدرش بيشتر از او رسيده گي كنم.زيرا آنان مرا خوش كرده و به خانه آورده اند.من هم هر گونه خلق و خوي او را با برده باري تحمل ميكردم و به زنده گي با او ادامه ميدادم.مادرم با نصايح سودمندش مرا به اين باور ساخته بود كه روزي خوبي ها و مهرباني هاي من، دل سنگ و بي علاقه شوهرم را نرم ساخته وبه طرف من خواهد كشيد.

 با گذشت زمان مادر دو پسر و دو دختر شدم و تقريباً نه سال از زنده گي مشتركم،سپري شد. هر طوري بود، از زنده گي راضي بودم تا اينكه يك روز شام شوهرم به خانه آمده و خلاف انتظارم با بيشرمي گفت:

"اوه زن! مه تره فروختيم.حالي خريدارت ميايه خوده تيار كو!"

 نزديك بود، از تعجب شاخ بكشم. اما باز با خود فكر كردم كه شايد او شوخي كند. با خنده گفتم :

"توهيچ  اصلاح نميشي پدر گلشاه! هميشه سرمه كبر ميكني. ميفامي كبر زوالي داره!"

 اما او با شنيدن حرف هايم قهر شده،گفت:" ريشخندي خو نمي كنم. از اول برت ميگم،خوشم نميايي و تو خوده شله ساختي."

 در همين ميان صداي تك تك دروازه شد. شوهرم رو به من نموده گفت:" او نه آمد برو ديگه."

 دلم گواهي بد داد؛وحشت زده گفتم:" اي تو چه ميگي؟ از اي گپها خوشم نميآيد. مره آزار نتي."

او با قهر مخاطبم ساخته، گفت:" اولاد ها ره بان و برو!"

 وقتي ديدم شوهرم جدي است وكوچه هم دو بار ديگر تك تك شد. به گريه و زاري به پا هاي شوهرم افتادم اما او از بازويم گرفته و كشان كشان مرا بطرف دروازه برد. اولاد هاي قد و نيم قدم كه از اين وضعيت سخت ترسيده بودند،هر كدام خود را به من چسپانده و از پدر شان ميخواستند تا رهايم كند، مگر شوهرم رها كردني نبود.

 وقتي به حويلي رسيديم، خشويم چادر كلاني را آورده و بدون كدام اعتراض از كار پسرش خاموشانه، بسرم انداخته رفت. مرد خريدار داخل حويلي آمده، با بي حيايي دستم را به طرف خود كشيد. شوهرم هم اولاد هايم را يكي يكي به داخل خانه برد و تنها دختر دو ساله ام را با من گذاشت. مرد خريدار، من و دخترم را سوار موتر نموده و با خود برد. بعد ها دانستم كه او از محله خاصي است كه در آنجا خريد و فروش زنان، يك امر طبيعي ميباشد. مرد،دو زن و فرزندان ديگر هم داشت. او شخص عصبي، بدخو و بد اخلاقي بود و بعد ها هم فهميدم كه او از قاچاق انسانها، بخصوص زنان، زنده گي شباروزي خود و دو زن و فرزندانش را پيش ميبرد.

در خانه آن مرد، شب ها بخاطر دوري فرزندانم و اينكه دچار زنده گي فلاكت باري شده بودم،آرام آرام و پنهان از نگاههاي او گريه سر ميدادم. هنوز چند ماهي از رنج هايم سپري نشده بود كه غم ديگري سراغم را گرفت و آن گم شدن دخترك دو ساله ام بود. همان روز شوم وچند روز ديگر با بيچاره گي و تنهايي او را جستجو كردم. ولي اثري هم از كودك معصومم پيدا كرده نتوانستم.از آن پس شب و روز بخاطر دوري او گريه كرده وبا هر كه برميخوردم ، زاري مينمودم كه در يافتن او كمكم كند. اما دخترم پيدا نشد.

 سرانجام گريه ها، باعث تبديل شدن سرنوشتم گرديد،طوريكه يكروز مرد خشمگين كه حوصله اش سر آمده بود، باسردي و بي علاقه گي برايم گفت:

" او بدبخت! ديگه تحمل اي چهره ترش كده و گريان تره ندارم. گريانها و چشمهاي پر اشك تو، برم خسته كن شده.غير گريه هيچ كاري نداري.ده هميقدر وخت يكروز روي خوش ته نديدم. مه تره سر يك آدم ديگه فروختيم، يك ساعت بعد پشتت ميايه و رنگته از اينجه گم ميكنه."

با شنيدن حرفهاي او، هيچ عكس العملي نشان ندادم و دست و پا بسته تسليم سرنوشت و تقدير شدم.زيرا ميدانستم كه  هر نوع مقاومتم بي فايده است. وقتي خريدار جديدم آمد، يك دست لباسم را گرفته با آرامي همرايش رفتم.

خريدار جديد مشهور به حاجي، مرد ثروتمند و تاجري بود. او مرا بخاطري خريده بود تا برايش پسر بدنيا بياورم. حاجي مرد مهربان،نرم خو و دلسوز بود. از زنده گي با او رنجي نداشتم، بخصوص وقتيكه اولين طفلم را بدنيا آوردم و آنهم پسر بود،حاجي  بسيار خوش شده و نزديكم نشسته گفت:

" تو به مه ملكه ثروت استي. تو بايد بري مه چند تا بچه ديگه هم بدنيا بياري."

مدتي، بي هيچ آزار و اذيتي با خوشي زنده گي كردم تا اينكه طفل دومم دختر بدنيا آمد. حاجي بسيار جگر خون شد. دخترك بيچاره عمر كوتاه داشت وبعد از چند روز از دنيا رفت. بزودي با وجوديكه كه ديگر تواني در وجودم احساس نميكردم،ناگزير باز حامله شدم و اينبار هم  دختر بدنيا آوردم. حاجي كه ديد باز دختر بدنيا آمده، تصميم گرفت، زن بگيرد  و در آن وقت دختر جواني را به قيمت بسيار بلند خريد.

زن نو حاجي، دو سه سال هيچ طفلي بدنيا نياورد و بدبختانه من سه دختر ديگر پيهم بدنيا آوردم و با اينكار از چشمان حاجي افتادم ولي باز هم او همرايم با مهرباني، رفتار ميكرد و برايم لباس هاي قيمتي و زيورات مياورد. انباق هايم كه تحمل اين وضعيت را نداشتند.شروع به سخن چيني و تخرييم نموده و روز ها حرف هاي  بد و زشت از زبان من به حاجي ميگفتند.وقتي من آنان را دروغ گو و سخن چين خطاب ميكردم، سر و صداي ما بلند ميشد تا اينكه حاجي بي حوصله شده و يك روز مرا از خانه بيرون برده و بدست ملاي مسجد سپرد تا نزد شوهرم ببرد. ملا قبول كرد مگر او كه شخص نا اهلي بود،شام همانروز مرا به مرد ديگري فروخت. كار آن مرد شرير هم خريد و فروش زنان بود.

 وقتي به خانه او رفتم؛ در آنجا چهار زن ديگر را ديدم.هر كدام آنان مانند من زنان بدبختي بودند كه چند بار مورد خريد و فروش،قرار گرفته بودند. ما همه چند روزي در آن خانه مانديم. درآنجا هيچ آزار واذيت متوجه ما نبود. نان و آب خوب و جاي خواب راحت داشتيم تا اينكه مرد، عصر يكي از روزها براي همه ما برقع هاي سياه آورد تا بپوشيم و با او روانه جايي شويم. همه برقع پوشيده و با او سوار موتري شديم.

راه بسيار دور بود، با گذشتن از چند كوه و كوتل و دشت هاي خشك و بي آب، بالاخره  شب هنگام به باغي رسيدم كه با چراغ هاي كلان روشن شده بود، در آن باغ مرداني زيادي جمع شده بودند.

مردان بي حيا يكي يكي ميامدند و هر كدام دستان ما را لمس نموده، دقيق ميديدند. دفعتاً در ميان مردان خريدار چشمم به شوهرم افتاد. شوهري كه نه سال تمام با او زنده گي نموده بودم. قلبم به شدت تپيد واحساساتي شدم. دلم ميخواست،فرياد بزنم و او را كه مسبب بدبختي هايم شده بود، دشنام بدهم اما در آنوقت ما اجازه حرف زدن و به كسي نزديك شدن را نداشتيم. ناچار سنگ صبر بر سينه زده، خاموش ايستادم.

 سرانجام  نوبت به شوهرم رسيد. او نزديكم آمده، دستم را بدست گرفت و پشت و رو كرده، دقيق مشاهده نمود.آتش خشمي سراپاي وجودم را فرا گرفته بود،ميخواستم فرياد زنان به سر و صورتش بزنم،موهايش را بكنم. اما شوهرم دستم را رها كرده، از مقابل چشمهايم رد شده و دست زنان ديگر را هم به نوبت ديده، رفت.

اشك از چشمان من چوب سيل آبي به گريبانم ميريخت و از خدا ميخواستم تا مرا دوباره به شوهرم برساند. نميخواستم از اين هم بدبخت تر شوم. يكبار مردي كه ما راه به باغ آورده بود، خطاب به من گفت:

" بيا او زن آخري! تره فروختيم!"

وقتي  ناچار نزديكش شدم، دست انداخته، بازويم را گرفت و بطرز عيب و باور نكردني،مرا تسليم شوهرم كرد. من خاموشانه گريه ميكردم، نميدانستم خوش باشم يا جگر خون ولي در هر حال از خداوند شكر گذاري مينمودم.

شوهرم مرا سوار گادي ساخته و خودش پهلويم قرار گرفته، آهسته آهسته بيخ گوشم زمزمه كرد:

"هيچ نترس!جگر خون هم نباش! مه قدر زنه فاميديم! مه تره بري هميشه خانم خود ميسازم و خوش نگاهت ميكنم.گريان نكو. مه همه چيز دارم.انشاالله همرايمه خوشبخت ميشي!"

من خاموش مانده و هيچ نمي گفتم.

  وقتي به خانه آمديم  شوهرم با لحن چاپلوسانه گفت:

" رويته نشانم نميتي؟ ها باش روي نمايك ته بتم."

او مقدار پول از جيبش بيرون آورده، مقابلم گرفت.بغضي گلويم را تنگ فشرد. در همان حال رويم را بلند كردم.

 شوهرم شگفت زده شده، با تعجب گفت:

" تو! تو استي هيچ باورم نميشه! گلالي تو از كجا شدي؟"

يكبار با صداي بلند، هاي هاي به گريه افتادم و خود را در آغوشش انداختم و در ميان هق هق گريه، همه آنچه طي چند سال برسرم گذشته بود،برايش قصه كردم.

 شوهرم كه با گريه هاي من گريان شده بود. مرا تنگ در آغوشش فشرده گفت :

"گلالي جان مره ببخش! من تره بسيار رنج داديم.ميفامي او وخت مه تره بسيار ارزان فروخته بودم. ولي حالي به قيمت جانم بدست آورديم . خداوند تره به مه دوباره داده و از مه امتحان ميگيره. باور كو كه مه بعد از فروختن تو بسيار پيشمان شده بودم. مه وعده ميكنم كه تره مثل تخم هاي چشمم نگا خاد كدم تو فقط مره ببخش."

نيلاب نصيري

اولين داستان نوشته شده در سال 1388 خورشيدي 11 حمل  ‏

 


موضوع : سرگذشت های واقعی
| +| نویسنده: نیلاب "نصیری" |


داستان: دعای بد

 

دعاي بد

در آن نیمه  شب صدای قدمهای مرد  جوان هر چند آهسته هم بود، درفضا مي پیچید، او متفکر راه میرفت و با خود میاندیشید. آينده تاريكي براي دختر كوچك و نو تولدش ميكشيد و بسيار ناراحت ميشد. دلش نميشد براي او مرگ بخواهد و گاهي هم آرزو ميكرد حرف هاي نرس غلط بوده و يا اينهمه را در خواب ديده باشد. اما نداي از دورنش برميخواست و ميگفت اين همه راست است تو پدر دختري .... زبان دل هم ياري اش نميكرد تا براي دخترش عيب بگذارد . اما...

با درك حقيقت تلخ  در آن سكوت شب به صداي بلند گريه تلخ و جانسوز سر داد.

 بعد از ساعتي دوباره به محل انتظار برگشت. مرداني زيادي آنجا انتظار ميكشيدند و گوش به صدا سپرده بودند. در همين هنگام خدمه شفاخانه بيرون شده پرسيد : "پايواز شريفه كيس ؟"

مرد جوان با عجله خود را از ميان مردان بيرون كشيده گفت:" مه استم خيريت اس ؟ "

خدمه نسخه داكتر را ژيش كشيده آمرانه گفت:" برو دواي مريضته بيار!"

مرد باز براه افتاد و باز متفكر بود ،نميتوانست حقيقتي را كه با آن مواجه شده باور كند. براي پدر شدن هشت سال تپيده بود و از وقتي دانسته بود كه طفل شان دختر است  براي در آغوش گرفتن او هزاران  بار از خداوند پاك تمنا كرده بود. اما اينك بسيار مايوس بود......

سرانجام دوا را گرفته برگشت تا آذان صبح منتظر ماند. با دميدن شفق باز هم خدمه آمد و پايواز شريفه را خواست و خريطه كالا و اسباب او را تسليمش كرد و گفت كه لحظاتي بعد مريض و طفلش را مياورد.

دقايقي نگذشته بود كه شريفه با گامهاي دردمند بيرون آمد. مرد موتر را نزديك دروازه آورده و خانم و طفلش را سوار آن ساخت و هر سه به خانه آمدند. وقتي  مرد جوان دختركش را در آغوش گرفت احساسي او را وا داشت تا پاي دخترش را ببند. با ديدن پاي كوتاه و سو شكل دخترش به گريه افتاد. زن نيز درد هايش را فراموش كرده و به همراهي شوهرش زار زار گريست. مرد  زنش را به آرامش فرا خوانده گفت:

" گريه نكو شريفه! حالي دنيا مترقي شده مه دخترمه تداوي ميكنم. او ره به هر گوشه دنيا كه شوه ميبرم. تو فكر نكو.

اما شريفه در ميان گريه با بيچاره گي زار زار ميگفت: " اگه كسي به دختركم طعنه بته كه لنگ و معيوب اس باز مه چتو كنم. خدا همو روز به مه مرگ بته كه بشنوم كسي به دخترم بگويه  دختر لنگ! دختر معيوب !رامين جان آينده دخترم چتو خاد شد؟ همراي او كي عاروسي خاد كد، دخترمه كي خاد گرفت وي دخترك بدبختم ."

با شنيدن حرفهاي شريفه رامين تكان خورد قلبش به لرزه آمد و فرياد زد:" بس كو شريفه!!! بس كو !!!" و به گريه افتاد. دخترك را دوباره به آغوش زنش داد و از اتاق بيرون رفت با عجله خود را زير درخت چنار، روي چار پايي رنگ و روي رفتة رساند و هاي هاي گريست. حرفها و گريه هاي  دقايق قبل شريفه او را به ياد گذشته هايش انداخت. به هفت هشت سال قبل روز گاري كه محصل پوهنتون بود و كمتر پسران به زيبايي و كاكه گي به او ميرسيدند.  قامت بلند، اندام درشت، موي هاي سياه و براق، جلد نرم وشاداب، چشمان ميشي و چهره جذاب او كافي بود تا دختران زيبا و جوان را به خود جلب كند. او در آغاز به مينا علاقه زياد داشت، بعد ها وقتي ديد دختران ديگري هم به او علاقمند استند و مينا هم ازدواج نمود. تصميم گرفت گاهي به يكي و گاهي به ديگري دل ببندد.و وقتش را خوش سپري كند با هر دختر بيشتر از ديگري روابطش را محكمتر ميساخت ، با آنان عكس هاي يادگاري ميگرفت و برايشان وعده ازدواج ميداد. وقتي دختران از او ميخواستند كه عقب شان خواستگار بفرستد. او به بهانه هاي مختلف آنان را از خود ميراند و ترك شان ميكرد.

در ميان همه دختران"رويا" از زيبايي و جذابيت خاصي برخوردار، بود و در تعمير مقابل صنف رامين شان درس ميخواند . او با ساده گي بيشتر فريب نگاه هاي محبت آميز رامين را ميخورد. او رويا نام داشت و واقعا" چهره رويايي و جذاب داشت. رامين رويا را از نزديك نديده بود. آن دو از عقب كلكين صنف  همديگر شان را ملاقات ميكردند و رامين بار ها براي رويا نامه ها و يا هم پرزه هاي عاشقانه مينوشت و بدست كسي ميفرستاد. تا اينكه او را راضي ساخت، باهم از نزديك ملاقات كنند.

آنروز با آنكه درس جريان داشت. رامين از صنف بيرون شد. خيالات شيطاني احاطه اش كرده بود. بسيار خوش بود كه  رويا را از نزديك مي بيند. با خود زمزمه ميكرد:" رويا از همه دختراني كه تا حال ديده ام، زيباتر و قشنگتر است ."

 قلبش سرشار از هوا و هوس شده بود.. دلش ميخواست دستان ظريف رويا را در دست گرفته ببوسد..با خود ميگفت:" كاش موقوع مساعد شود تا يكبار او را در آغوش بگيرم و ببوسم. كاش... "

 در همين هنگام صداي قدمهاي كسي او را از افكار شيطاني بيرون كشيد. سرش را به عقب برگرداند. از پشت گلبته ها چشمش به  صورت زيبا و جذاب رويا افتاد كه آرام آرام نزديك ميشود. رويا مو هاي خرمايي رنگ و زيبايش را به دست باد سپرده و آهسته آهسته قدم ميگذاشت. رامين تحت تاثير زيبايي او آمده و محو تماشايش بود. وقتي رويا از عقب گلبته ها بيرون شده و نزديك رامين رسيد. رامين دست دراز كرد تا دستان نرم ولطيف رويا را عاشقانه در دست بگيرد اما رويا با خنده دلنشين دستانش را پنهان نموده گفت :" ني رامين  بد اس."

رامين كه اندكي عصباني شده بود،گفت:" بتي ني دستاي ته!  جان مه! زنده گي مه!.مه برابر همه دنيا دوستت دارم. مه عاشقت استم، رويا!"

دفعتا" چشمان رويا اشك آلود شد. رامين با ناراحتي پرسيد:" مه گپ بد زدم . رويا جان ! چرا گريه ميكني؟"

رويا  به صداي كه از عمق نوميدي هايش سرچشمه ميگرفت، گفت:

" رامين جان تا حالي كسي مره ايقدر دوست نداشته و همه مره به چشم كم ميبينن."

رامين با تعجب گفت : "تو چه ميگي؟ چرا مردم تره به چشم كم بيبينن؟ تو هيچ كمبودي نداري؟"

رويا با بيچاره گي گفت:" مه معيوب استم."

با شنيدن كلمه "معيوب" رامين متعجب شده پرسيد:" چي معيوب؟"

رويا دامنش را اندكي بالا برده و پايش را نشان داده گفت:" ها ! يك پايم كمي خورد و كوتاه است و به مشكل به زمين ميرسه و مه در راه رفتن ميلنگم."

 باشنيدن حرفهاي  رويا ،رامين خاموش و متفكر  شد، گويي آب سردي بالايش ريخته باشند. رويا همانطور گريان بدون اينكه حرف ديگري بزند از نزدش رفت. وقتي اندك اندك دور ميشد. رامين تازه متوجه شد كه رويا هنگام راه رفتن ميلنگد. دلش به حال او سوخت و با خود گفت:" حيف اي دختر مقبول!"

بعد از آن روز  باز هم بار ها رويا را از عقب كلكين ميديد يا در وقت رخصتي يكجا با او به راه ميافتاد و همرايش صحبت ميكرد . رامين، رويا را دختر پاك طينت، ساده وصميمي ، مهربان و دلسوز  يافته بود و بيشتر اوقات با او راز دل ميكرد و يا هرگاه در مشكلي ميافتاد از او راه حل ميجست.رويا هم با وجدان آگاه با همه مسايل برخورد ميكرد و رامين را عاشقانه دوست داشت. رامين هميشه به او ابراز عشق و علاقه ميكرد و برايش  وعده ازدواج ميداد. او بار ها ميكوشيد تا به رويا  نزديكتر شود اما رويا هر گونه روابط را با رامين در يك حد نگهداشته بود و هيچ گاه پا فرا تر نميگذاشت.

از دوستي و محبت رامين ورويا مدتي سپري شد و در همين ميان دختر جوان وجذابي ديگري  بنام "شريفه" به صنف رامين آمد. در اولين روز نگاههاي آندو به هم گره خورد و به قلب هايشان نفوذ كرد. رامين پيش دستي نموده از دختر زيبا  سوالاتي كرد و روزي بعد  برايش گفت كه بسيار دوست داشتني و جذاب است. شريفه كه دختر هوشيار و چالاكي  بود و از رامين هم خوشش آمده بود. بزودي او را نزد پدر ش را كه در پوهنحي ديگر استاد بود، برد و هر دو را به هم معرفي كرد و بعد هم روابطش را با رامين محكمتر ساخت. پدرشريفه از رامين در مورد پدرش پرسيد و بعد هم از او خواست تا زمنيه ديدار شان را فراهم سازد.

 سرانجام روابط دو مرد روشنفكر بسيار به هم نزديك شد و آندو تصميم گرفتند تا جگر گوشه هاي شان را به نزديكتر ساخته وپيوند آندو را ببندند. رامين خواهي نخواهي به اين نامزدي تن داد زيرا در جالي افتاده بود كه ديگر نجات پيدا كرده نميتوانست.  

وقتي رويا از نامزدي رامين آگاه شد در ابتدا باور نكرد. زيرا رامين با او وعده هاي زياد داده و به زنده گي اميدوارش ساخته بود. او يكي از دوستانش را عقب رامين فرستاد. رامين كه با شريفه قرار ملاقات داشت  از خواهش بيموقع رويا عصباني شد  و وقتي دوست رويا اصرار كرد كه رويا گفته كاري ضروري با او دارد، با قهر گفت:

" به رويا بگو يراي آخرين بار به ديدنت ميايم."

  وقتي قاصد نزد رويا آمد  و پيام  رامين را آورد. رويا اندوهگين شد اما باز هم بخود تسلي دروغ داده انتظار نشست تا اينكه  وقت ملاقات فرا رسيد و رامين از دور نمايان شد .  لبخند مليحي روي لب هاي خوش تركيب رويا نقش بست. براي لحظه اي هر آنچه شنيده بود به باد فراموشي سپرد. اما  وقتي رامين نزديك آمد. قهر بود تا رويا ميخواست سلام كند كه او بدون مقدمه با غرور و صداي بلند گفت:

"  درست شنيدي رويا مه نامزد شديم  و بزودي عروسي ميكنم  و همتو كه احوال روان كده بودم بري آخرين بار آمديم تره ببينم !"

رويا كه بغضي گلويش را مي فشرد با گريه گفت :"ايتو نكو رامين مه تره بسيار دوست دارم مه و تو وعده زنده گي مشترك داده بوديم .يادت رفته ؟"

رامين عصباني شده گفت: "تو چي فكر كدي رويا! مه كل  زنده گي خوده همراي يك زن معيوب تير كنم. تو بدرد نميخوري مه بخاطر دل خوشي خودت همرايت دوستي كدم. وعده ها ره هم بخاطر خوشي تو برت داديم. مه ديگه هدف نداشتم .برو ديگه از امروز به بعد مه هيچ تره نميشناسم از مه و تو خلاص. خوده سر مه تپ نكو دختر لنگ !"

رويا با شنيدن حرف هاي رامين به صداي بلند به  گريه افتاد.  تعداد از محصلين دختر و پسر كه به سر و صداي آندو جمع شده بودند،  انگشت به دهن به حال رويا افسوس ميخوردند.

رويا كه از حرف هاي زشت رامين سخت رنجيده و دل شكسته شده بود. به صداي بلند گفت :

"برو رامين! مه پيش خود و خدايم پاك استم مه هيچ قسم روابط نامشروع با تو نداشتيم كه از او رنج بكشم و از خدا ميخوايم كه به تو فريبكار و امثال تو جزا بته . تو دلمه شكستاندي ، تا زنده استم ده حقت دعاي بد ميكنم . خدا پدر دختر لنگ بسازيد . الهي خير نبيمي ."

 با خاطر آوردن حرف هاي رويا موي بر بدن رامين راست شد. احساس كرد از اثر شكستن دل رويا و دعا هاي بد او دخترش لنگ به دنيا آمده است. يكبار غرورش شكست به دو زانو روي زمين نشست و با دو دست رويش را پوشانده و از سوز دل گريه سر داده گفت: "خداوندا مره ببخش مه بسيار بدي كديم. سزاي عمل مره به  دخترم نتي. خداوندا تو شفا دهنده هر مرض و پوشاننده اي هر عيب استي. دخترمه خوب بساز!"                                                                                                                    

با سرعت برخاست، اندكي با توبه و پشيماني از گناه، آرامش يافته بود به اتاق برگشت.  دروازه اتاق  با صدای دلخراشی ناله میکرد ، باد زوزه میکشید،کلکین ها اتاق باز و بسته میشدند وپرده ها از شدت وزش باد میرقصیدند و رامين دقايقي متعددي متفكر به پاي معيوب دخترش چشم دوخته بود.

نيلاب "نصيري"

كليد -کارته سه

آخرين روز هاي سال 1387 خورشيدي 27 حوت

 

 


موضوع : سرگذشت های واقعی
| +| نویسنده: نیلاب "نصیری" |


داستان: لاله’ پرپر

لالهء پرپر

غروب سرخرنگ آسمان به دشت پر از لاله های سرخ، جلوهء خاصی بخشیده بود. "لاله"، با دست های خون آلودش با آخرین قوا خودش را روی زمین کش میکرد. از دیرگاهی، این دشت زیبا را از دوردست ها میدید و آرزو مینمود كه ساعتی آنجا باشد؛ اما در این هنگام که آخرین لحظات عمرش را سپری میکرد و با دست خود به داستان زنده گی اش نقطهء پایان گذاشته بود، توان ایستاده شدن نداشت ولی بازهم از بودن در دشت پر از گل های لاله لذت میبرد. دست دراز میکرد و لاله های زیبا را لمس مینمود. دلش میخواست شادی و پایکوبی کند. بر خود فشار میاورد تا برخیزد ولی نمیتوانست. ویس...! ویس...! صدا میزد و گریه کنان دست بلند میکرد و کمک میخواست؛ اما کسی به دادش نمیرسید.

 گلهای دشت، بیتفاوت به ناله های او با وزش باد، رقص کنان گاهی به سمت راست و گاهی هم به سمت چپ خم میشدند. یکبار آسمان سیاه و هوا تاریک و تاریکتر شد. ابرهای سیاه غرش کنان دامن آسمان را فرا گرفتند و رعد و برق شدیدی جریان پیدا کرد. دفعتاً دانه های ژاله، از دل آسمان  باریدن گرفت. ژاله ها بیرحمانه گل های لاله را پرپر کردند. لاله فریاد میزد: "نی نی، لاله ها را پرپر نکنین؛ من اونا ره دوست دارم."

 ژاله ها بیتوجه به او، دشت پر از گل های لاله را نابود ساختند. بعد موجود خشمگین از میان ابرها بیرون آمد و با دستان بزرگش، لاله را برداشته، میخواست با خود ببرد. لاله، مقابله میکرد و از ویس تقاضای کمک مینمود... و یکبار همان موجود خشمگین و لاله، هردو ناپدید شدند...

قیس، با پریشانی از خواب پریده، بالای بسترش نشست. لحظاتی در فکر فرورفت. بعد با عجله برخاست و نزدیک اتاق لاله آمد. از سوراخ کلید، چشم به داخل اتاق دوخت. نور کمرنگی، فضای اتاق را روشن کرده و لاله روی بسترش خوابیده بود. دوباره برگشت، دلش به حال لاله سوخت. از کردارهایي که در مقابل او انجام داده بود، پشیمان شد. گریه های لاله بخاطرش آمد. قلبش لرزید و ندایي از وجدانش برخاسته گفت: "تو در حق لاله، همیشه ظلم کدی و او صبر کد! تو گناهکار لاله استی!"

یکبار همه اعمال زشت، احاطه اش کردند. خواست برگردد، دید خودش همه راه های برگشتش را ویران ساخته است. سرش را زیر بالش خوابش فرو برد تا لحظه يي آرام کند؛ اما وجدانش بیدار بود و سراسر او را ملامت مینمود.

ساعت دیواری، سر هر ساعت زنگ میزد و ویس هر ساعت تصمیم نو میگرفت. آخرین حرف دلش این بود که با دمیدن شفق صبح، پیش ملای مسجد برود و مشکلش را به او بگوید؛ شاید راه حلی وجود داشته باشد.

 در اولین ساعت صبح، خواب بر او غلبه کرد. یکی دو ساعتی خوابید. ساعت 6 صبح باز زنگ ساعت نواخته شد. او سراسیمه بیدار گشت و با یک نیروی تازه، جانب اتاق لاله براه افتاد. میخواست تصمیمش را چون  خبر خوشی به لاله بگوید و امروز او را رنگین سازد.

وقتی دروازهء اتاقش را باز کرد، با دیدن لاله برجایش میخکوب ماند. لاله خودش را با لباس سپید ملبس نموده بود. رنگ بر چهره نداشت. بینی اش تیغ کشیده و دورچشمانش حلقهء سیاهی تشکیل شده و با نگاه سرد و بیروح به دروازه، چشم دوخته بود. ویس با دستپاچگی پیش رفت و سرش را در آغوش گرفته گفت: "چرا لاله جان! تره چه شده؟ لاله جواب بتی؟ میفامی مه برت یک خبر خوش دارم. مه از کردار خودم پیشمان استم. مه همی حالی پیش ملا میرم و پرسان میکنم اگه راهی وجود داشته باشه، مه پس تره از خود میسازم."

لاله که چشمان خسته اش را به چشمان امیدوار ویس دوخته بود. حرفهایش را میشنید ولی به مشکل زبان گشوده  جواب داد: "ویس جان! حالی  بسیار ناوقت شده؛ مه... مه..."  نفس هایش به شمارش افتاد و چند سرفهء خفیف نموده خاموش شد. باز کوشید تا چیزی بگوید. صدای آهسته ای از گلویش بیرون آمد: "مره ببخش ویس جان! مه دیگه با تو زنده گی کده نمیتانم. سفر مه تمام شده. مه به دنیاي ابدی میرم. مه زهر خوردیم. آخرین نفس هایم بری دیدن تو مانده، هیچ جای نرو، پیش مه باش!"

ویس به گریه افتاده گفت: "ای تو چه کدی! او خدا ای همه، از خاطر مه شده؛ مه خوده نمی بخشم!"

 بعد به صورت زیبا و جذاب لاله چشم دوخت. روزهایي بخاطرش آمد که از کودکی زیر یک سقف در کنار هم زنده گی میکردند. او همیشه لاله را آزار می داد. گدی هایش را پنهان میکرد، سامان های بازی اش را میشکست ولی لاله، از دوستی زیاد چیزی نمی گفت و حتی هرگناه او را به گردن خود می گرفت. اشیای دوست داشتنی اش را  از سامان بازی گرفته تا قلم و کتابچه به او می داد.

صرف مدتی از هم جدا بودند که وظیفهء کاکایش (پدر لاله) به ولایت دیگر تبدیل شد و بعد از مرگ او که در اثر یک حادثهء ترافیکی به وقوع پیوست، لاله و مادرش که یکی بیوه و دیگری یتیم شده بودند، دوباره به خانه آمدند و آندو، بار دیگر در کنارهم قرار گرفتند. علاقهء زیاد شان سبب شده بود تا همواره در کنارهم باشند؛ تا اینکه هردو با گذشت زمان، پا به مرحلهء جوانی گذاشتند. خواستگاران زیادی، عقب لاله به رفت و آمد پرداخت؛ اما پدرکلان که لاله را بسیار دوست داشت، به خواستگارانش جواب منفی میداد و نمی خواست نواسهء نازدانه اش را از خود دور کند. یکبار در این فکر شد که لاله را به ویس بدهد و او را تا آخرین لحظات مرگ، با خود داشته باشد. وقتی موضوع را به مادر لاله گفت، زن که ویس را بسیار دوست داشت و از طرفی هم می دید که یگانه دخترش با این پیوند از او جدا نمی شود، رضایت نشان داد.

پدرکلان، لاله را نزد خود خواسته نظرش را پرسید. لاله که ویس را می پسندید، شرمیده گفت: "مه چیزی گفته نمیتانم پدرکلان، شما خود تان میفامین."

سپس پدرکلان، تصمیمش را با مادر و پدر ویس در میان گذاشت و بزودی پسر و عروسش  را هم راضی ساخت. وقتی پیرمرد، نظر ویس را پرسید؟ او با ناباوری گفت: "پدرکلان! شما چه میگین؟ مه و لاله، از خوردی یکجای مثل خواهر و برادر، کلان شدیم. مه نمیتانم او ره عروسم بسازم. مه او ره مثل خواهرم دوست دارم."

پیرمرد با عصبانیت گفت: "همگی ای پیونده قبول کدن، تو چه از دلت گپ های تا و بالا میزنی. اگه ای گپ مره قبول نکنی، مردهء مره خاد دیدی! ای امر مه اس؛ اگه  ای دختر یتیمه نگیری، مه تره  نمی بخشم! گپ مه یک گپ اس!"

  ویس، حیران ماند، چه کند و با عالمی از افکار مختلف، اتاق پدرکلان را ترک کرد و مادر و پدر هم، نصحیتش کردند که حرف پدرکلان را به زمین نیندازد.

هنوز ویس در این فکر بود که چسان خود را از این جنجال خلاص کند، که روز بعد به دعوت پدرکلان، بزرگان خویش و قوم آمدند. پیرمرد با دستان خود، گل و شیرینی را مقابل پسر بزرگش گذاشته گفت: "اینه مه نواسهء نازدانه خوده بری ویس نازنینم دادم." و همه مهمانان یک صدا گفتند: "خدا نیک و مبارک كنه!"

  از آن پس، لاله از ویس شرمیده و کمتر خود را نشانش میداد و از آن طرف، با گذشت هرروز علاقهء ویس به لاله کم و کمتر میشد. چند ماهی سپری شد و پدرکلان تصمیم گرفت به پول خود، عروسی مجللی برای نواسه هایش ترتیب دهد. به فرمایش او پدر ویس، همه ترتیبات را گرفت؛ لاله را عروسش ساخت.

همینکه عروس و داماد، در حجلهء زیبا تنها شدند، ویس با آرامی به لاله گفت: "لالهء عزیز! مه  تره زیاد دوست دارم؛ اما هیچوقت به چشم عاشقانه به طرفت ندیدیم. مه همیشه تره خواهر فکر کدیم. مه نمیتانم تره خانمم قبول کنم. مره ببخش و وعده کو که ده ای مورد، به هیچکس چیزی نمیگی. به مه کمی وقت بتی! شاید مه بتانم ای موضوع ره حل کنم."

 لاله، با شنیدن سخنان ویس، انگشت به دندان گزیده گفت: "خی چرا قبول کدی که همرای مه عروسی کنی؟ ای گپه چرا مره وخت نگفتی!"

ویس با بی پروایی جواب داد: "مه به پدرکلانم گفتم؛ اما او مره مجبور ساخت."

بعد روی دوشکی که کنار تخت خواب هموار شده بود، دراز کشید. دو دستش را زیر سرش گذاشت و به خواب رفت. لاله همه شب را با تلخی  گریست و به صبح رساند. با خود میگفت که وقتی شوهرش نمیتواند او را از خود بسازد، او زن بدبخت است.

 از آن به بعد، روزها غمگین و جگرخون میبود؛ اما به کسی حتی مادرش، راز دل نمیکرد. نزد همه راست و دروغ از ویس تعریف و تمجید مینمود؛ درحالیکه ویس تغییر یافته و با او روی خوش نشان نمیداد و بیشتر وقت خودرا بیرون از منزل سپری میکرد.

مادر ویس هم، چندبار متوجه رویهء نادرست پسرش شده و سروصدای آنان را شنیده بود؛ اما وقتی با خود شان در میان میگذاشت، هردو انکار میکردند که گپ خاصی نیست.

 سرانجام، شبی وضع صحی پیرمرد بهم خورد. پسر، نواسه ها و عروسانش دوروبرش جمع شدند. پدرکلان، دست لاله و ویس را گرفته و از آنان وعده خواست تا همیشه در کنارهم باشند و در تربیت اولادهای شان که وارثان اصلی این خانه استند، بکوشند و همانطور نصیحت کنان، چشم از دنیا فرو بست.

مدتی بعد از مرگ او، یکروز که باز سروصدای لاله و ویس بلند شده بود، مادر مداخله کرد تا موضوع را حل و فصل کند. وقتی از پسرش پرسید؛ ویس بلا فاصله گفت: "مادر! مه نمیتانم بری لاله خوشبختی بتم، مه تا حالی او ره خانمم قبول نکدیم. مه همیشه به او به چشم خواهر دیدیم."

 با دانستن این موضوع، دست و پای مادر به لرزه افتاد و لاله را که سخت گریه میکرد، در آغوش گرفته گفت: "ای چه میگه دخترم؟"

لاله با گریه جواب داد: "راس میگه! مه از خاطر پدرکلان و مادرم خاموش بودم و حالی او به مه میگه که از طرف مه آزاد استی. اگه مادرم از ای گپ خبر شوه، خواد مرد. او مرض قلبی داره خاله جان! مه تحمل هرگپه دارم؛ ولی مرگ مادرمه دیده نمیتانم. شماره به خدا! ای گپه از ای اتاق بیرون نکشین."

مادر، خاموش ماند ولی بارها پسرش را نصیحت نمود که این کار، گناه است و او در حق این دختر مظلوم ظلم میکند؛ اما ویس، یک روز در مقابل نگاههای متحیرانهء لاله به جواب مادرش گفت: "مه او را طلاق میکنم طلاق... طلاق...!

 لاله، با شنیدن این موضوع، بازهم گریه کرد. او بجز گریه کاری نداشت. شب هنگام، ویس رو به او نموده گفت: "لاله جان! دیگه مه همرای تو ده ای اتاق نمیباشم. مه به اتاق سابقم میرم. مره ببخش! حالی که طلاق گفتیم، حرام اس که یکجای ده یک اتاق باشیم."

لاله با چشمان اشک آلود، با عالمي از خواست ها و آرزوهایش، بازهم خاموش ماند.

 ویس، لحاف و بالش خود را گرفته به اتاق دیگر رفت و لاله را  تنها گذاشت. وقتی خوابید، خواب پریشانی دید و اینکه تعبیر آن را با چشمان باز مشاهده میکرد.

 یکبار از گذشته ها برگشت،  دید سر لاله را در آغوش دارد. مادر... مادر... صدا زد. مادر، سراسیمه از اتاق دیگر آمد و با پریشانی گفت چه شده بچیم؟

ویس گریه کنان گفت: "لاله...! مادر بیبی لاله ره چه شده؟ "و سر لاله را تکان داده گفت: "لاله جان مره ببخش!  یک دفعه تو خوب شو؛ همه چیز خوب میشه؟"

خندهء نمکینی روی لب های لاله، نقش بست و نگاه نافذی به ویس انداخت. میخواست چیزی بگوید که باز چند سرفهء مکرر نمود و چشمانش به سقف اتاق دوخته شد.

 ویس با دستان لاغر و استخوانی، چند بار به سر و روی خود زد. سرش را به در و دیوار کوفت اما دیگر فایده ای نداشت؛ زیرا مرغ روح لاله، به آسمانها در پرواز شده بود.

با فریادهای ویس و مادرش، همه اعضای خانه به اتاق آنان جمع شدند. هیچ کس نمی دانست چه اتفاقی افتاده است؟ ویس، با فریادهای دلخراش، دست بر چشمان باز و بيحركت لاله کشید. بعد از آن، پاهای لاله را در آغوش گرفته و به گریه افتاد و مکرر از او معذرت خواست. دفعتاً برخاسته از اتاق بیرون شد و با گامهای استوار تا دهن کوچه رفت. یکبار ایستاد. دست به جیش برد و تیلفونش را بیرون کشید و پس از صحبت مختصر، دوباره نزدیک جسد لاله برگشت. دقایقی نگذشته بود که صدای موتر پولیس در فضا طنین انداخت.

 افراد پولیس، با عجله یکی پی دیگری از موتر پیاده و وارد خانهء آنان شدند. پدر ویس که در روی حویلی بود و میخواست دوستان و آشنایانش را به وسیلهء تیلفون از مرگ عروسش با خبر سازد، با دیدن پولیس تکان خورده گفت: "چه شده او بیادرها!"

 تا قوماندان پولیس میخواست چیزی بگوید که ویس از اتاق بیرون آمده گفت: "مه ویس استم، قاتل خانمم. هرجزایي که تعیين شوه قبول دارم!"

 و روزهای بعد، در مقابل دیده های حیران والدینش به زندان رفت.

نیلاب نصیری

29 دلو 1387

کلید گروپ کارته سه

 

 


موضوع : داستان های کوتاه
| +| نویسنده: نیلاب "نصیری" |


داستان دردناک: ظلم بالای ظلم

 

ظلم بالای ظلم

فضای حویلی بزرگ خاموش بود، حتی مرغان هوا به آرامی از آنجا میگذشتند. آدم های منزل، دو گاو و چند گوسفندی که در طویله قرار داشتند، همه و همه خاموش بودند. محوطهء منزل و باغچه، به ماتم خانه ای مبدل شده و دیری بود، سر و صداها و خنده های اهل خانه شنیده نمیشد. تنها گاهگاهی ناله های دردناک فوزیه در دل خاموشی نفوذ میکرد. او از درد بخود می پیچید و فریاد میزد. حرارت وجودش بطور بی سابقه ای بلند رفته بود. از چندین روز میشد که اشتهایی برای خوردن نداشت. رنگش به زردی گراییده و دور چشمانش حلقهء تیره ای نقش بسته بود. او از دختر سرمست و شاداب، به جوانی بیمار و زمینگیر تبدیل شده بود.

مادر فوزیه که شکمش با گذشت هرروز بلند و بلندتر میشد، با تکالیف زیادی دچار شده و به حساب خودش در همین یکی دو هفتهء آینده باید طفلش را به دنیا میآورد. او فش فش کنان، یگان بار نزدیک دخترش میآمد و پرسانش میکرد و وقتی دختر جوان، گریهء پرسوزی از اعماق دلش مینمود، او بی حوصله شده با قهرمی گفت:

"خدا بزنیت دختر! گریه نکو تو خودت به پای خود تیشه زدی؛ مه از اول میگفتم که مکتب نرو! خو گریه کدی که دیگه دخترها میرن مه چرا نرم! کاشکی از همو اول میمردی که روی ما سیاه نمیشد. باز هم خدا طرف ما بود که مه زود متوجه شدم و غمته خوردیم، اگه نی ای رسوایی ره کجا می بردیم."

دختر جوان که از شدت درد و سوزش زخم،  زار زار گریه میکرد، گفت:

"مره کشتین مادر! کاشکی میمردم و از ای درد خلاص میشدم. کاشکی خدا مره مرگ بته. وای خدا جان... وای!"

چندین شبانه روز فوزیه ناله کرد؛ یک جیغش به زمین و یکی به آسمان بود و مادر، هردوای خانگی که بلد بود و می دانست برای بهتر شدن زخم فایده میرساند، استعمال کرد؛ مگر زخم فوزیه التیام نیافت.

 یکی دو زن همسایه که به خانهء آنان گاهگاهی رفت و آمد داشتند، با دیدن حالت وخیم فوزیه، جویای احوالش شدند و مادر که از بدنامی و بی آبرویی میترسید، با دستپاچگی گفت:

"خواهر جان فوزیه ره سگ خورده، هرچه دوا کدم جور نشد؛ نمی فامُم چی کنم."

  هردو زن، مشوره هایی دادند که مادر وقت تر از آنها هرکدام را تجربه نموده بود. در خاتمه، یکی از زنان به مادر فوزیه گفت:

"خواهر جان! او ره ده کلینیک قریهء بالا ببر. وضعش بسیار خراب اس. دخترکت از دست نره! بی پروایی نکنی که مردم ملامتت میکنن!"

وقتی زنان رفتند، زن با خود اندیشید که هرگاه زخم دخترش خوب نشود، او را از دست خواهد داد و نزد همه ملامت خواهد شد. از اینرو با پسرش مشوره نمود و هردو تصمیم گرفتند که فردا صبح، فوزیه را به شفاخانه ببرند.

روز بعد، برادرش فوزیه را بر پشتش گرفته و مادر هم، چادر بزرگش را به سر کرده، پیاده بطرف کلینیک روان شدند. همینکه به کلینیک رسیدند، داکتران به معاینهء فوزیه پرداختند و بادیدن زخم شکمش که بسیار مکروبی و التهابی شده بود. پریشان و متعجب شده از مادر و برادرش علت را پرسیدند. مادر که غافلگیر شده و تا کنون به این نکته فکر نكرده بود، با وارخطایی گفت:

"داکتر صاحب! دخترم مکتب میرفت، او ره سگ دیوانه خورده؛ باز ما زخمشه دوخته دوا ماندیم که جور شوه. خوب نشد و ناچار شدیم او را اینجه بیاریم."

یکی از داکتران که جمشید نام داشت؛ در حالیکه حرف های مادر فوزیه در نظرش مشکوک میآمد گفت: "شما بسیار ظالم و بی پروا استین. ای دختر نزدیک به مرگ اس، زخمش مکروبی شده و به ای زودی خوب نخاد شد. ما دختره بستر میکنیم؛ شما برین خانه، باز خبر بگیرین."

بعد از رفتن آنان، داکتر جمشید که پدر دختری همسن و سال فوزیه بود، با دیدن وضعیت بد دخترک، سخت جگرخون شده با مهربانی کنارش زانو زده پرسید: "دخترم سگ تره ده کجا خورده؟ چند روز میشه؟ از سر تا آخر به مه قصه کو!"  

فوزیه، بعد از نالهء پیهم و لحظاتی خاموشی، دل نادل گفت: "شش هفت روز میشه، داکتر صاحب!"

جمشید که باور داشت زخم شکم دخترک، سگ خورده گی نیست و مادرش دروغ گفته؛ باز پرسید: "سگ تره ده کجا خورده بچیم؟ تو مطمئن استی که سگ دیوانه بود؟"

فوزیه که مانند مادرش نمیخواست رازش افشا شده و بدنام شود، فکر کرد باید اصل موضوع را از داکتران پنهان نماید؛ از اینرو با گریه گفت: "ده هرجایی که خورده به شما چه! مقصد دوا بانین که جور شوم."

 در همین هنگام نرس با سامان آلات کمک های اولیه نزدیک بستر فوزیه شد. داکتر جمشید، با چشم به همکارش اشاره نمود و هردو به آرامی زخم شکم فوزیه را پانسمان کردند. وقتی زخم را پاک کاری میکردند. ناله های دلخراش فوزیه فضای شفاخانه را پر کرده بود. او متواتر ناله میکرد و به مادر و برادرش دشنام میداد.

داکتر آهسته به نرس گفت:

"ای کدام گپ دیگه اس. مه میفامم که ای دختره سگ نخورده. زخمشه دیدی؛ خود شان دوختن، بسیار دردناک اس!"

بعد از ساعتی که فوزیه کمی آرام شد، باز داکتر جمشید آمد و در مورد حالت وخیم زخمش به او حرفهای زد و هم پرسید که چگونه برادر و مادرش زخم او را دوخته اند.

 دخترک که درد جانسوز آن لحظات را با رگ رگ جانش، احساس میکرد، گفت: "بیادرم مره محکم گرفت و مادرم با تار و سوزن شکممه دوخت. مه بسیار چیغ زدم مگم رحم شان نامد و دل شان نسوخت."

داکتر که دست روی موهای دخترک میکشید و میدانست که با چند پرسش دیگر موضوع اصلی هویدا خواهد شد، گفت: "خو، بسیار درد کشیدی ها! چرا تره شفاخانه ناوردن؟ ما اینجه مریضه دوا میتیم؛ باز زخمشه میدوزیم. او هیچ نمیفامه."

فوزیه شرمیده جواب داد: "مادرم میگفت که روی ما سیاه میشه و مردم سرما خبر میشن!"

داکتر جمشید که می دید به اصل قضیه نزدیکتر شده، با تعجب پرسید: "چرا دخترم! سگ خورده گی خو عیب نیس؟"

 دفعتاً فوزیه به گریه افتاد و در همان حال جیغ کشیده گفت: "مره سگ نخورده، مادرم دروغ میگه؛ مه  شکم دار بودم! مادر و بیادرم مره ده طویلهء کنج حویلی بردن تا صدایمه همسایا نشنوه. اونا شکممه پاره کده و طفله کشیدن، باز پس دوختن."

 داکتر جمشید که با شنیدن سخنان فوزیه وضعیت بدی پیدا کرده بود، او را دل آسا نموده گفت: "سر تو بسیار ظلم شده بچیم! خدا جزای شانه بته."

فوزیه که از مهربانی داکتر خوشش آمده بود، آرام آرام همه سرگذشتش را به او قصه کرد... از همان روزهایی که مکتب میرفت تا روزی که دریور موتر سنگ کشی که بسیاری روزها سر راهش سبز میشد و او سلام داده از نزدش میگذشت؛ آنروز او را به بهانه ای به گوشه ای برد و با چال و فریب، بالایش تجاوز نموده و اخطارش داد که به کسی چیزی نگوید تا بدنام نشود.

او گریه کنان بسوی خانه رفت و از ترس بدنامی، موضوع را از مادر و برادرش پنهان کرد. چند ماهی گذشت و او با خاطر آسوده به مکتب میرفت؛ اما همواره راهش را چپ میکرد تا با مرد سنگ کش روبرو نشود. تا اینکه یک روز مادرش متوجه تغییراتی در وجودش شد و او را مورد باز پرسی شدید قرار داد و او مجبور شد که همه چیز را به مادرش بگوید.

مادر بعد از اینکه چند بار شکمش را لمس کرد، با بدبختی دریافت که طفلی در حال نشو و نما در بطن دارد. مادر در آغاز، موضوع را از پسر و شوهرش پنهان نموده و چند قسم دواهای خانگی به او داد تا پنهان از همه کس طفل نامشروع او را از بین ببرد؛ اما یک ماه دیگر هم سپری شد و طفل همچنان در نشو و نما بسر میبرد و دواها برای از بین بردنش، بی اثر ماند؛ تا اینکه یکروز بازهم مادرش او را به باد دشنام و ناسزا گرفته بود که برادرش داخل خانه شده و به سخنان آنان گوش داده و از همه موضوع آگاه شد.

 پسر جوان که مادرش را بیچاره و خواهرش را بدبخت یافت، به مادر مشوره داد تا با همراهی هم، کاری کنند و خود را از بدنامی نجات دهند. چند شبی مادر و پسر، پنهان از فوزیه و پدرش، تصمیم هایی گرفتند و سرانجام چاشت یک روز گرم آفتابی، هردو او را به طویله یی که در کنج حویلی شان قرار داشت، بردند تا با موجودیت صدای حیوانات، آوازش شنیده نشود. مادر، چند عدد پل ریش و سوزن و تار لحاف دوزی را هم با خود آورده بود. دقایقی بعد عملیات آغاز شد؛برادرش فوزیه را محکم گرفته بود و مادر، بیرحمانه با پل ریش، شکمش را پاره نموده و طفل چند ماهه را از بطنش بیرون کشید. او از شدت درد و فریادهای دلخراش، از هوش رفت. مادر، سوزن را تار نموده و با آن زخم پاره شدهء دخترش را دوخت. بعد هردو مادر و پسر، او را به خانه انتقال دادند و فکر کردند که بدینوسیله از بدنامی خلاص شدند.

 مادر که سخت ترسیده و فریادهای معصومانهء دخترش را به یاد میآورد، پیهم گریه میکرد. پسرش بر او داد میزد: "گریه نکو مادر! حالی مردمه سری ما خبر خاد کدی. دیگه اشکته نبینم. فامیدی! کل گپ خلاص شد، دیگه پای فوزیه ره از خانه بیرون نمانی؛ او روی ما ره سیاه کد."

او که مورد جنایت وحشتناکی قرار گرفته بود، از شدت درد به حالت نیمه بیهوشی قرار داشت. بعد از آن، مادر دواهای مختلف استفاده کرد تا زخمش زودتر خوب شود؛ اما حالت او با گذشت هرروز بد تر میشد...

چشمان پر از اشک فوزیه، به سقف دوخته شده بود و او که همه دردهای دلش را بیرون کشیده بود، در خاتمه گفت: "مه بسیار درد کشیدم. مه بسیار جیغ زدم، مه بسیار گریه کدم. مه زود خوب میشم نی داکتر صاحب!"

داکتر جمشید که از شنیدن سخنان فوزیه به گریه افتاده بود گفت: "ها دخترم زود خوب میشی."

 و در عالم افکارش با خود می اندیشید که سرنوشت این دختر مظلوم، چه خواهد شد؟ باز از خود میپرسید چرا این همه بر زنان و دختران ما ظلم و ستم میکنند! تا چه وقت آنان، قربانی اینگونه عرف و عادت های ناپسند شوند و با ناملایمات زنده گی، دست و پنجه نرم کنند؟

 به زودی، قصهء عمل جراحی در طویله در سطح شفاخانه پخش شد. وقتی این خبر داغ به گوش مسوولین رسید، دو پولیس جنایی زن، به شفاخانه آمده و اظهارات فوزیه را گرفتند. دختر نوجوان به زبان خودش سخن میزد و می گفت: "مه به هوش بودم، جیغ میزدم و همه چیزه میفامیدم."

بعد از آن مسوولین طبی ولایت؛ دخترک نوجوان را جهت تداوی بهتر و عاجلتر، به مرکز انتقال دادند و پولیس،   مادر و برادر فوزیه و مرد متجاوز را دستگیر نمود.

اکنون فوزیه در یکی از شفاخانه های مرکز تحت معالجه جدی قرار دارد و ظالمان، منتظر سزای عمل شان در حبس بسر میبرند.

نیلاب "نصیری"

11 حوت 1387 خورشیدی

دفتر کلید گروب 

 


موضوع :
| +| نویسنده: نیلاب "نصیری" |


داستان : گل سرخ خشکیده

 

گل سرخ خشکیده

آن روزها؛ هرگاهی که مقابل آیینه می ایستادم، خود را زیباترین دختر دنیا می يافتم و از خداوند شاکر بودم که چنین صورت دلپذیری دارم. مانند هردختر جوان، آرزو می کردم كه همسر آینده ام مرد زیبا، جذاب، بلندقامت، تنومند و تحصیل کرده باشد. خواب های خوشی می دیدم و قصر رویایی در عالم خیال برایم بنا کرده بودم. تصاویری که از مرد آرزوهایم در ذهنم حک شده بود، با انسانهای روی زمین بر نمی خورد و من هم با آنها دل خوش کرده و روز و شب زنده گی را به سر می رساندم.

پسران جوان، از خود و بیگانه آرزوی به دست آوردنم را در دل می پروراندند و خواستگار می فرستادند؛ ولی  من با دیدن خود پسر و یا عکسش جواب رد می دادم. مادرم که تا اندازه ای خیالاتم را خوانده بود. هر بار با آمدن خواستگار جدید، بخوبی یا به قهر نصیحتم میکرد؛ اما به هیچوجه دلم راضی نمیشد خلاف میلم، تن به ازدواج بدهم.

گذشت زمان، سیر همیشگی اش را می پیمود و من همچنان بر خواستهء خودم پافشاری داشتم تا اینکه یک روز همصنفی مکتبم سیمین، به خانهء ما آمد. با خوشی از او استقبال کردم و او اندکی ناراحت معلوم میشد. وقتی علت را پرسیدم، گفت که برادرش او را تا اینجا همراهی نموده و دهن کوچه ایستاده است. من از پدرم خواستم تا برادر سیمین را هم بخانه بیاورد. پدرم عقب او رفت و ما هردو به سالون رفتیم. لحظاتی صحبت کردیم و بعد من عقب چای به آشپزخانه رفتم که دفعتاً با شنیدن صدای باز شدن دروازهء کوچه چشم به در دوختم. با دیدن برادر سیمین که از عقب پدرم روان بود، قلبم به لرزه افتاد. احساس کردم تصویر مرد رویاهایم جان یافته و خیالات پراگنده ام به حقیقت پیوسته است. او کسی  بود که من میخواستم. همان جوان زیبا، با وقار، بلندقامت، با شخصیت و...

در همان دیدار اول، چنان مجذوبش شدم که فکر کردم، سالهاست دوستش دارم. او شهزادهء خیال دنیای کودکی و جوانیم بود. با دیدن او بدنم داغ شده و قلبم به شدت میزد. از خوشی در لباس نمی گنجیدم. حالت عجیبی داشتم احساس میکردم تمام خوشی های دنیا را به من بخشیده اند. او رفته بود و من چشمانم را باز و بسته می کردم و او را در نظرم مجسم می نمودم که صدای مادرم مرا به خود آورد:

"او دختر چه میکنی! خوده میسوزانی."

 متوجه شدم که گوشهء چادرم آتش گرفته است؛ با عجله خاموشش کرده و چای آماده نموده نزد سیمین رفتم. او متوجه حالم شده، پرسید: "چه شده، خیریت اس؟"

 بهانه ای تراشیده مرخصش کردم و باز وقتی برادرش از اتاق دیگر بیرون میشد، دزدانه نگاه عميقي به او انداختم و دل نا ارامم را تسلی دادم.

از بخت نیک، فردای آنروز سیمین ترسیده ترسیده از علاقهء برادرش که مرا یک نگاه از کلکین آشپزخانه دیده بود، سخن میگفت. به او چیزی نگفتم؛ اما در دل، شادمان شدم که عشقم یک طرفه نیست.

در آن روزها دنیا برایم دل انگیز و زیبا شده بود؛ زیرا رویاهایم به حقیقت پيوسته و عالم خیالات دوست داشتنی ام را نزدیک به واقعیت می دیدم. با آنهم گاهی اوقات می ترسیدم که او را از دست بدهم و از طرفی هم حیا و احترام بی انتهایم به والدین و خانواده ام، مانع میشد تا محبتم را به او ابراز کنم.

 اما گویی در آن روزها بخت و اقبالم گل کرده بود و یک روز او خودش پیشقدم شده به دست پسر خردسالی برایم نامه فرستاد. از ترس پدر و هم از شرم زمانه، نتوانستم نامه اش را جواب بگویم. ارسال نامه هایش ادامه داشت و من همه را بی جواب گذاشته بودم تا اینکه یک روز برایم تلیفون کرده گفت که یکبار برایش جواب مثبت یا منفی بدهم و یا اینکه هرگاه کسی دیگری را دوست داشته باشم، برایش بنویسم و من با آنکه بسیار دوستش داشتم، فقط گفتم کسی دیگری را تا کنون نخواسته ام و تلیفون را قطع کردم.

 فردای همان روز، سیمین و مادرش به خواستگاریم آمدند؛ اما پدرم کار و وظیفهء پسر را بهانه گرفته رد کرد. با دانستن این موضوع، باز نامه نوشت که بخاطر حاصل کردن من، حاضر به انجام هرکاری است.  فرهادوار دل سنگ را می شکند و مرا به دست می آورد.

 در جواب آن نامه اش، برای اولین بار نوشتم که من هم دوستش دارم و تا آخرین لحظهء عمر در دنیا و حتی در آخرت، فقط انتظار او خواهم بود.

 روز بعد، مادرش آمده به پدرم گفت که هرگونه کاری را که او بخواهد. پسرش انجام می دهد؛ فقط پدرم دخترش را امانت او نگهدارد.

از آن پس، "عزیز" برای کار و معاش بهتر به ولایت دورتری سفر کرد. دو ماه بعد باز گشت و از اینکه می ترسید، مرا از دست بدهد. بار دیگر مادرش را به خانهء ما فرستاد. او برای باور بیشتر پدرم، اسناد کاری اش را هم فرستاده بود. پدرم تلاش و کوشش او را ستوده قبول نمود؛ اما شیرینی دادن را به  ماههای بعد ماکول کرد.

 دیگر  پیوند دوستی و عشق ما محکمتر شده بود. من خود را از آن او می دانستم و دوری اش برایم طاقت فرسا بود. هر شب تليفونی، دقایقی با هم با عشق و حرارت تمام صحبت می کردیم. هر یکماه بعد، عزیز می آمد و برایم هدیه های زیبا می آورد. هرباری که می آمد والدینش را به خانهء ما میفرستاد و پدرم بدون علت، گاهی یک موضوع و گاهی موضوع دیگری را بهانه قرار داده و نامزدی ما را به تعویق می انداخت؛ اما من به این موضوع اهمیتی نمی دادم.

شام یک روز که سالگره ام بود و او وعده کرده بود که می آید و هرگاه نتوانست حتما تليفون میکند، تا ناوقت شب  منتظر ماندم، نه آمد و نه تليفون کرد. همان شب تا صبح و چند شب و روز دیگر هم انتظارم ادامه یافت؛ مگر کوچکترین خبری از او نبود و نه تيلفونش جواب می داد. نمی دانستم چه کنم؟ نزد سیمین رفتم، او را هم بدتر از خود یافتم. بالاخره پدرش عقبش به همان ولایت رفت و دو روز بعد که منتظر احوالش متفکر نشسته بودم، تليفون سیمین آمد، وقتی گوشي را برداشتم او گریه می کرد. فریاد زدم: "چرا سیمین؟ چه شده؟ چرا گریه میکنی؟"

سیمین در میان هق هق گریه گفت: "عزیز حادثه کرده و یک پایش قطع شده."

 با شنیدن این خبر، فریاد زدم؛ چشمانم به سیاهی رفت و دیگر ندانستم. وقتی به هوش آمدم. بسیار گریه کردم. دو سه روزی نان و آب به لب نزدم و به بخت و طالعم نفرین فرستادم. باورم نمیشد روزهای خوشی زنده گی ام، به این زودی پایان یافته و آشیان آرزوهایم ویران شده باشد.

پدرم با شنیدن این موضوع، اخطارم داد که دیگر با عزیز ارتباطی نداشته باشم؛ چه او نمی خواست دختر یکدانه اش، زن یک مرد معیوب باشد. او با سوالات متعددی مرا در يك برزخ وحشتناک قرار داده بود.

بارها از من می پرسید که هرگاه عزیز از اول معیوب مي بود، من انتخابش میکردم؟ آیا بعد از این حادثه، میتوانم او را دوست داشته باشم؟ آیا او که دیگر یک مرد معیوب  بود، میتوانست مرد آرزوهایم باشد...؟

 سرانجام، یکروز سیمین برایم زنگ زد که عزیز را به خانه آورده اند. ولی من جرئت نداشتم به دیدنش بروم. دلم نمیخواست مرد خیالات و آرزوهایم را معیوب ببینم. با گذشت چند روز حتی جرئت تليفون کردن هم، از من سلب شد.

 سرانجام روز بعد سیمین به خانه آمد و گریه کنان از بیوفایی من گله کرد و از غم های عزیز گفت و هم از اینکه او فقط نام مرا بر لب دارد و حیران است که چرا به ملاقاتش نیامده ام. بعد از دستکولش قطی خاک آلوده و کهنه ای را بیرون کشیده گفت:

"این آخرین هدیه یی است که عزیز، قبل از مجروحیتش برای تو آماده کرده بود. فقط میخواست این تحفه برای تو برسد."

 او رفت و من ساعتی، به قطی تحفه که چند قطره خون خشکیده روی آن قرار داشت، خیره شدم. قطرات خون از عشق  پاک عزیز سخن میگفت. دفعتاً صدای مادرم را شنیدم که ناوقت شده، باید نان خورده پوهنتون بروم. قطی را پنهان کرده، به فاکولته رفتم.

 ساعت رخصتی، وقتی میخواستم بطرف خانه بروم که طنین صدای آشنائی را از پشت سرم  شنیدم و برجایم میخکوب شدم: "سلام نازنینم! سلام مرجان عزیز!"

به زودی صاحب صدا را شناختم؛ اما درآن هنگام جرئت به عقب برگشتن و دیدنش را نداشتم؛ زیرا تا آنوقت نه به دیدارش رفته و نه احوالش را گرفته بودم. عزیز با گلوی بغض آلود گفت:

"مرجان! باور کن منهم دیگر بعد از این، خود را لایق تو نمیدانم. برای آخرین بار آمده ام ترا ببينم."

با استماع جملات حزن آلودش، گریه ام گرفته بود. دست و پایم می لرزید او که دید به عقب برنمی گردم، ادامه داد: "خوبست وقتی نمی خواهی مرا ببينی، میروم. فرق نمی کند؛ با آنکه می دانم از چشمهای تو افتاده ام و دیگر دوستم نداری، ولی به یاد داشته باش که تا آخر عمر فراموشت نمیکنم و به یاد تو زنده گی میکنم."

حرف های او، مانند چکش سنگینی روی سرم فرود آمد. طوریکه به مشکل خود را سر پا نگهداشتم و دوباره همان صدای عصاها را شنیدم که آهسته آهسته دور می شدند. با عجله به عقب دیدم؛ عزیزي را یافتم که روزها برای دیدارش لحظه شماری می کردم. اوه! که چقدر تغییر کرده بود. دلشکسته، با یک پا و دو عصای زیر بغلی روان بود. تحمل نتوانسته و های های به گریه افتادم. با شنیدن صدایم به عقب برگشت و نگاههای ما به هم گره خورد. وقتی به چشمانش دیدم، آنقدر خجالت شدم که آرزو نمودم کاش زمین دهان باز کند و مرا ببلعد؛ تا مجبور نباشم نگاههای سنگین او را تحمل کنم . لحظاتی هردو  به هم خیره شدیم و عزیز لبخند تلخ و نا امیدی تحویلم داده رفت. 

هرطوری بود خود را بخانه رساندم. همینکه پایم به دهلیز رسید، مادرم مژده داد که خواستگار خوبی، عقبم آمده و من گریه کنان به اتاقم رفتم. آنروز تصمیم گرفتم هرطوری باشد با عزیز ازدواج کنم؛ زیرا فقط خانهء قلبم از گرمای محبت او لبریز بود. ناخودآگاه به سراغ  قطی خون آلود رفته آنرا گشودم. داخل آن یک نامه و یک گل سرخ خشکیده قرار داشت.

روی کاغذ با خط زیبایي نوشته شده بود:

"مرجان عزیزم! می دانم که حالا از چشمانت افتاده ام؛ زیرا تو بارها برایم میگفتی که شوهري همچو من میخواستی؛ اما من حالا لایق تو نیستم. مرا ببخش که نتوانستم خودم را آن چنانی که بودم برایت نگهدارم. ولی شاید تقدیرم چنین بوده. حالا در مورد این گل سرخی خشکیده، میخواهم برایت بنویسم. روز تولدت بود. با عجله کارهایم را تمام کرده و رخصت گرفتم. میخواستم تا شام آنروز خودم را به تو برسانم در مسیر راه در میان گل های زیبای دشت، زیبائی این گل مرا واداشت تا آنرا برایت بیاورم، با آنکه دوستم گفت این منطقه خطرناک است؛ اما من ناشینده گرفته پیش رفتم؛ زیرا میخواستم قشنگترین گل را برای تو تحفه بدهم. جلو رفتم و گل را گرفته و آنرا داخل قطی گذاشتم. آنوقت متوجه شدم که کتابچهء یاداشتم همانجا افتاده است. قطی را به دوستم داده، دوباره رفتم. هنوز کنابچه ام را نگرفته بودم که با شنیدن صدای دلخراشی به هوا بلند شده و دیگر ندانستم. یک وقت به هوش آمدم که در شفاخانه استم. دوستم، قطی گل را به دستم داد و بعد هم با تلخی دانستم که برای به دست آوردن هدیهء عشق، چیزی را از دست داده ام و دیگر لایق تو نیستم... 

و بعد از آن وقتی بخانه آمدم و تو به ملاقاتم نیامدی، همه چیز را دانستم. با آنهم آخرین تحفهء عشقم را بپذیر...

 خدا حافظت برای همیشه!"

آنروز تا توانستم گریه کردم. وقتی مادر و پدرم آمدند، نامه و گل را برای شان نشان دادم و قسم یاد کردم که جز عزیز با هیچکسی ازدواج نمی کنم و از پدرم هم با عذر تمنا کردم تا مانع رسیدنم به عزیر نشود. پدرم مرا در آغوش گرفته، آرام ساخت و روز بعد مادر عزیز را خواست و پس از آن ما با هم نامزد شدیم. من که خودم را در مقابل عشق پاک و بزرگ عزیز، ناتوان می دیدم از او بخشش خواستم.

اکنون عزیز کوچکی در آغوش دارم و هر سه خوشبخت در کنار هم زنده گی شیرینی را تجربه می کنیم. و هنوز آن قطی خون آلود و گل سرخ خشکیده را چون بهترین هدیهء عشق، نزدم  نگهداشته ام.  

پایان

نیلاب نصیری

کابل کلید گروپ

13 عقرب 1387 خورشیدی


موضوع : داستان های کوتاه
| +| نویسنده: نیلاب "نصیری" |


داستان اطفال: چشم پتکان

 

چشم پتکان

در روز گار قدیم، در یک قریه کوچک، پسرک هوشیاری در کنار مادر و پدر پیرش زنده گی میکرد. او بیژن نام داشت. بیژن پسرک خوب و خوش اخلاق بود.و مادر و پدرش او را بسیار دوست داشتند. بیژن  همه روزه  مادرش را در کار های خانه وپدرش را در کارهای بیرون از منزل کمک میکرد. روز ها از بیرون برای مادرش آب میاورد، خمیر را نانوایی میبرد و بعد هم مکتب میرفت. اوهمیشه مصروف میبود و کمتر برای بازی و ساعتیری وقت میداشت.

یک روز رخصتی که هوا ابر آلود بود. بیژن از نوشتن کار خانگی و انجام دادن کار های خانه بیکار شد، هوس کرد، ساعتی  با بچه ها بازی کند. آنروز بچه های زیادی در کوچه جمع شده بودند و به بازی های مختلف مشغول بودند. بیژن از مادر و پدرش اجازه گرفته به کوچه رفت و در آنجا با جمعی از بچه ها به بازی چشم پتکان مشغول شد.

در نزدیکی خانه آنان جنگل انبوهی قرار داشت. هرکدام از بچه ها  به آنجا میرفتند و پشت یکی از درختها پنهان میشدند. وقتی نوبت به بیژن رسید او هم به همراهی چند بچه ای دیگر بطرف جنگل دوید. پیژن از همراهانش دورتر رفته و پشت یک درخت انبوه وکلان پنهان شد.هیچ یک از بچه ها تا آنوقت آنقدر دور نرفته بودند.

سرانجام بازی ختم شد.بچه ها یکدیگر شان را پیدا کرده و از اینکه شام میشد،با هم خدا حافظی نموده و بدون اینکه متوجه غیابت بیژن شوند،بخانه های شان رفتند.

هوا تاریک شده بود و بیژن هنوز منتظر بود پیدایش کنند. یکبار از مخفی گاهش بیرون آمد، دید، تاریکی شده، دفعتا" صدای قدمهای سنگین و به تعقیب آن صدای غرش حیوانی از فاصله ای نزدیک بگوشش رسید. او ترسید و بگریه شد که در همین هنگام چشمش به شادی بزرگی افتاد که از پیش رویش میامد. بیژن کمک... کمک... صدا کرد اما هیچکس آوازش را نشنید. شادی با یک دست او را از زمین بلند نموده و با خود دورن غار تاریکی که در کنار همان درخت انبوه قرار داشت، برد و دهن غار را هم با سنگی بزرگی بست. بیژن از ترس میلرزید وگریه میکرد شادی او را در کنجی گذاشت و آتش روشن کرد. بیژن که فکرکرد شادی او را کباب نموده، میخورد. عذر و زاری کنان از شادی خواست او را نخورد.

شادی با خنده وحشتناکی گفت:" گریه نکومقبولک آرام باش!مه تره نمیخورم مه کباب بره میپزم .اگه تو هر صبح برم چای دم کنی و گوشت کباب کنی و وقتی مه پشت شکار میرم خانیمه جارو کنی. مه  هیچوخت تره نمی خورم و اگه تنبلی کنی حتما میخورمت."

بیژن با شنیدن سخنان شادی با خوشی گفت :"مه همه کار هایته میکنم."

 شادی دست بزرگ و پشم آلودش را بر سر بیژن کشیده گفت:

" آفرین چوچهء آدم دو سه روز وخت داری که امتحان بتی."

 بعد مقداری کباب گوسفند به او داد، بیژن کباب را خورد و خوابید. صبح وقت از خواب برخاست و از  شاخچه های نازک جاوربی آماده کرده و خانه شادی را پاک کرد. بعد هم آتش افروخت و دیگ سیاهی را پر از آب نموده، جوش داد و یک ران گوسفند را هم کباب کرد. در همین هنگام شادی از خواب بیدار شد و با دیدن خانه پاک و چای آماده خوش شد. او بیژن را نوازش داده گفت:

" آفرین چوچه گک مه به نوکری مثل تو ضرورت داشتم. حال هیچوخت تره نمیخورم."

در قریه مادر و پدر بیژن، گریان و نالان پسرشان را جستجو میکردند اما هیچ اثری از او نمیافتند. بیژن که میدانست مادر و پدرش پریشان استند، در جستجوی راهی بود تا خود را نجات دهد. وقتی هوا گرم شد شادی از خانه بیرون رفت و دروازه را با همان سنگی کلان محکم بست. بیژن در فکر فرو رفت حیران بود چه کند که دفعتا" چشمش به صندوفی افتاد با دیدن آن لبخندی زده گفت: "نجات یافتم."

هوا تاریک شده بود که شادی به غار برگشت و از بیژن خواست تا برای جمع کردن میوه با او به جنگل برود. هر دو از غاز بیرون شدند و از درختان جنگل کیله، چار مغز و دیگر میوه های جنگلی را جمع کرده، به غار برگشتند. بیژن مقدار میوه دورن صندوق چیده گفت:

" شادی جان اگر اجازه شما باشه، مه ای میوه ها ره بری مادر و پدرم نگاه میکنم."

 شادی با خنده گفت:" حتما بری شان بان. اونا چه وخت میابین؟"

 بیزن ترسیده گفت:"  اونا اینجه  نمیاین. تو بری شان ببر!"

 شادی با رضایت گفت:" از ای که آدم خوب استی،مه خواهشته قبول میکنم اما نگفتی که مادر و پدرت ده کجا زنده گی میکنن؟"

 بیژن با خوشحالی پاسخ داد: "اونا ده همی قریه نزدیک جنگل استن."

 شادی آمرانه گفت:" صندوقه بسته کو صبح وخت میبرم."

 هر دو خوابیدند. شب از نیمه گذشته بود که بیژن  از خواب بیدار شد و میوه های صندوق  را یکطرف چیده و در نیم صندوق خودش دراز کشیده زانو هایش را قات کرد و شاخه های کوچک و برگهای سبز را روی خود کشید. با صدای بانگ خروس شادی از خواب برخاست. مستقیما" بطرف صندوق رفت و دهن آنرا محکم بست وبالای شانه اش گرفته از غار بیرون آمد. او با گامهای بزرگش بطرف  قریه روان شد هوا اندکی روشن شده بود که شادی به قریه رسید.سگ های قریه با دیدن او سر و صدا کرده و بطرفش هجوم بردند. شادی از ترس صندوق را همانجا  رها کرده، فرار نمود. سگ ها صندوق را  بو نموده رفتند و وقتی مردان قریه برای ادای نماز  به مسجد میرفتند ،با دیدن صندوق درب آنرا گشودند و بیژن را دورن آن یافتند. بیژن بخانه رفت، مادر و پدرش  با دیدن او و شنیدن قصه شادی و صندوق خوشحال شدند. به این ترتیب پسرک هوشیار و زیرک از چنگال شادی وحشی نجات پیدا نمود و با خود عهد بست که دیگرتنها به جا های دور نرود.

نیلاب نصیری  

25 عقرب1387


موضوع : دنیایی اطفال
| +| نویسنده: نیلاب "نصیری" |


داستان : در انتهای بیچاره گی

 

در انتهای بیچاره گی

"ساره" با گذشت هرروز، رنگ می باخت و لاغر میشد. دیگر از شادابی و طراوت و شوخی و مزاح هایش با همصنفی ها و دختران همسن و سالش در مکتب خبری نبود. او همه را ترک نموده و گوشه گیری اختیار کرده بود. همیشه در کنجی می نشست واندوهگین میبود. وقتی معلمان و همصنفی هایش از او در مورد حالش می پرسيدند؛ چشمان زیبایش پر ازاشک میشد و همواره سعی میکرد، گریه نکند و خود را ضعیف جلوه ندهد. از اینرو با چندبار بهم زدن مژه هایش، از ریزش اشک ها جلوگیری می کرد و مریضی را بهانه ساخته، در مورد درد و رنجش به کسی چیزی نمی گفت.

آنروز، امتحان داشتند. ساره، درس نخوانده بود. بعد ازاینکه معلم سوالات را خواند، همه شاگردان مصروف پاسخ نوشتن به آنها شدند؛ اما در مقابل، ساره متفکر و حیران نشسته بود که روی کاغذ چه بنویسد؟ برای آنکه معلم و ممیز متوجه اش نشوند، قلم برداشت و بجای پاسخ به سوالات، روی پارچهء امتحان نوشت:

"معلم صاحب عزیز و دوستداشتنی ام! من دیگر به مکتب نمیایم. کامیابی و ناکامی در امتحان هم برایم بی معنی است. زنده گی برایم مانند یک سوال حل ناشدنی شده و من بارغم های زیادی را با جسم نحیف و ناتوانم، بردوش میکشم. من به دنیا و هیچ چیز آن، علاقه ندارم؛ حتی از خودم هم بدم میاید. من... بهرصورت هرگاه در این مدت در مقابل شما گستاخی کرده باشم، مرا ببخشید!

خدا حافظ تان برای همیشه..."

بعد زیرهر سوال هم چیزهایي نوشت و پارچه را به معلم داد. وقتی همه پارچه ها جمع شدند. معلم به ادارهء مکتب رفت و به اصلاح اوارق شاگردان پرداخت. همینکه چشمش به خطوط کج و مواج پارچهء ساره افتاد، به دقت آنرا خواند و بالایش تاثیر بدی گذاشت. بزودی از اداره بیرون شده و سراغ ساره را گرفت؛ اما یکی دو همصنفی اش که روی صحن مکتب با هم قصه می کردند، به معلم گفتند که ساره، به خانه رفته است.

معلم پریشان شده و موضوع را با دیگر استادان در میان گذاشت. او دیگر امید نداشت ساره را ببیند؛ اما وقتی صبح به مکتب آمد و شاگردی را وظیفه داد تا ساره را صدا کند. ساره را با چشمان اشک آلود و چهرهء ورم کرده، مقابلش یافت که با لحن معصومانه میگفت: "بلی استاد جان! مره کار داشتین؟"

معلم با دقت به سیمايش نظر  افگنده گفت: "بلی ساره جان! چرا دیروز سوالایته حل نکدی؟ تو خو دختر لایق و درس خوان استی."

ساره سرش را پایین انداخت. بغضی گلویش را فشرد و اشک در چشمانش حلقه زد. میخواست جلو اشک هایش را بگیرد ولی موفق نشد و یکبار در میان هق هق گریه گفت: "معلم صاحب! هر شو ده خانهء ما جنگ و دعوا اس. مه درس خوانده نمی تانم. مه از زنده گی بیخی خسته شدیم و تصمیم گرفتیم که..."

ساره خاموش شده و از گفتن حرفهاي دلش منصرف گردید. معلم ادامه سخنان او را گرفته گفت: "چه میکنی ساره جان! مکتبه ایلا میکنی؟ ای ساده گی ره نکنی که سرنوشت و آیندهء زنده گی ات خراب میشه."

ساره گریه میکرد. معلم  او را مادرانه در آغوش فشرده گفت: "به مه قصه کو دخترم! مه کمکت میکنم. هر مشکل یک راه حل داره. تو حوصله کو، همه چیز تیر میشه؛ ده هر خانه جنگ و دعوا می باشه."

ساره با نومیدی گفت: "معلم صاحب! ده زنده گی مه آینده ای وجود نداره. مه بسیار بدبخت استم."

معلم که سخنان ساره، اندوهگینش ساخته و سخت تحت تاثیر قرار گرفته بود، او را آرام ساخت و از اینکه امتحان آغاز میشد، دوباره ساره را به صنف فرستاد.

امتحان دیگر هم تمام شد. معلم از کلکلین ادارهء مکتب مراقب ساره بود. دید كه او باز هم در کنار خواهر خوانده اش زهره نشسته و گریه میکند. وقتی ساره رفت، معلم زهره را خواست و در مورد ساره از او سوالاتی کرد. زهره از اختلافات خانواده گی که میان فامیل ساره و خانوادهء نامزدش که پسرکاکایش بود، چیزهایي گفت و از استاد خواست تا ساره را کمک کند که دست به کار غیرعاقلانه ای نزند؛ زیرا ساره به او گفته بود که هرگاه این همه مسایل به نفع او تمام نشود، او بخاطر رهایی از این جنجال ها دست به خودکشی خواهد زد.

فردای آنروز، معلم موضوع را با دیگر اعضای مکتب در میان گذاشت. تعدادی از معلمین مسوول، تصمیم گرفتند پدر و یا مادر ساره را به مکتب بخواهند و در مورد با آنان صحبت کنند. فردا باز ساره به امتحان حاضر شد ولی کمی ناوقت تر از روزهای دیگر، باشتاب گام برمیداشت و با عجله به صنف رفت. پارچهء امتحان و ورق سوالات را گرفت و شروع به نوشتن کرد. همه شاگردان مصروف حل نمودن سوالات بودند که یکبار صدای افتادن جسم سنگینی به گوش شان خورد. همه رو به عقب گشتاندند، دیدند ساره روی صنف بی حال افتاده است. تعدادي از شاگردان و دو معلم، دویدند او را بلند کردند و از صنف بیرون کشیدند.

 زهره، دو معلم و یک مستخدم، او را به شفاخانه بردند وچند شاگرد هم موظف شدند تا پدر و مادرش را از موضوع آگاه بسازند. ساره، به شفاخانه رسید؛ اما ساعاتی بعد با وجود کوشش های زیاد داکتران چراغ زنده گی اش برای همیشه خاموش گردید.

در دهلیز شفاخانه مادر، پدر، استادان و خواهر خوانده های ساره به خاطر مرگ او گریه می کردند. داکتر از مادرش پرسید که ساره شب چه دوایی خورده بود و مادر، بوتل دوای خواب آوری را در دست داشت و گفت که از کنار بستر خواب دخترش، پیدا کرده است.

 پدرش هم گریه میکرد و با هیچکس در مورد دخترش حرف نمیزد. در میان همه تنها زهره بود که از ساره یاد نموده و گریه می کرد: "هیچکس راه حل مشکلای تره نفهمید. دروازه های امید به رویت بسته شده بود. تو بیچاره شده و هیچ راه دیگه نداشتی. تو خوده قربانی عزت پدر و مادرت کدی. او خدا خواهرکم! ساره جان نازنین!"

معلم هم که از مرگ ساره بسیار متاثر شده بود؛ با شنیدن حرف های زهره، دانست که گپ های بین این دو همصنفی وجود داشته که حتی مادر و پدرساره از آن بی خبر استند. فردای آن روزیکه جنازهء ساره بخاک سپرده شد، معلم زهره را نزد خود خواست واز او در مورد رازهای ساره پرسید و زهره زبان گشوده گفت:

"معلم صاحب! ساره یک ونیم سال پیش با پسر کاکایش نامزد شده بود. در آغاز، هردو فامیل و هم ساره و نامزدش ازین پیوند خوش بودند. بعد از گذشت زمانی، پدر ساره دریافت که برادر زاده اش جوانی بداخلاق، بدخو و عصبی مزاج است. از اینرو تصمیم گرفت تا بخاطر خراب نشدن آیندهء دخترش، نامزدی او را فسخ نماید و وقتی موضوع را با برادرش در میان گذاشت. برادرش با اخطار این پیشنهاد را رد کرد. نامزد ساره هم با دانستن موضوع، به کاکایش اخطار داد که به هیچ قیمتی، ساره را که حالا ناموسش شده، رها نمی کند و تا پای جان در مقابل هرمانع ایستاده میشود و اگر احیاناً کاکایش کوشش کند، ساره را به کسی دیگر بدهد؛ او ساره، آن مرد و خودش را خواهد کشت.

پدر ساره، با خانوادهء برادرش هرگونه ارتباطش را قطع نموده بود و به  دخترش هم گفته بود که خود را از نامزد  بداخلاقش نگهدارد.

ساره بارها برایم از نامه های تهدیدآمیز نامزدش قصه میکرد که پنهان از پدرش آنرا به دست میاورد و بعد از خواندن، بی جواب گذاشته و آتش میزند. یک روزهم با حالت بدی به مکتب آمد. آنروز بسیار پریشان و اندوهگین بود. وقتی علت را پرسیدم، با گریهء جانکاه از حادثهء بدی که برایش اتفاق افتاده بود، قصه کرد و سوگندم داد، که برای کسی نگویم و آن حادثه چنین بود که روز گذشته او در خانه تنها مانده بود که تصادفاً نامزدش به خانهء شان آمده و با چالاکی و بیحیایی، ساره را فریب داده و بر او تجاوز نموده بود و بعد هم این کار را حقش دانسته و گفته بود که بعد از این عمل، پدر ساره نمتیواند دخترش را با شخص دیگری غیر از او ازدواج کند.

بعد از آن موضوع هم، چندین بار کاکای ساره نزد برادرش آمده بود تا موضوع ازدواج پسرش را فیصله کند؛ اما هر بار، پدر ساره بیخبر از همه جا، او را با توهین و تحقیر از خانه بیرون نموده بود.

ساره میخواست این ازدواج، هرچه زودتر سر بگیرد اما از ترس، رازش را با مادر و یا پدرش گفته نمی توانست وآن روز هم وقتی پدرش تصمیم گرفت او را پنهان از برادر و برادرزاده اش، برای شخصی دیگری به نکاح بدهد، ساره تصمیمش را گرفته و دست به این کار زد. او در حالت میان هوش و بیهوشی دیروز در راه شفاخانه، آرام به من گفت که صبح وقتی سوی مکتب میامد، یک بوتل دوای خواب آور را نوشیده است.

او بارها به من میگفت که تحمل جار و جنجال میان پدر و کاکایش را ندارد و هم نمی تواند با گفتن این موضوع بربادی، بی آبرویی و بدنامی پدر و مادرش را تحمل کند. از اینرو یکروز به زنده گی اش پایان خواهد داد."

چشمان زهره به دوردست ها دوخته شده بود و معلم که با شنیدن داستان زنده گی ساره، از ریزش اشک هایش جلوگیری کرده نمی توانست، دست روی شانهء زهره گذاشته گفت:

 "دخترم کاشکی مه وخت متوجه حالت ساره میشدم و او ره کمک میکدم. میفهمی زهره جان! ای وظیفهء والدین اس که از هرگونه حالت اولاد شان باخبر باشن. مادرها و پدرها باید مثل دوست با فرزندان شان برخورد کنن تا اولاد ها بخصوص دخترها و بچه های جوان، جرات کنن هر راز خوده با آنان ده میان بگذارن. تا ما و شما شاهد ای قسم بدبختی ها نباشیم. زهره جان! خودکشی بدبختی اس. قتل نفس حرام مطلق اس. ساره باید موضوع ره به مادر، به معلم یا به کدام فرد کلان خانواده اش می گفت و از آنان کمک میخواست؛ حتماً راه حل پیدا میشد. مگر حالی هیچ کاری نمیشه!"

در خاتمه معلم که میخواست زهره را ترک کند، دفعتاً موضوعی به دلش گشت و سرش را با تاسف جنبانده گفت:

"زهره جان! حالی رازهای ساره ره ده دلت دفن کو که از ای گپها بوی خون میایه. اگه پدر ساره خبر شوه، کشت و خون میخیزه. مه امیدواراستم که داستان زنده گی ساره، دیگه تکرار نشه و جوانها کوشش کنن، بری حل مشکلات خود با بزرگها مشوره کنن تا یک راه حل منطقی پیدا شوه؛ زیرا خودکشی راه حل مشکلات زنده گی نیس."

 

نیلاب نصیری

کابل کلید گروپ

1 جدی 1387

 

 


موضوع : داستان های کوتاه
| +| نویسنده: نیلاب "نصیری" |


داستان : یکی خوب, یکی بد

 

یکی خوب، یکی بد

سرمای زمستان بیداد میکرد. یک هفته میشد هوا سرد، خنک و ابرآلود شده بود. خانهء کهنه و فرسودهء میمونه با دیوارهای نم کشیده و ریخته سرد بود. آنروز عقربه های ساعت نزدیک یازده قبل از ظهر را نشان می داد. پسرک هشت ساله و دخترک شش سالهء میمونه ازخنک می لرزیدند و مادر، هر دو را لای لحاف  کهنه پیچانده بود. آنان با گریه و زاری از مادر شان نان می خواستند. خوردترین طفلش هم که پسرک چهار ساله ای بود، خود را در آغوش مادرمیفشرد و مکرر ضد نموده و شیر و بسکیت میخواست. میمونه در خانه هیچ نداشت تا غم اولاد هایش را به خوشی مبدل کند. حیران بود باز به کدام در برود. از صبح وقت  به خانه چند آشنایش رفته بود؛ اما از اینکه در طول چند روز گذشته آسمان ابری بود، کسی لباسشویی یا خانه تکانی نمیکرد و او بیکار مانده بود، دفعتاً فکری به سرش آمد. پسرکوچکش را در آغوش دخترش گذاشت و مستقیماً بخانه همسایه رفت تا نانی به عاریت بگیرد؛ اما با تاسف با قفلی بزرگی که به دروازه بسته شده بود، برخورد و دانست که آنان مثل همیشه برای چند روز به مهمانی رفته اند. به راهش ادامه داده به سوی سرک رفت، با خود عزم کرد تا نان پیدا نکند به خانه بر نمی گردد.

باد سردی می وزید و درون چادری آبی رنگ میمونه خانه کرده بود و او بی توجه به آن، اندوهناک به سرک رسید. خواست گدایي کند، بغضی راه گلویش را گرفت واشک در چشمانش حلقه زد. دل نا دل دست بلند کرد. یکی دو مرد از پیش رویش رد شد، مگر چیزی نداد. در همین هنگام موتری نزدیکش رسید و ایستاده کرد. رانندهء تنها، سرش را از شیشه بیرون کشیده گفت:

" بیا بالا شو، میرسانمت."

 میمونه یک قدم پیش آمد و توقف کرد. مرد با چرب زبانی دوباره صدا زد:

"بیا نی چرا دل میزنی هرجای که بخواهی میرسانمت."

 میمونه بی هدف دروازه را گشود، نمی دانست چه میکند و کجا میرود. با یک جست به موتر بالا شد و در را از عقبش بست. او که تاآنوقت سوار موترهای لوکس شخصی نشده بود، هوای گرم و مطبوع موتر روانش را شاد ساخت. به آهستگی در چوکی راحت ولوكس موتر تکیه زد. آرامش عجیبی احساس کرد و گرم شد. یکبار صدای مرد او را بخود آورد:

"کجا میری جانم که برسانمت؟"

میمونه که برای لحظاتی وجود مرد را فراموش نموده بود، دستپاچه شده و با وارخطایی گفت:

"بیادر جان! از خیرت مره ده امی سر چهار راهی پایین کو. همونجه کار دارم."

و بعد مکثی نموده با خود گفت:

"بیا به همی بیادر مشکل خوده بگویم. شاید کمکم کنه."

 باز بریده بریده لب به سخن گشود:

"بیادر جان! مه بری گدای برآمدیم. بخدا اولادکهای یتیمم گشنه و خانیم یخ اس. بیوه زن استم. ده ای زمستان پیسه چوب و نان پیدا کدن سخت اس. خدا ای ظالما ره ده قار خود گرفتار کنه که شوهر مه کشتن."

مرد راننده که از سخنان اضافی زن جوان خسته شده بود، با بیشرمی آیینهء عقب نمای موتر را کج کرده و به وسیلهء آن به ساعدهای خوشتراش او که با سخن گفتن از زیر چادری آبی رنگش ته و بالا  میشد، چشم دوخت. در همان حال نزد خود حدس زد که زن، جوان و زیباست. دفعتاً بی توجه به صحبت های او، بی محابا گفت:

"بیا خانه مه برو، مه برت پیسه میتم هرقدر بخواهی و همه ضروریاتته بخری."

و برای اینکه زن را بیشتر مجذوب ساخته باشد. ادامه داد: "ایقه پیسه برت میتم که هم چوب شوه، هم نان و هم هرچیز ضروری بری خودت و اولادایت!"

میمونه بیخبر از مقصد شوم مرد عیاش، با خوشی گفت: "خدا خیرت بده بیادر جان ! میرم...خانه شما هم میرم. هرکاری باشه میکنم. کالاشویي، خانه تکانی، جمع و جارو، آشپزی. هرکار."

 یکبار در دلش گشت که نکند مرد مقصد شومی داشته باشد و درحالیکه نمیخواست شک کند، دل نا دل پرسید: "بیادر جان زن داری؟"

مرد، پوزخندی زده جواب داد: "داشتم مگم حالی نی؛ او سر اولاد تلف شد."

میمونه با دلسوزی گفت: "وی خدا ببخشیش. خواهر و مادر خو داری؟"

مرد آه کشیده گفت: "ها دارم و در همین هنگام موتر را دهن دروازهء مفشنی ایستاده کرد و درحالیکه میان شعله های هوس میسوخت، دروازهء عقب موتر را گشوده، آمرانه گفت: "پایین شو! خانه ما همینجه اس."

میمونه با احتیاط از موتر پایین شده به اینسو و آنسو نظر افگند. نگاههایش به آسمان متمرکز شد و دید كه از ابرهای نیم ساعت قبل خبری نیست. آسمان صاف و نور آفتاب به یخ ها جلایش خاصی بخشیده است. از ته دل آرزو کرد که در این خانه کارهای خوبی باشد. مادر و خواهر زن مهربان باشند و با او کنار بیایند تا او بتواند کار خوب و دوامداری پیدا کند.

مرد با عجله بدون اینکه میمونه متوجه شود، کلیدی را از جیبش بیرون آورده و دروازه را گشود. با صدای باز شدن در، میمونه متوجه شده و از عقب او داخل منزل رفت. هنوز به دهلیز نرسیده بود که دلش تنگ شده و شرمیده شرمیده رو بند چادری اش را بالا زد.

مرد که از دیرگاهی، تشنهء دیدارش بود با چشم سفیدی نگاه طویلی به سر و صورتش انداخته و او را به سالون زیبایي هدایت کرد و خودش در را بسته رفت؛ تا میمونه خواست، چیزی بگوبد که او از نظرش ناپدید شد.

میمونه لحظاتی به در و دیوارهای مفشن سالون، چشم دوخت. هوای گرم و مطبوع سالون، دماغش را تازه کرد و وجودش گرم شد. در آن هنگام آرزو کرد کاش اولادهایش هم با او میبودند و گرم میشدند. در همین هنگام مرد پیری با پتنوس چای داغ  و مقدار مرغ بریان و چپس، وارد اتاق شد. او با نگاههای نفرت بار سراپای میمونه را از نظر گذشتاند و بدون اینکه حرفی بزند، از اتاق بیرون رفت.

میمونه که معنی نگاهها و حرکات پیر مرد را نفهمیده بود، شانه هایش را بالا انداخته، روی زمین نشست و با ولع تمام مصروف خوردن نان شد. هنوز یکی دو لقمه ای از گلویش پایین نرفته بود که باز به یاد اولادهای گرسنه اش افتاد. دیگر نتوانست چیزی بخورد و از اینکه در اتاق تنها بود، فرصت را غنیمت دانسته و خریطه پلاستیکی را از جیبش بیرون کشید و با عجله محتویات بشقاب را درون آن ریخت و لای چادری آبی رنگش پنهان کرد.

مرد شریر همینکه میمونه را تنها گذاشت، داخل آشپزخانه رفت، یخچال سبز رنگ را گشوده و از درون آن بوتل گردن باریکی را بیرون کشیده، محتوی آن را میان گیلاس ریخت و یکجا سر کشید. همینکه مایع از گلویش پایین رفت. تنش داغ شد، شعله های آتش از وجودش زبانه کشید و جرئت بیشتری یافت. با گام های استوار بسوی سالون رفت و در را گشود . با دیدن او میمونه نیم خیز شده گفت:

"بیادر جان، مادر یا خواهرته صدا کو که باز کار ناوقت میشه. مرد خندهء و حشتناک سر داده گفت: "تو ساده استی یا خوده ده کوچه حسن چپ میزنی. مه تره بخاطر کار خودم آوردیم."

 بعد با یک حرکت سریع خیز زد و زن جوان را در آغوش گرفت. میمونه گریه و زاری کرده، قسم و قرآن خورده گفت: "مه زن خراب و روسپی نیستم. مه بخاطر کار آمدیم، مه تره بیادر گفته ده موترت بالا شدیم. مره بی روی و بی آبرو نساز، گناه داره. ما و شما خو مسلمان استیم، ای کار حرام اس!"

 اما مرد گوش برای شنیدن حرف های او نداشت...

چند ساعت بعد میمونه  خودش را در کوچه یافت. ستارهء آسمان را در روز روشن می دید. بی آبرو و بی حیثیت قدم میزد. لای انگشتان دستش مقداری پولی بود که میتوانست با آن همه ضروریاتش را مرفوع سازد، ولی او دیگر هیچ نمی خواست. در بند دستش هم پلاستیک خوردنی آویزان  بود که باید آنرا برای اولادهایش میبرد؛ اما در این حال او حتی به فکر اولاد هایش هم نبود.

دیگر آن استواری ساعات قبل در قدمهایش دیده نمیشد. مانند شکست خورده ای بودکه همه دار و ندارش را در معرکه از دست داده است.

باز صدای همان موتر را از عقبش شنید، راننده وقتی نزدیکش رسید از سرعت موتر کاست و درحالیکه همگام با او موتر می راند، شیشه را پایین نموده، گفت: "هروقت پیسه کار داشتی باز ده همونجه ایستاده باش. مه تره تا چار راهی می رسانم." و خندهء مستی سر داده موتر را سرعت داد و از نزد میمونه دور شد.

زن چند بار از ته دل او را دعاي بد کرد و از عقبش لعنت فرستاد. در همین هنگام چشمانش سیاهی رفت، سرش دور زد و و از خود بیخود شد...

وقتی چشم باز کرد خود را روی بستری پاک و نظیفی یافت. با عجله برخاست به اطرافش دید یکی دو بستری دیگر هم  در اینطرف و آنطرف اتاق دیده میشد و چراغ های روشن، خبر از تاریکی شب می داد. میمونه با پریشانی برخاسته، صدا زد:

"مه ده کجا استم. مره کی اینجه آورده؟"

 نرس موظف با شنیدن صدای مریض  با عجله آمد و خاموشش ساخته گفت:

"خواهر جان! تو ده شفاخانه استی. تره یک مرد و یک زن آورده و خود شان ده بیرون منتظرت استن. مه حالی صدای شان می کنم."

بزودی زن و مرد مهربانی، داخل اتاق شدند؛ زن با عجله پهلوی میمونه قرار گرفته گفت: "خواهر جان! حالی خوب استی. میمونه که آنان را نمی شناخت، حیران شد. زن به شوهرش نگاه کرده  گفت: "مه و شوهرم  به خانه مادرم می رفتیم که موتر ماره یک مرد و چند طفل دست داده گفتن که تره به شفاخانه ببریم و ما تره اینجه آوردیم."

میمونه به گریه افتاد. شوهر زن که خودش را میان صحبت زنان بیگانه می دید از اتاق بیرون رفت و میمونه در میان هق هق گریه گفت: "خواهر جان مه بدبخت و بیچاره شدیم. دیگه روی نشان دادن به کسی ره ندارم. کاشکی خدا به مه مرگ میداد. مه..."

 بعد تمام سرگذشت زنده گی و خصوصاً حادهء آنروز را برای زن مهربان بیان کرد. زن با دلسوزی یکجا با او اشک ریخت و با مهربانی بر سرش دست نوازش کشیده گفت: "خواهرجان تو مقصر نیستی. تو پاک و بیگناه استی گریه نکو! مه برت کار آبرومندانه پیدا میکنم. هیچ تشویش نکو."

 شب ناوقت شده بود، زن و شوهر میمونه را به خانه اش رساندند. در خانه اولادهای خنک خورده و گرسنهء میمونه، یکی خواب و دوی دیگر بیدار، منتظر مادر بودند. میمونه دختر و پسرش را در آغوش گرفته از عمق دل گریه کرد. مرد مهربان با عجله رفت  و برای میمونه و اولادهایش نان و چوب آورد و گرم و سیر شان کرد...

 با شنیدن صدای زنگ، میمونه  به خود آمد. دید هفته ها به عقب برگشته، لبخند ملیحی روی لب های نازکش نقش بست. به زودی اشک هایش را با نوک چادر پاک نموده و وارد اتاق شد. مرد مهربان با لباس پاک و نظیف، پشت میز ریاستش نشسته بود. با دیدن میمونه، لبخند رضایتمندی زده گفت: "تشکر خواهر! تو بسیار خوب، دفتر و کتاب های مره منظم ساختی. تو با سلیقه و خوب استی. خداوند همرایت خوبی کنه. مه کوشش میکنم به امید خدا امروز بخیر اولادهایته هم ده مکتب شامل کنم تا درس بخوانن. تو تشویش رفت و آمد شانه نکو! مه دریوره روان میکنم که همرای اولادهای مه، اونا ره هم به خانه برسانه."

 بعد آمرانه گفت: "ها راستی مه یک فکر کدیم، ده خانهء ما یک اتاق خالی است. اگه تو موافق باشی میتانی همرای اولادهایت اونجه زنده گی کنی. مادر فرشته، ده باره تو به مه همه چیزه گفته. خداوند مهربان اس؛ هیچ غصه نخو!"

میمونه درحالیکه از خوشی زیاد گریه اش گرفته بود و پلک هایش را زود زود بهم میزد تا جلو اشک هایش را بگیرد، با لبان خندان گفت: "خدا خیرت بته بیادر جان، داغ اولاد هایته نبینی!"

او ازدفتر بیرون آمده و مصروف تهیهء چای شد. در آن هنگام سرش را سوی آسمان نموده با خود گفت: "قربان خدا شوم! یکی چقه بد میشه و یکی چه خوب!"

 

نیلاب نصیری

 23 میزان 1387

کلید گروپ کارته سه


موضوع : داستان های کوتاه
| +| نویسنده: نیلاب "نصیری" |


داستان: بچه ’ پودری

 

 بچهء پودری

از وقتی خودش را می شناخت و از هنگامیکه به گفتهء مادر می رفت تا پدرش را از بیرون برای خوردن نان شب یا کار دیگری صدا بزند، او را در حال سگرت کشیدن می دید که دود، غبار و بوی بدی اطرافش را احاطه کرده است. "صبور"، همواره از این کار پدرش رنج می کشید. با استشمام بوی بد، از پدرهم بدش می آمد و تخم نفرت عمیقی نسبت به او دردلش ریشه می زد. بخصوص اوقاتی که در تاریکی، از دور پدرش را می دید که با دیدن او سگرتش را پنهان می كند، یا به زمین انداخته پامال مینماید.

  صبور احساس می کرد، پدربخاطر این عملش از او میترسد و این سوال همیشه ذهنش را آزار میداد که چرا با دیدن او پدرش دستپاچه می شود.

گاهی اوقات که پدرش در خانه سگرت میکشید، همان روز فضای  اتاق در نظر صبور دودی و بویناک می آمد و او که به پدرش چیزی گفته نمی توانست، دهن و بینی اش را با دستمال محکم می گرفت و از اتاق بیرون می رفت و بارها از خود می پرسید: "پدرم چرا سگرت های بد بو را دود میکند؟"

یک روز هم ناگهان پوری نقره ای رنگی را نزد پدرش دید که مواد سپید رنگ آنرا با سگرتش دود کرد و بعد از آن ساعاتی بیخود شده، حرفهای بی معنی گفت و در گوشه یی بیحال افتاد. صبور، آن مواد را نمی شناخت ولی  علت بیهوشی پدرش را از اثر استفادهء همین مواد می دانست.

 بارها از مادرش می پرسید که پدرم چرا سگرت می کشد و سگرتش چرا اینقدر بوی بد دارد؟ و مادر که خود از اعتیاد شوهرش رنج میبرد، با عصبانیت به صبور کوچک و کنجکاو میگفت:

"تره غرض نیس بچیم، او کلان اس خودش میفامه کارش؛ تو هیچ نزدیکش نرو!"

سخنان مادر، قناعت صبور را فراهم نکرده،جواب سوال هایش نمی شد. او بارها میخواست این سوال و سوالات گنگ دیگری که ذهنش را مغشوش ساخته بود، تکرار کند؛ اما از قهر مادر می ترسید. گاهی مادرش را میدید که پنهان ازاو و خواهرش به تنهایی گریه میکند. احساس میکرد مادر هم از همین موضوع  رنج می برد وآنگاه با آرزوها و الفاظ کودکانه از خداوند عالم  میخواست پدرش را ازاین مصیبت نجات بدهد. 

با گذشت هر روز بر رنج های صبور اضافه میشد؛ زیرا دیگر او در کوچه هم به "بچهء پودری" معروف شده بود و روزها شاهد جنگ و جدال میان پدر و مادرش بود. مادر با گریه میگفت:

"او مردکه تو خود و زنده گی ماره تباه کدی. به اولادهایت دل بسوزان و این عمل لعنتی ره ایلا بتی.سر و وضعت مثل مریض ها و گدایی گرهاشده."

و پدر با عصبانیت،به لت و کوب میپرداخت و بعد با هر چیزی دستش میآمد، شیشه ها را می شکست و عصبانی از خانه بیرون میرفت.

روزهای بعد، مرد دست به فروش کالاهای قیمتی خانه زد پس از آن، زیورات زنش را فروخت و وقتی بازهم در حالت تنگ دستی از زنش پول میخواست، زن با گریه و زاری میگفت:

"از برای خدا دیگه چه ره بتم. سر و گردنم خالی شد، اولادهاره مفروشی؟ خانه ره مفروشی ؟ چی میکنی؟"

همین وضعیت با گذشت روزها و شب ها ادامه داشت و کاسهء صبر صبور را لبریز ساخته بود،او در جستجوی راهی بود تا خانواده اش را از بربادی نجات بدهد. شام یکروز درویرانه ء داخل تا در کنجی نشسته لحظاتی تنها باشد. دفعتاً جریان هوا بوی بد و آشنایی را به مشامش آورد. زود تشخیص داد که بوی سگرت پدرش است. ناخود آگاه ایستاد و به سمت بوی پیش رفت. احساس اینکه باز پدرش باشد، اندوهگینش ساخت؛ ولی با دیدن دو مرد نا آشنا اندکی راحت شد.

وقتی به نزدیکی خانه رسید، باز همان بوی در فضا پیچیده بود و این بار باز پدرش را دید که با دیدن او، سگرتش را خاموش کرد.

صبح روز بعد به مکتب رفت ولی آن روز نسبت به هروقت دیگر پریشانتر بود. دلش نمی خواست، درس بخواند. معلم درس نو میداد. همه شاگردان، کلمات را پیهم تکرار می کردند و او بی توجه در خود غرق شده بود و در همان حال از خداوند (ج) میخواست تا پدرش را نجات بدهد.

معلم که دید صبور متوجه نیست،علتش را پرسید. او که تازه بخود آمده بود حیران شد چه بگوید که در همین هنگام معاون مکتب از معلم اجازهء خواست و با دو مرد دیگر وارد صنف شد.

یکی از مردان که قدبلندتر از دیگری بود وچند چارت رنگه بدست داشت.بزودی همه آنها را باز نموده و یکی بعد دیگر روی دیوار آویخت.

 صبور با کنجکاوی، چشم دوخته بود. او درتصویر اول گلزاری را با گل های رنگارنگ مشاهده کرد و همانطور در تصاویر دیگر، دید که از یک غورهء سبز رنگ ماری با نیش زهرآگین، دندان های تیز و سیمای وحشتناک  سر بلند نموده و بعد مردی را دید که همان مار، بدورش پیچیده و نیشش میزند.درتصویر دیگری، مردی با  سگرت و پوری در دست، نشسته و دود اطرافش را احاطه کرده است.

 تصویر مرد، صبور را به یاد پدرش انداخت و غمگین اش ساخت.

مرد بلند قامت،آخرین تصاویر را مقابل چشمان شاگردان میاویخت. درآن تصاویر، زنی به پاهای شوهرش افتاده بود و یا اطفالی گریان و نالان به مادر و پدرشان که درگیر جنگ و دعوا بودند، می دیدند. در خاتمه هم تصویری از یک خانوادهء خوشبخت  نشان داده شده بود.

 صبوربا دیدن تصاویر، هیجانی شد تا میخواست حرفی بزند که مرد بلندقامت با اشاره به تصاویر، شاگردان را مخاطب ساخته گفت:

"بچه های خوب می دانید که این گلزار با این همه زیبایی و گل های رنگارنگ، چرا منفور است؟ همه به یکدیگر دیده و با یک صدا گفتند: "نی!"

 مرد شرح داد از این گل، غوزه ای به وجود می آید.ماده ای زهر آگینی در همین غوزه وجود دارد که باعث تباهی و بربادی انسانها می شود. این زهر، مواد نشه آور است که هیرویین نام دارد. آیا کسی میتواند نام دیگر مواد مخدر را بگیرد؟

 صبور دستش را بلند نموده گفت: " سگرت!"

مرد گفت:

"آفرین! مواد مخدر از سگرت آغاز میشود. بعداً چرس، تریاک، هیرویین و غیره. اعتیاد به این مواد باعث تباهی، بربادی و حتی مرگ میشود. همچنان از نگاه دین مقدس اسلام استفاده از هرگونه مواد نشه آور برای مسلمانان حرام است. پس شما اطفال دوستداشتنی که آینده سازان این سرزمین استید، نباید از این مواد استفاده کنید.

صبور که دلش تنگ شده بود، با جرئت برخواسته گفت: "استاد! اگه کسی معتاد باشه و از همی مواد، دود کنه؛ ترکش میتانه ؟"

مرد بلند قامت، از سوال صبور خوشحال شده گفت: "بلی پسرم! از هر قسمت راه نقص که بر گردی فایده است؛ شفاخانه های تداوی معتادین وجود دارد. داکتران با دوا، شرایط و شیوه های خاص، مریضان را تحت معالجه قرار می دهند. تداوی هرمریض، نظر به مدت اعتیادش فرق میکند. یعنی هرکس از مدتی که معتاد شده، زود یا دیر، تداوی میشود و یک شرط هم تصمیم قطعی شخص معتاد است."

شاگردان، یکی بعد دیگری سوال و جواب می کردند و مرد بلندقامت، راجع به هرتصویر معلومات میداد؛ اما صبور، دیگر چیزی نمی گفت و نمی شنید. فقط در مورد پدرش فکر می کرد. وقتی زنگ رخصتی زده شد و همه از صنف بیرون شدند. او همچنان متفکر در جایش نشسته بود. مرد بلندقامت که متوجه صبور شد؛ با مهربانی گفت:

"چه شده بچیم؟ به مه بگو! مه کمکت می کنم."

 صبور بدون مقدمه جواب داد: "معلم صاحب! شفاخانهء تداوی معتادین ده کجاس؟"

  تا معلم میخواست سوالی کند؛صبور با جسارت گفت: "معلم صاحب! فقط آدرس شفاخانه ره به مه بگویین!"

مرد آدرس را گفت و صبور دوان دوان به خانه آمد و با خوشحالی دست به گردن مادر حلقه کرده گفت: "مادر جان! ما خوشبخت میشیم؛ راه حل پیدا شد"

مادر، حیران شده پرسید: " چه شده بچیم! کدام خوشبختی ، راه حل چه؟

 صبور، مقابل مادر نشسته ابتدا قصهء آمدن دو مرد را از مرکز معتادین، به مادرش گفت و بعد با اطمینان اضافه کرد: "مادر جان! شفاخانهء تداوی معتادین، پدرمه تداوی میکنه!اوجورمیشه و ما خوشبخت میشیم."

 مادر، از خوشی به گریه افتاده گفت: "آفرین بچیم! خدا مهربان اس."

مگر آنشب پدر به خانه نیامد تا صبح صبور، مادر و خواهرش انتظار کشیدند و خواب به چشمان شان راه نیافت. سرانجام، شب انتظاربه صبح رسید و آفتاب، خنده کنان از پشت کوه ها بیرون شد. مادرصبور را مخاطب ساخته گفت: "خدا میدانه پدرت ده کدام ویرانه افتیده، مرده اس یا زنده! برو از رفیقایش پرسان کو؛ برو بچیم پدرته پیدا کو! او ره شفاخانه ببر؛ او جور میشه نی! "

صبور، مادر را در آغوش گرفته بگریه افتاد واز اتاق بیرون شد.

هنوز دهن دروازهء کوچه نرسیده بود که در، باز شد و مرد همسایه زیر بغل پدرش را گرفته داخل حویلی گردید. صبور، دویده دست دیگر پدرش راگرفت و با گامهای ناتوان او یکجا براه افتاد. مرد، پدرش را روی دوشک خواباند و رو به مادر صبور گفت: "همشیره متوجه ای باشین. امشو از بس نشه کده، ده ویرانه خانهء حاجی افتیده و نتانسته خانه بیایه. دست و رویشه تازه کنین خوب میشه."

زن به پرستاری مشغول شد و صبور دویده به اتاق خودش رفت. دخلک گلی را که از مدت ها پنهان کرده بود، بیرون آورد. آنرا با ضربه ای شکست و پولهایش را جمع نمود. مقدارپول به نظرش قابل ملاحظه آمد. لبخندی روی لب هایش نقش بست و با خود گفت:

"میرم موتر میارم و پدرمه شفاخانه می برم او حتماً جور میشه."

بدون اینکه به مادر یا پدرش بگوید، عقب موتر رفت. در مسیر راه هم تصمیم گرفت که هرگاه پدرش حاضر به شفاخانه رفتن نشود، چه کند؟

دقایقی بعد، موتر تکسی عقب دروازهء کوچه ایستاده شد و صبور دوان دوان داخل آمد و موضوع را به پدرش گفت. پدرعصبی شده فریاد کرد: " کی گفته که مه مریض استم وشفاخانه میرم؛ تو از چه وخت کلانکار شدی؟"

اشک از چشمان صبور سرازیر شد و در همان حال گفت: "پدر جان! مه چقه رنج و غم خوردم. چقه دعا کدم که خدا تره نجات بته؛ تا ای که موفق شدم، جایی ره پیدا کنم که شماره تداوی کنه و حالیکه جای پیدا شده، تو نمیری."

مرد، بی توجه به حالت روحی پسرش با قهر گفت: "برو برو! مه خودم میفامم ؛ تره به ای گپا چه؟ برو درسته بخوان!"

پره های بینی صبور به لرزه افتاد. دندان هایش را بهم فشرد و مشت هایش را گره زده، گفت: "خوب است تو نرو و تصمیم مره هم گوش کو. یا تو شفاخانه برو و تداویته کو؛ یا مه ای خانه را ایلا داده میرم و خوده گم میکنم!"

زن، دختر و پسر مرد، به گریه افتادند؛ صبور دستان مادرش را بوسیده گفت: "مادر مه میریم."

یکبار زن هم با متانت خاص برخاسته گفت: "صبرکو بچیم، مام میرم!"

 بعد دست اولاد هایش را گرفته، گفت: "اگه تو شفاخانه نری و تداوی خوده نکنی، مه دختر و بچهء خوده گرفته از خانه ات میرم!"

مرد، با صدای لرزان گفت: "برین برین! مه هیچ کدام تانه کار ندارم!"

زن، چادری اش را پوشید و از بکس آهنی کهنه، چند دست لباس هم در خریطه ای انداخت و به دست صبور داد و هر سه از خانه بیرون شدند.

 مرد که در ابتدا تصمیم فامیلش را جدی تلقی نمی کرد، وقتی دید نزدیک است از دروازهء حویلی هم خارج شوند. پشیمان شده و شمرده شمرده صدا زد: "صبر کنین صبر کنین! به لحاظ خدا مره تنها نمانین! مه بغیر شما کسی  ندارم؛ بیا او زن!  بیا صبور بچیم؛ بیا دنیای پدر! زنده گی پدر! بیا بچیم مره شفاخانه ببر! مه میخوایم جور شوم!"

صبور، خریطهء کالا را دهن کوچه رها نموده و با خوشی، نزد پدرش آمد. پدر و پسر، همدیگر شانرا بوسیده،در آغوش می فشردند که در همین هنگام، دریور موتر در را باز کرده، صدا زد: "چه شدی او بچه! روز ما ره گم کدی میرین یا نی؟"

 صبور و مادرش به کمک هم، مرد را به موتر رساندند و نیم ساعت بعد، هرسه در شفاخانه بودند. 

 نیلاب نصیری

24    سنبله 1387

کلید گروپ کارته سه کابل  


موضوع :
| +| نویسنده: نیلاب "نصیری" |


داستان: در انتهای جاده

 

در انتــهای  جـاده 

دیوار زندان با ضخامت وصف ناپذیر و بلندی چشمگیری، تنها با چند پنجره آهنین زینت یافته بود.در محوطه زندان روز ها  بود، زنی گردش می کرد، اینطرف و آنطرف می گشت  و از هر کس علت آمدنش را می پرسید تا با همه آشنا شده و جرم های شان را بداند و ببیند که آیا کسی از او بد تر هم است یا خیر.

 قصه های که از دیگران در مورد بندی خانه ها شنیده بود،کوچکترین اثری در اینجا که نامش زندان بود، نمی دید وچیز های خلاف تصاویری که در ذهنش بود،مشاهده میکرد.حیران حیران به هر کسی دقایقی خیره میشد. یکی میگفت که در قتل شوهرش دست دارد، دیگری به جرم زنا و بدکاری وزنانی هم به جرم فرار از منزل ، دزدی و غیره محبوس شده اند.

وقتی در مورد همه میشنید با وجودیکه خود را تبرئه نمیکرد باخود میگفت:"خدا ره شکر که گناه مه کمتر از دیگر ها اس شاید مره زود آزاد کنن."

اشک در چشمانش حلقه میزند و با نومیدی میگفت:" آزادی ره چی کنم؟ کجا برم؟ مه خو کسی ندارم."

  او زنی بود، مسن با چوتی های سیاه و سپید به اصطلاع ماش و برنج، رخسارش پر از خطوط درشتی که از گذشت روزگار پر درد و رنجش حکایت میکرد.روز ها بی توجه به دیگران،تنها در گوشه ای می نشست و دقایقی زیادی چشمانش به نقطه ای میخکوب میماند و بر گذشته های تلخش مرور می کرد. بعد قطرات اشک از چشمان خسته و کم نورش سرازیر میشد و آنرا با گوشه ای چادرش سیاهش پاک میکرد.

آوازی خشن یگانه پسرش که او را از خانه بیرون رانده بود، مانند ناقوسی ذهنش را آزار میداد. دلش درد میکرد و در آن هنگام "گل آغا" را دعای بد میکرد.ولی زود از گفتارش پشیمان میشد و در دل میگفت:" الهی بی اثر باشه. خدا گل آغایمه زنده داشته باشه. مه او ره بخشیدیم،خدا خوابشه دیر نکنه اولاد اس. گفتن اولاد دشمن جان اس. راستی دشمن جانم اس ولی برابر جانم دوستش دارم."

بعد روز گاری یتیمی و بدبختی یخاطرش میامدکه پدرش را چون شبهه سیاهی بخاطر داشت و دلش هنوز برای دیدار او می تپید. مادر گفته بود چهار ساله بودی که یتیم شدی...

  وقتی تازه  ده سالش یود و از اولین روز های رفتن به مکتب لذت می برد،مادرش بیمار شد. بیماری مادر را خوب بخاطر داشت. درد ها و رنج هایش را ناله ها فریاد هایش را که از شدت درد هر شام بلند میشد. بعد مرگ نابهنگام مادر بیچاره اش و پس از آن وصیتش را که سرپرستی او را بر دوش برادرش گذاشته رفت.

با وجود همه غم ها و رنج هایی که داشت، زنده گی در خانه ماما برایش خوشایند بود. هنوز تازه در خانه آنها بال و پر کشیده بود که جوان شد و فامیلی به خواستگاریش آمد. مامایش که دید خواستگاران مردمی خوب ،زمین دار و با نفوذ استند. فکر کرد دخترک آرام میشود؛برایشان شیرینی داد.

 فامیل نامزدش بزودی عروسی آندو را سر براه ساختند و پریگل با هزاران آرمان و آرزو به خانه شوهر رفت. شوهرش با وجود سن و سال بلندتر از او مرد خوب و مهربانی بود.وقتی پریگل  هر خواستش را  پوره میکرد، کوچکترین خشونتی نمی کرد و هر گاه بدون اجازه اش کاری را انجام میداد و یا از خانه حتی تا خانه همسایه میرفت، قیامتی برپا میکرد و برخی اوقات لت و کوبش مینمود. پریگل هم عادتش را بلند شده بود. بدون اجازه اش آب هم نمیخورد و راحت و آرام زنده گی میکرد. خشویش هم نصیحتش میکرد که زنده گی را مطابق میل شوهر بسازد و بی درد سر زنده گی کند. اما گویی دست سرنوشت اوقات بدی را برای او رقم زده بود. یکروز که بی خبر از همه جا  با خشویش مصروف کاری بود، ناگهان دروازه حویلی گشوده شد وچند مرد جنازه ای را داخل حویلی کردند. لحظاتی عروس و خشو حیران بودند که جنازه مربوط به چه کسی است و دقایقی بعد پریگل با بدبختی دریافت که شوهرش در جدال بر سر آب، میان دو سه زمین دار کشته شده است. روز ها این غم نا بهنگام را باور نمیکرد اما رفته رفته با  نبود، شوهر هم عادت کرد.

آنوقت پریگل حامله بود و با وجود طفلی در بطنش یاد های شوهرش را زنده گی نگهمیداشت. چند ماه بعد پسر کی به دنیا آورد. بسیار خوشحال بود که نشانی از شوهرش دارد.همه خوشی ها و غمهایش در وجود او خلاصه میشد. فقط به او میاندیشید و از اومواظبت میکرد. خشویش از اینکه زن مهربان و خیرخواهی بود،روز ها پریگل را نصیحت میکرد که طفلک را به او بسپارد و خودش با مردی از خویشان شان که خواستگارش بود، ازدواج نماید و جوانی اش را بیهوده سپری نکند اما پریگل با غرور میگفت:

" مادر جان !مه بچه دارم او پیری و ناتوانیمه جمع میکنه. دختر خو نیس که مال مردم باشه.  مه ده سایه همی زنده گی خوده تیر میکنم.بچیم بی پدر خو شد، مه او ره بی مادر بسازم. نی هرگز  ایتو کاره نمی کنم."

 تا خشویش زنده بود، هر دو بدون هیچ مشکلی در کنار هم چون مادر و دختری زنده گی می کردند و در یک روز ابری و تاریک او را نیز از دست داد و بعد از مرگ او ناچار شد، دوباره به خانه مامایش برگردد. چند سالی سپری شد و پسرش "گل آغا" جوان شد. پریگل تصمیم گرفت با پولهای که از چندین سال جمع نموده بود، برای او زن بگیرد. زیرا میدید که با گذشت هر روز پیر و ناتوان میشود و به دستیاری ضرورت دارد. اکثر روز ها بقدری مریض میبود که توان برخواستن نداشت.فکر میکرد وقتی عروسش بیاید او همه  کار های خانه را بدوش میگیرید و او اندکی راحت میشودو هم همصحبتی پیدا نموده  با او غم  غلط میکند. آنوقت امراض مختلفی بر بدنش هجوم آورده بودند. یکروز با دختر مامایش نزد داکتر رفت بعد از معاینه دقیق، داکترگفت که او نفس تنگی دارد و باید به شهر رفته و تدوای کند.

پریگل گفته های داکتر را از پسرش پنهان نمود و در صدد پیدا کردن دختری شد تا پسرش را نامزد کند. سرانجام دختر مورد نظرش را پیدا کرد و فامیل دختر هم بدون جنجال یک دستمال و مقدار شیرینی به پریگل دادند و چند ماهی بعد پریگل با هزار هوس و آرمان عروسش را به خانه آورد.مگر با تاسف در آغازین روز ها درک کرد که عروسش زن بی حوصله و نا سازگار است.

بالاخره باریک بینی او و بی حوصله گی های عروسش سبب شد تا روز ها سر و صدای هر دو بلند باشد و گل آغا یکروز به طرفداری مادر و روز دیگر به طرفداری زنش برخیزد وگاهی یکی و زمانی هم دیگری را لت و کوب کند.

پریگل زبانبازی های عروسش را و عروس هم حرف های نیش دار و قهر آلود خشویش را تحمل کرده نمی توانست از اینرو با گذشت زمان جنجال شان بیشتر میشد تا اینکه یکروز وقتی گل آغا خسته و مانده از کار بخانه آمد، دید باز هم سر و صدای  خانم و مادرش بلند است او که دیگر حوصله اش سر رفته بود، با آواز بلند فریاد زد:"  دیگه حوصله جنگ و جدال شما ره ندارم دلم از زنده گی سیاه شده.

بعد رو به مادرش نموده در حالیکه دندان هایش را میفشرد با قهر گفت:" مادر! بیخی یک چند روز برو خانه مامایم و گوش ماره بی غم کو!"

پریگل که حرف های گل آغا بالایش تاثیر بدی کرده بود، با گریه گفت:

" بچیم تو به پشتی زنت میخواهی مره از خانه بکشی. مه از خانه خود نمیبرایم برین دست هر دو تان خلاص !"

گل آغا که دیگر حوصله اش سر رفته بود، با آواز بلند فریاد زد:" مادر میبرایی یا مه زن خوده گرفته از ای خانه برم.دیگه حوصله نمانده. یا تو ده ای خانه باش یا ما!!!"

با شنیدن تصمیم آخری پسرش پریگل با عجله برخاست، بکسش را گشود وبقچه ای را زیر بغل گرفته از خانه بیرون شد.

آنوقت که دورتر از خانهء مامایش زنده گی میکردند، نخواست با رفتن به آنجا او را جگرخون بسازد و یا بین پسر و مامایش دشمنی ایجاد کند. از اینرو به خانه یکی از آشنایانش رفت. وقتی آنان دانستن که پریگل با پسرش قهر کرده،اتاقی را برای چند روز در اختیارش گذاشتند. پریگل مدتی در خانه آنان ماند. در آنجا غمی نداشت و و فقط از مریضی اش رنج میکشید. روزها با زنان همان فامیل بالای زمین ها میرفت و در جمع کردن حاصلات کمک شان میکرد و شب راحت و بی درد سر میخوابید.

اعضای آن خانه از بودن پریگل خوشحال بودند و یک روز یکی از مردان خانه نقشه ای کشیده و با دلسوزی از پریگل خواست تا با او به شهررفته و بیماری اش را تداوی کند. پریگل هم که دید ،رایگان به شفاخانه برده شده، تداوی میشود،رضایت نشان داده وعده کرد که حتما" میرود.

هفته ای بعد ترتیبات سفر گرفته شد. صبح وقت مرد پریگل را صدا زده و بسته هایی را به او داد که باید با خود به شهر انتقال بدهدو از پول فایده آن تداوی شود.

پریگل با دیدن بسته ها پیشمان شد،خواست از رفتن منصرف شود، ولی نتوانست از وعده اش بگذرد با آنکه میدانست این کار خلاف است و اگر دردست پولیس بیافتد، حتما" بلای بر سرش میاید. دل به دریا زده، ماهرانه  بسته ها را دور کمرش پیچیدو سفر را آغاز کرد. او در این ماموریت نقش بیماری را بازی میکرد که از شدت درد گریه و ناله دارد و او را به شفاخانه شهر میبرند. در هر تلاشی که موتر ایستاده میشود. باید طوری ناله کند که دل سنگ آب شود و به همین طریق از تلاشی بگذرند.

آفتاب یک نیزه بلند شده بود و موتر در خم و پیچ جاده ها در حرکت بود.پریگل و همسفرش با همان نیرنگ از چند تلاشی گذشتند. وقتی در پلچرخی  رسیدند. آنروز تلاشی جدی بود. زنی که مامور تلاشی زنان بود به سیت عقب موتر نزدیک پریگل هم بالا شد و دور و برش را تلاشی کرد. در همین هنگام پایش به بغل پریگل تماس کرد و صدای را شنیده ،مشکوک شد. دامنش را بالا کرده و بطنش را لمس کرد و موجودیت چندین پاکت را تشخیص داد.

دقایق بعد پریگل و همسفرش هر دو در حوزه پولیس ،بعد هم در محاکمه و سپس جدا گانه به زندان رفتند.در طی این مراحل او آنقدر توهین و تحقیر شده بود که آرزو میکرد کاش تمام عمر امراض سختر از این آزارش میداد ولی به چنین کاری دست نمیزد.

اکنون میدانست که باید پنج سال را در زندان بگذراند. ولی این سزاپ را برای خودش که صاحب وجدان آکاهی بود کم میدانست و با خود میگفت:"جرم مه زیاد اس. مه قاتل چندین پیر و جوان استم. اگه دیگه ها یکی ره کشته به زندان آمده.  من خو با قاچاق ای مواد دهها و صدها را میکشتم و به دیگه زنها بدبختی میدادم، خوب شد که دستگیر شدم."

حال بار ها از خداوند عالم میخواهد که او را ببخشد و تصمیم دارد که هرگاه میعاد حبسش هم تمام شود،از زندان بیرون نشده و از تجارب نیک و بد زنده گی اش  به دیگران قصه کند و از ابنکه خودش در انتهای جاده زند ه گی قرار دارد دست دیگران را گرفته و رهنمایی شان باشد.

نیلاب نصیری

کلید گروپ21 اسد 1387


موضوع : داستان های کوتاه
| +| نویسنده: نیلاب "نصیری" |


داستان : عزت یا ثروت

 

عزت یا ثروت

حویلی کوچک و گلی، پر از خاطرات دوران طفولیت خدیجه است. هر طرف می بیند به یاد روزهای شاد زنده گی اش می افتد و اشک می ریزد. کسی نیست تا اشک هایش را پاک نموده و تسلی اش کند. مرتب آواز پدرش، ناقوس وار به مغزش فشار میآورد:

"اگه به دخترم عدالت داده نشه، او ره  میکشم."

 تنها خواهر کوچکش که هنوز به خوب و بد دنیا بو نمی برد، بعضی اوقات نزد خدیجه نشسته، با دلسوزی اشک هایش را پاک نموده می گوید: "چرا خوارجان! چرا گریه می کنی؟ بچهء ملک تره چه گفته که ده ای چند روز جگرخون استی. مه زورم نمیرسه اگه نی باز می دیدی که چه میکدم."

خدیجه، با دیدن مهربانی و دلسوزی خواهرش، دست بر روی و مویش کشیده دعا می کند که خداوند او را از چشم مردهای پست فطرت نگاه کند و درحالیکه او را خوشبخت می داند، رو به آسمان نموده در اعماق قلبش زمزمه می کند: "خداوندا! خواهرمه از شر بچه های شیطان صفت، نگاه کو. او ره سرنوشت مثل مه، نصیب نکنی! مه خو دیگه زنده گی نمیخایم به مه مرگ بتی...!" و به گریه میافتد.

از چند روزی بود، خدیجه می دید دیگر مادر و پدر، با نگاههای مملو از آرزو و آرمان، به سویش نمی بینند. علتش را هم می دانست؛ اما چاره ای نداشت. نزدیکی های عصر، وقتی پدرش از خانه بیرون شد، با عجله نزد مادر رفت و گریه کنان گفت:

"مادر جان! بیا  که قوماندانی بریم، ببینم که چه کدن؟ پانزده روز شد."

 مادر که از سر و رویش غم می بارید، مایوسانه به سراپای دختر جوانش چشم دوخته گفت:

"تره نگفتم که صدایته نکش. کسی صدای ما فقیرها ره نمیشنوه و رسوای عام و خاص میشیم. مگر تو به گفت مه نکده و دامنته سر خود بالا کدی. حال که صد دفعه هم بریم و بیاییم، هیچ فایده نداره. همی که از خانه بیرون شویم، مردم ما ره به یکی دیگه شان، نشان میتن و توبه میکشن. دیگه هیچ جای نمیریم و صبرخدا کده میشینیم."

خدیجه، گریان در گوشه ای نشست و باز به یاد آن روز افتاد. اندیشهء گذشتهء نکبت بار، اذیتش کرد. یکبار دیگر به مرور آن حادثهء شوم افتاد و تصاویرهمان ساعت، یکی پی دیگری از مقابل چشمانش رد شدند.

 بخاطرش آمد که به گفتهء زن همسایهء خانهء قبلی شان که گویا افراد دولتی در خانهء ملک قریه، گندم  آورده اند و به مردم فقیر و بیچاره توزیع می کنند. او شتابان چادر بزرگتری پوشیده و از اینکه پدرش یکی دو روز میشد به شهر رفته و مادرش هم مریض بود. فکر کرد که به مادرش گفته برود؛ مادر از شدت تب، بخواب عمیقی فرو رفته و خر خر می کرد. خدیجه چند بار مادر... مادر... صدا زد.

 زن با آوازی که گویی از نی بیرون میشود، پاسخ داد: "چه گپ اس دختر!"

  خدیجه، موضوع را با عجله به او گفته از خانه بیرون شد و دوان دوان رهسپار خانهء ملک گردید. با پیمودن مقداری راه متوجه شد که در طول راه آمده اش، با هیچکسی بر نخورده که راهی خانه ملک باشد، یا از آنجا با بوجی گندم بیرون آمده باشد، دفعتاً دل نا دل شد و با خودگفت:

"البته مه ناوقت آمدیم و همگی گندم شانه گرفته رفتن."

 نیم ساعت بعد خود را در نزدیکی خانهء ملک یافت و باز هم سر و صدایی نبود. باز از خود پرسید:

"ای چه قسم توزیع گندم اس؟ چرا کسی نیس؟ بیا پس برم البته دروغ گفتن."

 باز از تصمیمش منصرف شده گفت: "حالیکه تا اینجه آمدیم، یک دفعه پرسان کده، باز پس میریم."

وقتی پشت دروازه رسید، خود را مرتب کرد. چادر را بیشتر زیر گلویش پیچید و به روی و مویش دست کشیده دروازه را تک تک کرد. دقایقی گذشت و خدیجه، صدای پای کسی را شنید و بعد هم کلید آهسته در قفل چرخید و دروازه، با صدای خشک و  مرموزی باز شد. نسیم خوشایندی از داخل حویلی ملک، به مشامش خورد. بعد هم پسر جوان ملک، مقابل دیده گانش سبز شد. او با دیدن خدیجه، لبخند شیطنت آمیزی زده گفت: "خیریت است دختر مقبول! تو کجا و اینجه کجا؟"

خدیجه که دستپاچه شده و از شرم، گونه هایش گلگون شده بود، با وارخطایی گفت:

"مره خاله دلجان گفت که ده خانه ملک صاحب، گندم دولتی توزیع میشه. راست اس."

 پسر جوان که از موضوع آگاهی داشت، سرش را تکان داده گفت:

"ها راست اس. بیاین حق شما ده اینجه اس."

 با گفتن آخرین جمله اش، خود را کنار کشیده، دروازه حویلی را بیشتر گشوده گفت:

"بیا بیا خدیجه جان!"

خدیجه که اولین بار بود به داخل خانه ملک می رفت، محو زیبایی و سرسبزی حویلی شده و حیران حیران، چشم به درختان سرو، چنار و گل و گلبته ها دوخته، داخل شد.

پسر جوان، از موقع استفاده نموده و بدون اینکه خدیجه متوجه شود، دروازه را از داخل قفل نمود و خودش یک گام پیشتر از خدیجه به راه افتاد تا رهنمای او باشد.

خدیجه، بیخبر از دامی که برایش ترتیب یافته بود، با ساده گی قدم پیش و پیشتر می گذاشت تا دهن دروازهء زیر زمینی رسید. پسرجوان، دروازه را باز نموده گفت:

 "بیا از پشت مه! گندم ده اینجه اس. تو بسیار ناوقت کدی.

خدیجه که با دیدن تاریکی زیر زمین، دلهرهء عجیبی بر قلبش مستولی گشته بود، ترسیده گفت: "نی، مه اونجه نمیرم، شما خود تان او ره بالا کنین!"

پسر جوان اصرار می کرد که خدیجه پایین شود، و او چند قدم به عقب برگشته گفت: "نی شما برین مه همینجه استم. پسر با نیرنگ، باز اصرار نموده گفت: "بیا یک دفعه زیر زمینی خانهء ماره هم ببین، بسیار مقبول اس، آرمان ده دل نمانی!"

 خدیجه، شرمیده لبخندی زد: "نی اونجه تاریک اس مه میترسم."

 پسر جوان که دیگر حوصله اش سر رفته بود. دست انداخته از بازوی خدیجه گرفت و با قهر گفت:

" گفتم بیا چرا شق می کنی؟"

 خدیجه، از حرکت گستاخانهء پسر ملک تکان خورده، به گریه افتاد و در همان حال به هدف شوم او پی برده، دانست فریب خورده است. در غضب شده  گفت:

"تو چه میکنی؟ بازوی مه ایلا کو! مه گفتم نمیرم."

اما دیگر مقاومتش بیفایده بود و پسر جوان رها کردنی نبود و او را با زور، کشان کشان به داخل زیر زمینی برد. درآنجا دوستش نیز که با بی صبری، انتظار آندو را می کشید، بالا آمده گفت:

"ببرش، مه دهن دروازه کشیک میتم."

با شنیدن سخنان پسر دومی، خدیجه که تا آن هنگام باورش نمی شد، درک کردکه در دامی گیر مانده است؛ داد و فریاد به راه انداخت؛ اما دیگر دیر شده بود و کسی صدای او را نمی شنید. پسر جوان او را به اتاقکی در عمق زیر زمینی برد تا آنچه را در افکار شومش نقشه کشیده بود، عملی کند. خدیجه تا توان و قدرت داشت، مظلومانه از خود دفاع کرد؛ اما پسر جوان، چون حیوان درنده ای بر جانش افتاده بود تا کام دل بگیرد. سرانجام خدیجه با بیچاره گی، اسیر دستان قوی و پولادین پسر ملک شد و ازآنچه میترسید که نباید اتفاق بیفتد، اتفاق افتاد. وقتی هدف شوم او برآورده شد. دوستش را هم صدا زد و او هم با بیشمری از یک شکار دست و پا شکسته کام گرفت.

 بعد هردو به کمک هم، خدیجه را که در حالت بدی قرار داشت، مرتب نموده و از زیرزمینی بیرون کشیدند و خود شان هم با عجله حویلی را قفل نموده از قریه بیرون رفتند. او که سکوت گنگ و مبهمی احاطه اش کرده بود. بی هدف روان بود. نمی دانست چه می کندو کجا می رود؟ موهای پریشان زیر چادرش، با گونه های سرخ شده و ورم کرده از گریه، با لباس های چیر و پاره، از همهء آنچه بر او گذشته بود، حکایت می کرد. او مقدار راه  راهمانطور ساکت و بی صدا طی کرد. نزدیک درختی رسیده بود که سرش دور زد. دنیا به همان بزرگی بر گردنش حلقه شد و آسمان دور سرش چرخید. یکبار چشمانش تاریک شد و آرام روی زمین افتاد. هرچند کوشید توان نداشت بر خیزد. همه جا در نظرش سیاه بود. چند بار دستانش را بلند کرد تا بر خیزد و دیگر بخاطر نداشت چه شد و چه کرد!

یک وقتی به هوش آمد که در خانه، زیر درخت توت، روی  چار پایی کهنه و رنگ و رو رفته ای خودش که هرروز بالای آن نشسته خیاطی می کرد، قرار دارد. صدای گریهء مادر و خواهرش را شنید که بالای سرش نشسته اند. در اولین لحظات نمی دانست او را چه کرده و چرا مادرش گریه می کند. وقتی اندکی به خود آمد، یاد آن دقایق شوم، موی را بر تنش راست كرد. به یاد آورد که او دیگر پاکی و شادابی پیشین را ندارد و گوهر عزت و آبرویش ریخته است. توان نداشت با صدای بلند گریه کند؛ صرف چند قطره اشک، با نومیدی ازکنج چشمانش به آرامی پایین ریخت. 

 مادر، از گفته های دختر چوپان که خدیجه را به خانه آورده و هم با دیدن وضعیت دخترش همه چیز را فهمیده بود، وقتی دید خدیجه به هوش آمده با گریه گفت: "دخترم بگو کی تره به ای حال رسانده؟ تو چرا تنها رفتی؟ چرا رفتی دخترم! چرا روی ماره سیاه کدی؟!"

خدیجه در میان هق هق گریه، با آهستگی و شمرده آنچه ظلم در حقش روا داشته بودند، برای مادر تعریف کرد.

مادر که با شنیدن هر جملهء دخترش، یکبار دست به روی و یکبار هم دو دستی به سرش میزد و شدت گریه اش هم بیشتر شده بود، یکبار خاموش شده گفت:

"دخترم حالی تو شاهد نداری، کی باور میکنه که تو راست میگی. حالی دهنته چپ نگاه کو و ای گپه ده دلت دفن کو. اونا مردم ثروتمند و زورمند استن. نمیمانن که صدای ما، ده مقامات بالا برسه و اگه هم برسه، یک کاری خاد کدن که بچی شان بیگناه ثابت شوه. هیچکسی به داد ما نخاد رسید، اگه دهانته باز کدی، جز ای که مردم سر ما خبر شون، دیگه فایده نداره. پدرت هم پیر و ناتوان اس. تاب بدنامی و بی آبرویی ره نداره."

اما خدیجه، با شنیدن سخنان مادرش، برخاسته سرجایش نشست و با جدیت گفت: "نی مادر مه ای ظلمه قبول کده نمیتانم. مه از ای آدم های بی ناموس، به دولت شکایت میکنم، مه صدای خوده میکشم. بان که جزا ببینن."

مادر، با بیچاره گی گفت: "کدام دولت؟ دخترم! کسی صدایته گوش نمیکنه، همی گپه ده همینجه دفن کو. اگه نی داستانت ده همه جای تیت میشه، باز او وخت آو بیار و حوضه پرکو."

اما خدیجه، تصمیمش را گرفته بود و مادرش را نیز مجبور ساخت تا با او به قوماندانی برود و شکایت کند. بعد از طی مراحل مقدماتی، هر دو بخانه برگشتند. پدرش نیز از شهر برگشته و با نبود آنها پریشان شده بود. زن همینکه شوهرش را دید، در مورد مصیبتی که بالای شان آمده بود، به اوگفت. مرد بی طاقت شده و با دو دست تا می توانست به سرش کوفت و به گریه افتاد. صبح روز بعد با دختر و زنش، به قوماندانی رفت و عذر و زاری کنان به آمر پولیس گفت:

"ای بچه باید جزا ببینه، اگه به او جزای عملش و به دخترم عدالت داده نشه؛ مه دخترمه میکشم. با وجودیکه میفامم اگر بچه ها جزا هم ببینن، هیچ درد دخترم دوا نمیشه؛ اما همی  قدر خو بری مردم پند خاد شد."

آمر پولیس، مرد را آرام ساخته گفت: "پدر جان تو آرام باش، ما تحقیق می کنیم."

و در مقابل، مادر با نالهء دلخراشی فریاد زد: "بگویین زور تان نمیرسه. پانزده روز شد و هیچ تحقیق شما خلاص نشد. مه از اول گفته بودم که ای بچه پیسه دار اس، جزا نمیبینه. ده ای ملک قانون هم سر غریب  تطبیق میشه. پدر ای خو زورگوی و زورمند اس نی. فقیر نیست که جزا ببینه!"

 بعد گریه کنان دخترش را در آغوش گرفته گفت: "دختر بدبخت مه! مادرت کور میشد که تو ره ده ای حال می دید. حالی آرزوی عروس شدنته ده گور میبرم. کاشکی از زنده گی بی عزت کده خدا تره مرگ می داد."

خدیجه هم با گریه خدا خدا می گفت. مادر بازسرش را در آغوش گرم فشرده گفت: "خیره بچیم! غصه نخور! خدا حتما! ای ظالم ها ره جزا میته؛ او عادل حقیقی اس!"

نیلاب نصیری

کلید گروپ کارته سه

2 اسد 1387

 


موضوع :
| +| نویسنده: نیلاب "نصیری" |


داستان : نقش پا

                                       

                                          نقش پا

  ترس، دلهره، اضطراب و تشویش، همه همدست هم شده و آخرین قوا را از وجود زار و خستهء "معصومه"، کم و کمتر می ساخت. قلبش از ترس فشرده می شد و دلهره و اضطراب عمیقی، وجودش را احاطه کرده بود. تشویش های گو ناگون بر مغزش فشار میاوردند. فکر آیندهء نامعلوم، بیتابش می کرد. سرانجام به گریه افتاد. آرام و بی صدا زیر چادری آبی رنگ، اشک می ریخت. قطرات اشک، از رخسار لاغر و زیبایش، به گریبانش سرازیر میشد. "بختیار"، چوپان بچهء جوانی که همراهی اش می کرد، با پریشانی گفت:

" زود کو، بی بی جان! تا هدهء موترها زیاد راه مانده، خدا کنه که موتر پیدا شوه؛ یک دفعه تا سرک برسیم، دیگه هیچ گپ نیس!"

اما معصومه با لحن اندوهبار گفت: "پاهایم بی شیمه اس. دو روز اس که گشنه استم. اگه گیر هم بیایم، خان مره می کشه."

 با ابراز این کلمات، رنگش پریده و لبان تفس کرده و زردرنگش به لرزش افتاد. بختیار تسلی اش داده گفت:

"گیر نمیاییم. تا شو خان خانه بیایه، ما وخت از سرحدها تیر خاد شدیم؛ تو همت کو و تیز تیز قدم بان!"

معصومه که دل در سینه اش به شدت می زد، آرام زمزمه کرد: "خدا او ظالمه جزا بته! خیر نبینه که روز روشنه سرم تار ساخت و مره مجبور به فرار از خانه کد."

بعد لحظاتی بیادش آمد؛ سرمست از بهار جوانی بود که در حلقهء ازدواج خان افتاد و سوار بر اسب سپید و تزئین شده، به خانه اش رفت. در آغازین روزها ناز و نزاکتش خریدار داشت تا اینکه چند ماهی گذشت و از اینکه نتوانست مادر شود، همه اعضای خانهء خان، سر ناسازگاری همرایش گرفتند. دو زن دیگر خان که دخترانی به دنیا آورده بودند و پسر نداشتند، او را دیده به حال خود شان شکر می کردند. خان هر شب از او می پرسید که زن دایه معاینه اش کرده یا نه و چه گفته؟ و معصومه با ترس می گفت:

" گفته خیر و خیریت اس هنوز چیزی خبر نیس."

 و خان غضب آلود میگفت: "خیر و خیریت چیس؟ ای خو بدبختی اس. تو نازا استی. مه تره چه کنم؟ حیف پیسه و روپیه که سر تو مصرف کدم! از تو کده درخت بید خوب اس؛ اگه حاصل نمیته، زیر سایه اش خو مردم میشینن."

و بعد یک روز وقتی دایه درحضور همه گفت که معصومه نمی تواند، مادر شود، دیگر از چشم همه افتاد و از اتاق مخصوص خودش رانده شد. در هر گوشه و کنار خانه که دلش میشد، شب های تاریک عمرش را به سحر می رساند. حق و ناحق لت و کوب میشد. پس از آن روز، معصومه بارها از خان تقاضا کرد تا او را دوباره به خانهء پدرش بفرستد؛ اما خان موافقه نکرده و امر کرد تا خدمت همه اعضای خانه را انجام بدهد.

یکروز که سه گاو شیری را به لب جوی برده بود تا آب بیاورد، دوگاو یاغی شده با هم جنگیدند و پای یک گاو شکست و همین کار سبب شد تا مورد ضرب و شتم بیشتری قرار بگیرد. خان با دانستن موضوع، او رادر طویله موظف ساخت تا پای گاو را تیمار کند و تا خوب نشده از طویله بیرون نشود. معصومه، تقریباً دو ماه مکمل در طویله ماند و از گاو مراقبت کرد تا اینکه او توانست آهسته آهسته از طویله خارج شود. بعد از آن، دیگر هیچ قدر و منزلتی نزد اعضای خانه نداشت.

یک روز بارانی و ابرآلود از علف هایي که دهقان برای رمه ها آورده بود، مقداری برداشته نزد گوسفندان انداخت و از بخت بد، وقتی از طویله خارج شد و ساعاتی بعد انباقش که از نزدیکی طویله می گذاشت دید یک گوسفد دم کرده است. سر و صدا راه انداخت و باز هم معصومه زیر لت و کوب قرار گرفت و باز زندانی طویله شد. تا اینکه بختیار به کمکش شتافت، عقدهء دلش را شنید و از زندان بوی ناک نجاتش داد...

او غوطه ور در بحر خیالات گذشته اش بود که از فاصلهء نسبتاً کوتاهی، سرک نمایان شد. بختیار با خوشی گفت:

"اونه بی بی جان! سرک رسید. حالی ده یک موتر بالا شده هده میریم. از اونجه دیگه موتر گرفته راساً به خانهء ما میریم. هیچکسی ما ره گیر آورده نمیتانه. کی خاد فامید که ما کجا رفتیم؟ دنیای خدا کلان اس. خانهء ماره کسی ندیده. تو چند وخت خانهء ما باش. مه مادرته پیدا کده، تره تسلیم میکنم. باز قسمی که همرایت وعده کدیم، باز همرایت نکاح می کنیم؛ فامیدی! دل نزن؛ از همی امروز پیش مه امانت استی!"

  معصومه در حالت عجیبی به سر می برد، سخنان بختیار را می شنید؛ اما هر لحظه خیال می کرد، کسی تعقیبش می کند، حتی از سایه اش می ترسید، تکان میخورد و قلبش به شدت میزد و با چشمان هراسان، گاهی عقب و گاهی هم به چپ و راستش نگاه می کرد و خدا خدا میگفت که آشنایی را نبیند.

یکبار این حالت را به زنده گی پر دردش ترجیح داده با خود گفت: "کاشکی ای همه، خو باشه و وقتی چشم باز کنم، ده همو طویله باشم. هر قسم لت و کوب تحمل میشه؛ بدنامی ره چتو کنم! اگه گیر بیایم کشته میشم؛ خدا مرگ بدنام نصیبم نکنه. کاشکی نمیآمدم. حالی راه باز گشت هم ندارم. تمام پل های پشت سرم خراب شده. سر همه زنها ظلم و ستم میشه. اونا خو از خانه بیرون نمیشن. چرا مه برآمدم؛ اگه مادر و پدرم پیدا نشدن، باز چه کنم؟"

از اینکه چند سالی میشد از والدینش خبر نداشت، باورنمی کرد، پیدای شان کند. اشک از چشمانش سرازیر شد و از اینکه با عجله تصمیم گرفته بود، پشیمان شد. دلش شد دوباره برگردد اما دیگر دیر شده بود. یکبار اراده اش عوض شد، مشت هایش را گره زده با خشم گفت:

"بانشان که ده طویله بیاین و هرچه صدا کنن گاو و گوسفند بری شان جواب بته. مه هم انسان استم، حیوان خو نیستم. بان که خان، زمین و زمانه به دندان بگیره. بلا ده پسش. حالی آزاد قدم میزنم؛ هر چه باداباد."

موتربه مقصد رسید و همه راکبین بر دروازه ها هجوم آورده پیاده شدند. بختیار و از عقبش معصومه هم از موتر پایین شدند.

روز به آخر رسیده بود. تاریکی شب، آرام و دزدانه بر روشنی ها چیره میشد. معصومه میترسید. این اولین شامی بود که  با مرد بیگانه ای به سر می برد آهسته از بختیار پرسید:

" تا خانهء شما زیاد راه مانده؟"

مرد آهی از ته دل کشیده  جواب داد: "ها زیاد مانده تا خفتن می رسیم."

مقداري راه پیاده رفتند و سرانجام موترکهنه یی پیدا شد و هردو مسافر خسته را سوار کرد. هردو در کنار هم نشستند. خواب سنگینی، پلک های معصومه را سنگین ساخته بود. هرقدر می کوشید، چشمانش را باز نگهدارد، نمی شد. سرانجام خواب بر او غلبه کرد و سرش را روی شانه بختیار گذاشت.

بختیار که پس از اولین دیدار معصومه این لحظات را از خدا می خواست. شانه اش را نزدیکتر برد تا معصومه آرام بخوابد. دقایق به کندی سپری میشد و سرانجام موتر به ایستگاه آخر رسید. معصومه خجالت زده از خواب بیدار شد، خودش را جمع و جور کرد و بازهم از عقب بختیار به راه افتاد.

هر دو، خاموشانه از پیچ و خم چند کوچه و پسکوچه به در خانه ایی رسیدند. بختیار زنجیر در را زد و لحظاتی بعد آواز پیرزنی به گوش آمد و بعد از شنیدن صدای بخیتار دروازه را باز کرد. او با دیدن زنی بیگانه، متعجب شد. بختیار به مادرش اشاره نمود تا معصومه را داخل ببرد. دقایق بعد، همه در خانه قرار داشتند. پیرزن رفت تا چای آماده کند و بختیار هم از عقبش رفت. در آشپزخانه مادر، دندان هایش را میفشرد و پی هم از پسرش سوال می کرد. در ابتدا بختیارخاموش بود، وقتی مادر آرام شد، به  یکباره گی دهن گشوده گفت:

"مادر ای زن خان اس. تا حالی چند سال میشه عروسی کده و اولاد ناورده. از همی خاطر شو و روز لت و کوب میشه. دیر اس که جایش ده طویله اس. دلم به حالش سوخت، او ره پیش مادر و پدرش آوردیم.  چند روز نگاهش کو. مه خانهء شانه پیدا کده، میبرمش."

رنگ مادر پرید، دست و پایش به لرزه افتاد و با گریه گفت: "بچیم ازای کارها بوی خون میایه. همگی ما قتل میشیم. تو ده آتش دست زدی. کاشکی یکدفعه کلایته پیشت مانده فکر میکدی. ای زن  شوم اس. بدبختی اس. تباهی و بربادی اس..."

 آنطرف در خانهء خان وقتی، آفتاب یک نیزه بلند شد و دودی از سماوار بیرون نشد، همه اعضای خانه در جستجوي معصومه شدند، و او را نیافته به خان اطلاع دادند. خان افراد خاصی را فرستاد تا جستجویش کنند. بعد از ساعاتی چند، افراد موظف نقش پای دو شخص را رد یابی کردند که تا سرک رسیده بود و احتمال میرفت معصومه باشد که به کمک شخصي فرار کرده باشد. پس از آن، تحقیقات از فرد فرد اشخاصی که از خانهء خان تا سرک زنده گی می کردند. صورت گرفت؛ اما همه اظهار بی اطلاعی کردند.

آنطرف بختیار، حسب وعده اش بعد از جنجال های زیاد، والدین معصومه را پیدا کرد و او را به خانهء شان برد. پدر و مادرش در ابتدا او را قبول نمی کردند؛ اما وقتی مادر بختیار، پیش شده و جریان زنده گی او را برای شان قصه کرد، آنان به روی دختر بیچارهء شان آغوش گشودند.

روزها سپری شد؛ تا اینکه یکروز بختیار علاقهء شدیدش را نسبت به معصومه ابراز کرد و از مادرش خواست  تا معصومه را در عقد نکاحش در آورد.

مادرش به خانهء آنان رفت. با اولین سخن، معصومه رضایت نشان داد و قرار شد تا چند روز بعد در حضور داشت ملاي منطقه و چند همسایه، نکاح آنان صورت بگیرد.

بختیار ازاینکه به آرزویش می رسید، از خوشی در پوست نمی گنجید. دیگر خواب و خیالش معصومه شده بود. شب ها در عالم خیال با او صحبت میکرد و وعده میداد که خوشبختش می سازد.

معصومه هم باور داشت در کنار بخیتار آرام خواهد شد؛ زیرا چند روزی را که در خانهء شان بود، نجابت و پاکی بختیار را دیده بود.

بالاخره روز موعود فرا رسید، بختیار به رسم منطقهء شان گوسفندی را ذبح کرد و مقداري نقل و شیرینی خرید و مادرش هم لباس های عروسی خود را که از چندین سال در بکس آهنی نگهداشته بود، برای معصومه فرستاد.

 خوشی در قلب های همه موج میزد. مادر بختیار خواب عروس دار شدن را که از مدت ها در دل میپرورانید، در راستای به حقیقت مبدل شدن می دید و خانه اش را مرتب می کرد.

اما از بخت بد، کسی از خویشان معصومه به خان اطلاع داد که معصومه در خانهء پدرش بسر میبرد و در همین نزدیکی میخواهد با چوپان و دهقان شما (بختیار) نکاح کند.

با شنیدن این خبر، خان طغیانی شده و با قهر وغضب به همراهی مرد راه بلد، رهسپار قریه شد و به کمک او خانهء پدر معصومه را پیدا کرد. وقتی وارد شدند، آنان مصرف جمع کردن حویلی بودند و از معصومه خبری نبود. آندو با دیدن خان دست و پاچه شدند. خان پیرمرد را زیر لت و کوب گرفت و پیرزن مجبور به گفتن حقایق شد.

خان و همراهانش، راهی خانهء بختیار شدند و یکی از دوستان بختیار، به او اطلاع داد که خان می رسد و او باید فرار کند. بختیار از خانه بیرون شده، به مادرش گفت تا معصومه را پنهان نماید. بعد از دقایق متعددی، خان به خانهء بختیار رسید. افرادش پس از جستجو، بختیار و معصومه را نیافتند. خان خودش وارد عمل شده و معصومه را از دورن تنور درحالیکه زیر خس و خاشاک پنهان شده بود، بیرون کشید و چند سیلی محکم نثارش نموده گفت:

"مقصدم تو بودی. حالی ده جرگه ولس، جزایت تعیین خاد شد؛ برو که بریم!"

شب هنگام به ده خود شان رسیدند. خان معصومه را در مسجد نزدیک خانه اش گذاشت و صبح پس از فیصله بزرگان قومی، تفنگی را برداشته و تیربارانش کرد. معصومه چند بار در خون تپید و جان داد و آرمانها و آرزوهای دلش باشیارهای خون، از جسم  زار و خسته اش بیرون شد. خان بختیار را هم بسیار جستجو کرد اما اثری از او نیافت .گویی بختیار چون ابری در دل آسمان و یا چون ماهی در دل دریا رفته  و نا پدید شده بود.

نيلاب نصيري

كابل كارته سه  كليد گروپ

10 سرطان 1387

 

 


موضوع : داستان های کوتاه
| +| نویسنده: نیلاب "نصیری" |


داستان: گوشت هاي سوخته

 

گوشت های سوخته

فرهاد، افتان و خیزان می دوید. با وجودیکه پاهایش بی حس شده بود و دستانش هم بسته بود، باز هم سعی میکرد خود را به جای امنی برساند. حلقش خشک شده و نفس هایش به شمارش افتاده بود؛ ولی هنوز هم می خواست با تمام قوا بدود و خود را نجات بدهد. هرچند دقیقه، لحظه ای می ايستاد، به عقبش مینگریست و نفس نفس زنان دستش را بالای چشمهایش سایه بان می ساخت؛ به دور دست ها چشم می دوخت و وقتی مطمئن میشد که کسی از عقبش نیست، شادمان می گردید. باز به سرعت قدم هایش می افزود و باز هم می دوید و می دوید تا اینکه چشمان خسته اش به پوستهء پولیس افتاد. برق امیدی در قلبش درخشید و خوشحال شد. حس کرد دیگر  نجات یافته است. با دستان بسته سعی کرد، رده های عرق داغ و خاک آلود را از رخسار آفتاب زده اش پاک کند.

 در همین هنگام، مردی مسلحی را دید که از پوستهء پولیس بیرون شد. با دیدن او فریاد کشید: "ای کاکا عسکر! ای... ای..."

همایون که نوبت پیره اش رسیده و از همین رو از اتاق بیرون شده بود، متوجه پسرک دست بسته ای شد که به سویش می دود و صدایش می کند. او هم پریشان شده و به جانب او دوید تا اینکه فرهاد در دو قدمی اش رسیده، خود را در آغوشش رها کرد و از حال رفت. همایون، دوستانش را صدا زد؛ چند عسکر مسلح، با شتاب بیرون آمدند و به همدستی هم، فرهاد را به داخل اتاق برده روی چپرکت انداختند؛ بعد به صورتش آب زدند. همايون با عجله گیلاسی را از آب سرد پر کرده و قطره قطره در دهانش ریخت.

 فرهاد که قفس سینه اش به شدت ته و بالا می رفت که گویی آخرین نفس هایش را می کشید، با ولع تمام آب می نوشید و وقتی می خواست چیزی بگوید، نفسش بند بند میشد. همایون او را به آرامش دعوت نموده گفت:

"آرام باش بچیم! چند دقیقه خوده راحت و آرام کو. بازگپ می زنیم. بعد متوجه دستان بسته اش شد و به مشکل توانست طناب محکم شدهء دوردستانش را باز کند. به راحتی هردو دستش را در دو کنار گذاشت و پاهایش را هم دراز کرد. سپس با دستمال تر، سرو رویش را پاک نموده و لحظاتی رویش، روکش انداخت.

 دقایقی، فرهاد در خواب عمیقی فرو رفت. درعالم خواب باز هم همان مردان پوزبسته و سیه چشم را دید که فواد را شکنجه می کنند. با ترس از خواب پریده گفت: "فواد جان مه میایم؛ تره نجات میتم، گریه نکو! فواد... فواد..."

همایون و دوستش به طرف همدیگر دیدند.

فرهاد که گویی شوک دیده باشد، با عجله روی جایش نشست و در همان حال با پریشانی گفت: "کاکا عسکر! بیاین که بریم و فواده نجات بتیم. او ده پیش آدم های خطرناک اس، اونا او ره میکشن؛ بریم کاکا جان!"

همایون، باآرامی از او پرسش هایي کرد و فرهاد در جوابش گفت: "مه و فواد، ده گیر چند آدم ترسناک افتيدیم، اونا ماره به مسجد ده بالا بردند. گفتن که ما میریم واسکت های انتحاری میاریم و شما باید سر کفار حمله کنین. هر دوي ماره ده مسجد قید کدن. مه گریختم و فواد ترسید و همونجه ماند. بخيزین که بریم او ره نجات بتیم! بریم! اگه نریم، فواد کشته میشه!"

همایون، برخاسته نزد قوماندان رفت و قضیه را به او گفت. فرهاد بیتابانه انتظار می کشید و در همان حال، ساعاتی پیش به خاطرش آمد که همراه فواد، برای آوردن جواری، به زمین های قریهء پایین می رفت. هر دو چقدر خوشحال بودند که بعد از آوردن جواری، باز ساعتتیری می کنند. هوا صاف و آفتابی بود و شمالک تندی هم جریان داشت؛ فواد رو به او نموده گفته بود:

" فرهاد جان! جواری که آوردیم، باز گدی پران های خوده قیل می کنیم. خوب شمالک اس، باز جنگ می اندازیم. و او با تشویش جواب داده بود: "نی تار گدی پران مه خراب اس، چند جایش مرغک شده، کتی مه جنگ نینداز که گدیم  آزاد میشه. تو کتی فتاح جنگ پرتو. او تار خوده نو شیشه زده."

هر دو دقایقی، به اندیشهء گدی پران ها راه رفتند. دفعتاً چند مرد مسلح از پشت دیوار شکسته یی، مقابل شان سبز شده و با لحن آمرانه هر دو را ایستاده کردند. آنها طوری ترسیده بودند که زبان های شان به لکنت افتاده بود.

 مردهای خشمگین، با خشونت چیزهایي پرسیدند و آنان اظهار بی اطلاعی کردند. یکی از مردان که از دیگران خشمگین تر بود، با صدای بلند گفت: "برین ده موتر بالا شوین."

فواد که سخت ترسیده و رنگ به رخ نداشت، با تضرع گفت: "کاکا جان! ما پشت جواری تا قریهء پایین میریم. ما کتی شما کجا بریم؟ پدرم خبر نداره باز قهر میشه!"

 اما مرد، لگد محکمی به کمرش حواله کرده گفت: "نشنیدی که چه گفتم!"

 فواد که از شدت ضربهء لگد مرد خشمگین، رو به دل، روی خاک ها افتاده بود، به کمک فرهاد برخاست. هردو ناچاراطاعت کرده، سوار موتر شدند.

 پنج مرد خشمگین با پوز های بسته، آن دو را به مسجدی ده بالا بردند. مردی که از دیگران خشمگین تر بود، دروازهء اتاق تاریکی را با لگد زده آمرانه دستور داد: برین همینجه بشینین! تا ما پس بیایُم و به مردان زیر دستش امر داد تا دستان هر دو را محکم ببندند.

 فواد، از شدت ترس به گریه افتاده بود؛ اما فرهاد، با جرئت به مردی که دستانش را می بست گفت: ما اینجه چه کنیم؟ ماره چرا اینجه قید میکنین؟ ما چه گناه کدیم؟

مرد که اندکی خوشخوتر از دیگران بود، با لحن نسبتاً آرام گفت:" ما شما را کار داریم. شما زیاد به درد ما میخورین"؛ و دروازه اتاق را بست.

فرهاد که دید فواد گریه میکند، به دلداریش پرداخته گفت: "کاشکی پدر مه یا پدر تو خبر شوه و ما ره از اینجه ببره. در همین هنگام، دفعتاً چشمش به کلکین کوچکی افتاد که در دیوار مقابل شان قرار داشت و آن دو با همت هم می توانستند نجات پیدا کنند.

فرهاد به کلکین که یگانه روزنهء امید هر دوي شان به حساب میامد؛ اشاره نموده، گفت: "فواد بیا که بگریزیم اینجه کسی نیس! بخی همی وقت اس. بیا که از کلکین بالا شویم؛ اما فواد با گریه رد نموده جواب داد:

"نی مه نمیرم، اگه او آدم ها ده بیرون باشن، ماره میکشن. تو برو! پدر مه خبر کو؛ مه معطل میباشم. فرهاد، در حالیکه با مشکل خود را از کلکین بالا می کرد، گفت: "خو! صحیح اس، تو متوجه خود باش"؛ و خود راپايين انداخت...

در همین هنگام، قوماندان بعد از توصیه های لازم، امر حرکت داد و عساکر آماده شدند. او به آنان دستور داد تا فرهاد را هم با خود شان ببرند، كه در یافتن مسجد کمک شان کند.

 همه سوار موترها شدند. فرهاد، راه آمده اش را به عساکر نشان می داد و بعد در دل با خود خلوت کرده میگفت: "خدا کنه او آدم ها نیامده باشن. اگه آمده باشن و فواده تنها دیده باشن، خدا می دانه او ره چقه جزا بتن. نی نی خدا نکنه!"

 دفعتاً آرزو کرد کاش فواد را تنها نمی گذاشت؛ او را به زور با خود میاورد. خود را ملامت کرد که چرا او را تنها ماند. باز خودش را حق به جانب دانسته میگفت: "مه خو زیاد گفتمش، او خودش ترسید و نامد.

در همین دقایق بود که به نزدیکی مسجد رسیدند. همه از موترها پیاده شده و آرام آرام به دروازهء مسجد نزدیک گردیدند.

فرهاد، با عجله قدم بر داشت و با خوشحالی گفت: "اینه کاکا، همی مسجد اس!"

 عساکر، دورادور مسجد را محاصره کردند و یکی دو تن مسلح وارد مسجد شدند. فرهاد هم پیشاپیش شان می رفت. پیشتر از دیگران به مسجد داخل شده، مستقیماً به همان اتاق رفت؛ اما وقتی با دروازهء باز مقابل شد و از فواد اثرندید، ازترس و اضطراب، بر جایش میخکوب ماند. نومیدی از هرسو احاطه اش کرد، بغض گلویش را فشرد و اشک در چشمانش حلقه زد.

همايون، او را مخاطب ساخته گفت: "فرهاد جان! تو خوب یادت اس؛ فواد همنیجه بود؟"

 فرهاد با چشمان اشک آلود، سرش را تکان داده، گفت: "مه از او کلکین بالا شده خوده پایین انداختم و او همينجه نشسته بود."

 با ایجاد سر و صدا، ملا از حجره اش بیرون آمده گفت: "چه گپ شده او بیادرها شما خو مره بگویین، باز داخل مسجد شوین."

فرهاد با تضرع پرسید: "ملا صاحب تو فواده ندیدی؟"

 ملا با تعجب گفت: "کدام فواد، بچیم مه کسی ره ندیدیم."

 فرهاد، گفت ماره چند نفر ده اینجه آورده بودند؛ مه گریختیم و او همینجه ماند."

ملا، بدون اینکه به حرف های فرهاد توجه نموده باشد، رو به عساکر نموده گفت: "ای بچه شاید غلط کده باشه؛ اینجه کسی نبود."

فرهاد، خاموشانه گریه می کرد. او خوب در و دروازهء مسجد را به خاطر سپرده بود. هرسو می رفت، دیوانه وار فواد فواد... صدا میزد؛ اما صدایش در محوطهء خالی مسجد، انعکاس نموده دوباره برمی گشت. فواد... فواد... فضا در نگاه های کودکانه اش، ترسناک و خفقان آور جلوه می کرد و او باگریهء بلند بلند می گفت:

"گفتم نترس! بیا که بریم، به گفت مه نکدی؛ حالی تره از کجا پیدا کنم!"

همایون، دست روی شانه اش گذاشته، اطمینانش داد که فواد پیدا خواهد شد. فرهاد با گریه گفت: "نی کاکا! اونا او ره از اینجه بردن."  

همایون او را دلداری داده گفت: "خدا مهربان اس، بچیم پیدا خاد شد."

با ذکر مهربانی خداوند(ج)، قلب فرهاد قوت گرفت و با خود زمزمه کرد: "خدا مهربان اس؛ اگه قسمت رفته بود باز یکجا میشیم. یکجای مکتب و مسجد میریم؛ یکجای پشت سودا و بازی کدن میریم."

عساکر، با دستان خالی دوباره برگشتند. فردا صبح قوماندان فرهاد را تسلیم پدرش کرد و به پدر فواد هم تسلی داد که پسرش را پیدا خواهد کرد.

فرهاد، درحالیکه دست پدرش را محکم گرفته بود، رو به همایون نموده گفت: "کاکا عسکر! مه صوب همرای پدرم باز میایم، شما هر قسمی که میشه فواده پیدا کنین."

چند روزی از این حادثه گذشت و افراد پولیس، نتوانستند با همه کوشش های شان فواد را پیدا کنند. یک روزکه فرهاد در خانه نشسته و در مورد فواد فکر میکرد. صدای مهیب انفجار در فضا بخش شد و به دنبال آن آلارم موتر های امبولانس بلند گردید. او به سرعت نزد پدرش آمده و با دلهره پرسید: "پدر جان چه بود؟"

مرد که رادیوی کوچکی را بیخ گوشش گرفته و اخبار را تعقیب میکرد، جواب داد: "فکر کنم حملهء انتحاری بود. باش که رادیوها چه میگن."

دقایقی بعد، رادیو و تلویزیون پی هم از حملهء انتحاری پسرک دوازده ساله ای گزارش دادند که بالای موتر نیروهای ائتلاف انجام داده بود. ساعتی بعد گزارش با جزئیات بیشتر منتشر شد و بقایای اجساد سوختهء پسر خُردسال هم به نمایش گذاشته شد.

فرهاد که به تلویزيون خیره شده بود، یکبار صورت وحشتناک مرد خشمگین، درخاطرش مجسم شد که می گفت: "ما پشت واسکت های انتحاری میریم، شما باید سر موترهای کفار حمله کنین! اگه اين کاره نکنین و یا قصد فرار داشته باشین، کشته میشین!"

دفعتاً فواد را درنظر آورد که مرد خشمگین، با زور و جبر، واسکت پر از مواد انفجاری بر تنش می کند!

یکبار چیغ  زده گفت: وای پدر جان! همی فواد بوده که گوشت های سوخته اش را نشان دادند!  و از هوش رفت.

 

نیلاب" نصیری"

کلیدگروپ، کارته سه- کابل

Nelab nassiri

Night 10 .06.2008

 

           


موضوع : داستان های کوتاه
| +| نویسنده: نیلاب "نصیری" |


داستان : ما شال آوردیم, دستمال آوردیم

"ما شال آوردیم، دستمال آوردیم"

"مرید" از آوانیکه خود را می شناخت، همه سهولت های زنده گی را در اختیار داشت. روزها به مکتب میرفت و از اینکه پسر پولدار و یا شاید هم خندان و مهربانی بود و در همه کارهای مکتب حصه می گرفت، معلمان و بخصوص آمر مکتب، بسیار دوستش داشتند. با وجودیکه آنقدر درس هم نمی خواند، همواره پارچهء کامیابی، زیب دستانش بود.

به همصنفان فقیرش، کمک می کرد واز همین رو محبوب همگان بود. بعد از فراغت از مکتب، با خوشچانسی شامل پوهنتون شد؛ اما بدبختانه در همان سمتر اول ناکام ماند و مدتی پنهان از نگاههای والدینش ولگردی کرد. وقتی پدرش از نتیجهء امتحاناتش با خبر شد، برای جلوگیری از ولگردی هایش تصمیم گرفت کاری برایش دست و پا کند و سرانجام بعد از فکر زیاد موفق شد تا دکانی برای رهنمایی معاملات بسازد و مرید و یگانه برادرزاده اش "سرور" را به کار بگمارد.

 اولین روزها، رفتن به دکان برای مرید خسته کن بود تا اینکه به کارها بلدیت یافت؛ بعد از آن درآنجا هم وقتش خوش می گذشت و هیچ مشکلی نداشت. سرور را مانند خودش می يافت. تنها فرق بین شان این بود که او با دختران و زنان زیادی، روابط دوستانه و عاشقانه داشت؛ مگر مرید، این کارها را دوست نداشت. سرور، روزها مرید را در دکان تنها می گذاشت و خودش با دوستانش که گاهی دختران و گاهی هم پسران می بودند، به تفریح و ساعتتیری میرفت.

 درابتدا مرید، آنقدرها متوجه کارهای سرور نمی شد و وقتی آرام آرام، شب ها هم ناوقت به خانه میآمد، حس کنجکاوی اش تحریک شده و می خواست بداند سرور، شب ها کجا میرود!

پدرمرید که برادرزاده اش را خوب می شناخت، روزها عقیدهء پسرش را در مورد او می پرسید و گاه و بیگاه نصحیتش می کرد که از راه راست منحرف نشود و هیچگاه کاری نکند که باعث سرافگنده گی والدینش شود. همواره کتاب های مفیدی را در رابطه با دین و مذهب، در اختیار پسرش می گذاشت تا مطالعه نماید. روزها پندش می داد تا با بیچاره گان کمک کند، دست افتاده گان را بگیرد و در مانده گان را یاری برساند؛ و مرید هم سعی می کرد نصایح پدرش را به گوش جان بشنود و عملی کند.

آرام آرام، رفت و آمد دوستان نااهل سرور به دکان آغاز شد. آنان ساعت ها نشسته، صحبت می کردند و مرید از طرز سخنان شان به کارآنان پی برده بود و دیگر می دانست که مشغول چه کارهایي استند و شب ها تا ناوقت کجا می باشند.

شام یکی از روزها که فامیلی مرید در خانه نبودند و او باید شب را در خانهء کاکایش به سر می برد، یکجا با سرور، دکان را قفل نموده سوار موتر شد. در مسیر راه به چند دوست سرور برخوردند. آنان هم سوار موتر شدند. سرور برای شان گفت که مرید را به خانه رسانده و آنان پی کار شان میروند.

 در جمع دوستان سرور، پسری همسن و سال مرید بود و جاوید نام داشت. او دست در گردن مرید انداخته و از سرور خواست تا آنشب او هم با آنان برود.

 سرور، با شک و تردید چشم به مرید دوخته، پرسید: " همرای ما میری؟"

تا مرید می خواست رد کند که جاوید با لحن تمسخر آمیز گفت: "بانش که بره! جوان اس، چیزش خو کم نمیشه."

سرور، حرف های جاوید را قبول نموده و موتر را در خم و پیچ سرک های منطقه ای که تا آنوقت مرید به آنجا نرفته بود، به حرکت آورد.

 هوا تاریک شده و چراغ های منازل هم روشن شده بود. سرور، موتر را کنار خانهء زیبا و مفشنی ایستاده کرد و همه پیاده شدند. مرید از جاوید پرسید: "اینجه کجاس؟"

جاوید، به طرف دیگران دیده و با بی حیايی گفت: "هرجایی که باشه تو چه می کنی؛ ما امشو عیش دنیا ره برت نشان میتیم." و همه به یکصدا خندیدند.

لحظاتی بعد، همه عقب دروازهء جگری رنگی قرار داشتند. با فشار زنگ، بزودی مردی چاق و بدهیکلی در را گشود. نگاهش را به سرعت از دیگران گرفته، به مرید دوخت و او بی توجه به مرد چاق، از عقب دیگران  داخل دهلیز شد. محوطهء دهلیز با پرده های مفشن و جالی های سفید، زنی چاق و چله ای با فیشن غلیظ، پیراهن سرخرنگ که اصلاً به سن و سالش نمی خواند، باآستین های نیمه برهنه که دستان سفیدش را به خوبی نمایان می ساخت و دو انگشتر فیروزه که به زیبایی دستانش افزوده بود، همه و همه توجه مرید را به خود جلب کرد. زن، با دیدن آنان از جا برخاست و به همه خوش آمدید گفت. او نیز نگاه نافذی به مرید تازه وارد انداخت و هر یکی را به اتاقی جدا گانه یی رهنمایی کرد.

سرور، با بی حیایی خودش را روی کوچ چرمی سیاه رنگی پرتاب نموده گفت: "ستوری خانم! مه میخوایم امشو همرای نازنین باشم."

زن با بی پروایی گفت: "میفامی که قیمت او زیاد اس. مگم برو صحیح اس. سر تو گمی نداره."

با شنیدن مکالمهء آنان، نفرت عمیقی آمیخته با لرزش خفیف سراسر وجود مرید را فرا گرفت. می خواست زودتر این مکان کثیف را ترک بگوید. احساس کرد هرگاه بیشتر اینجا باشد، غرق گناه خواهد شد. در همین هنگام، ستوری خانم برخاست و با اشارهء چشمش، سرور هم از عقبش روان شد. مرید به وضاحت می شنید که آنان در مورد او آهسته آهسته حرف می زدند. از جملات و کلماتی که بین شان رد و بدل شد، فقط شنید که سرور به زن گفت: "ای بچه کاکایم اس. خوب پیسه داره. یکدفعه بلد شوه، باز پشت تانه ایلا نمیته. یکی از همو صنم های خاصته، امشو برش روان کو."

سرور داخل اتاقی شد و ستوری خانم با مهربانی و خنده های ملایمش، دوباره نزد مرید آمده و بی مقدمه سوال کرد: "تا حالی کدام دختر دوستت شده؟ خانم یا نامزد داری؟"

شخصیت و حرف های زن در نظرمرید جلف معلوم شد؛ از اینرو جواب نداد. زن برایش نوشابه ریخت، و مرید از فرط تشنگی گیلاس را تا آخر سر کشید.

 زن باز هم با مهربانی گفت: "نا بلدی نکو! خجالت نکش! مره دوستت فکر کو!

مرید بازهم به طرفش دیده خاموش ماند و زن برای اینکه خود را از این وضعیت بیرون کشیده باشد، با آواز باریکش صدا زد:

"مینا جان! بیا دختر، از مهمان نو پذیرایی کو!"

لحظاتی نگذشته بود که دختر باریک اندامی با مویي چون آبشار طلا، چشمان سبز و صورت سفید و لباس های  سبزرنگ که چون فرشته ها می نمود، وارد اتاق شد. با تماشای او مرید احساس کرد، در عالم  خیال است؛ اما وقتی دختر به سویش دست دراز کرد و خواست دستش را بگیرد، به شدت تکان خورد؛ ندایي از درونش برخاست. حرف ها و نصایح پدر، ناقوس وار بر ذهنش صدا زد.

مینا با لبخند زیبایی نزدیک شد. دستش را آرام به دست گرفته و با ملایمت گفت: "نامت چیس؟ چرا از دخترا میترسی؟

 مرید که سعی می کرد خود را نبازد، با جدیت گفتم: "مه از خود وجدان دارم. ناموس و آبرو دارم. به مه نزدیک نشو."

مینا باز هم با لبخند خاص خودش گفت: "چه عجب تو خودت اینجه آمدی تا ساعتت تیر شوه، باز قهر هم میشی!"

مرید با بی پروایی جواب داد: "مره سرور نا گفته اینجه آورده، مه نمی خواهم آلوده شوم. تو از مه خوده دور نگاه کو؛ خواهش می کنم به من نزدیک نشو."

مینا لحظاتی در صورت مرید خیره شده گفت: "مه اولین بار اس که با پسری مثل تو برخوردیم."

قطرات اشک پیهم از چشمان قشنگش سرازیر شد. مرید علت گریه اش را پرسید و او با گلوی عقده آلود گفت: "پدرم به یادم آمد؛ حتماً پدر تو هم مثل پدر مه اس."

مرید، با تنفر نگاهی به صورتش انداخته گفت: "تو پدرهم داری که ایکارها ره میکنی؟ چه کم داری! عروسی میکدی و حالا شرافتمند زنده گی می داشتی."

 مینا در میان گریه هایش گفت: "مره کی میگیره؟ پدر و مادرم ده قندهاراس. اونا خبر ندارن که مه اینجه استم، مه فریب خورده اینجه آمدیم."

 بعد، از چگونه گی زنده گی قبلی و فعلی اش قصه کرد. از زمان طفولیت که در آغوش مادر و زیر سایهء پدرش زنده گی می کرد تا ایام جوانی و دوستی با پسری که فریبش داده و او را به اینجا آورده و بالای ستوری خانم فروخته بود.            

مرید، بالای درازچوکی و مینا روی زمین درحالیکه دستش را تکیه گاهش قرار داده بود، دراز کشیدند. مینا قصه می کرد و مرید با اندوه به سخنان دردناکش گوش می داد. او از بدبختی هایش می گفت و اشک در چشمان مرید حلقه می زد. وقتی سخنان مینا تمام شد، دل مرید در سینه آب شده بود. احساس می کرد با او پیوند عمیقی دارد. با او عهد بست که از این لجنزار بدبختی نجاتش بدهد. در اندیشهء راه نجات، خوابش برد و مینا جرئت یافت موهایش را لمس کند.

نزدیک به دوازدهء شب بود که سرور، مرید را صدا زد تا آمادهء رفتن شود؛ او با عجله برخاست. مینا با اشک هایش او را بدرقه نموده با تضرع گفت: "مره فراموش نکنی. مه چشمهای خوده فرش راه انتظارت می کنم تا قیامت انتظارت استم، مره نجات بتی مرید جان! تو یگانه دوستم استی. اگه بمرم، خونم ده گردنت!"

حرفهای مینا، وجدان مرید را تکان داد. به سرعت نگاهی به چشمانش انداخت و نگاه مینا تا مغز استخوانش نفوذ کرد.  دروازه را گشود و از عقب سرور از زینه ها پایین شد.

 چند روز به مینا و حالت بد زنده گی اش  فکر کرد و سرانجام تصمیم گرفت و یک شب موضوع را با مادر و خواهر بزرگش در میان گذاشت که می خواهد با چنین دختری ازدواج نموده و به او زنده گی آبرومندانه ببخشد.

 آنان، با شنیدن حرفهای مرید به گریه افتادند و پدرش هم که سخنانش را شنیده بود، به شدت رد کرد. هرنوع استدلال مرید که به درمانده ای کمک می کند یا بیچاره ای را یاری می رساند، بی نتیجه ماند.

مرید، خاموشانه به بسترش رفت و دیگر در این باره با آنان صحبت نکرد. یک روز بازهم به تنهایی به دیدار مینا رفت. او را لاغر و رنجور یافت که با دیدن مرید لبخندی زیبا و پر از امید روی لبان خوشترکیبش نقش بست واندوهبار گفت: "مه هر وقت با شنیدن صدای دروازه، فکر می کنم توآمدی. باز می بینم که تو نیستی و یکی دیگه از همو اوباش ها و عیاش ها میایه. دیراس مریض شدیم. خانم مره آزار نمیته. ده همین حال خود شکر کده معطل تواستم. مره چه وقت از اینجه همرای خود میبری. تو خو همرایم وعده کدی نی. به مه قول دادی. میگن مرد ها ره قول اس!"

مرید خاموشانه، با چشمان اشک آلود بخاطر ملاقات مینا پول پرداخته بیرون شد. این بار تصمیمش مستحکمتر شده بود. باز به خانه آمده و اینبار جدی با پدرش صحبت کرد و پدر هم در مخالفتش جدي شده گفت: "اگه ای کاره کنی، مه تره نمیبخشم و عاقت میکنم!"

مرید با گریه گفت: "پدر جان مه وعده کدیم."

اما پدرش با خشم هرچه بیشتر  برخاسته گفت: "مه دیگه گپه نمی فامم."

مدتی بعد، یک روز مرید با دوست صمیمی اش مشوره نموده تصمیم گرفت تا بدون اینکه والدینش آگاه شوند. باید مینا را از آنجا بیرون بکشد و با او ازدواج کند. دوستش هم پذیرفت و هردو  با همین نیت نزد ستوری خانم رفتند.

ستوری که متوجه شده بود هر باری که مرید به خانه اش میاید صرف مینا را می خواهد. چند دختر دیگر را خواسته به مرید معرفی نمود؛ اما مرید باز هم مینا را خواست. زن که احساس کرده بود سروکاری در میان است با خندهء آمیخته با تمسخرگفت: "تو هر وخت که میایی، همو یکی ره میخواهی. تو فکر میکنی که  سودای اول بوی مشک میته چطور؟"

مرید خندیده گفت: "بلی شما درست فکر کدین. مه ای بار آمدیم که مینا ره از اینجه ببريم، مه میخواهیم که همرایش عروسی کنم."

 زن، خندهء بلندی سر داده گفت: "چه میگی او لوده؟ با ایتو دخترها کی عروسی میکنه؟ خو باز تو فکر کدی؟ مفت اس و هرکسی میتانه دخترای مره از اینجه ببره! مه هر یک اونا ره خریدیم. سرشان پیسه زیاد دادیم. مینا تا  حالی پیسه خوده هم نکشیده."

مرید اصرار کرده گفت: "مه همی امروز او ره از اینجه می برم، هرقدر که خریدی، مه برت پیسه میتیم."

 زن مبلغ هنگفتی را بالای مینا قیمت گذاشت که مرید نصف آنرا هم تهیه کرده نمی توانست. ناچار دستخالی بیرون شده گفت: "شما مینا ره امانت مه نگاه کنین مه کوشش میکنم که بریتان هرچه زودتر پیسه بیارم."

 زن، باز هم خندهء بلندی نموده، گفت: "برو... برو... امانت.... ها ها ها ها."

مرید و دوستش، با مایوسی از آنجا بیرون شدند. ازآن پس، روزها مرید سرسختانه کار می کرد و پول جمع می نمود. از هر دوستش هم تقاضای کمک یا قرض می کرد. مگر یک روز رخصتی، در خانه نشسته و غرق افکارش بود که صدای ساز و آواز زنان را شنید. با عجله پنجره را گشود؛ دید خواهرش در میان حلقهء زنان و دختران، با پتنوس گل زده ای بر سرش می رقصد و می خواند: "ما شال آوردیم. ما دستمال آوردیم. دستمال بیادر جانه، به صد خیال آوردیم!"


موضوع : داستان های کوتاه
| +| نویسنده: نیلاب "نصیری" |