در دل تاریکی
همه جا در نظرش تاریک، پر از سیاهی، اندوه و درد جلوه می کرد. هیچ فرقی میان روشنی روز و تاریکی شب نمیدید. همهء اطراف و اکنافش را سیاهی فرا گرفته و شام زندگی اش با گذشت زمان طولانی و طولانی تر می شد.
باری هم احساس مطبوعی برایش دست می داد، خیال شیرینی ذهنش را فرا می گرفت. فکر می کرد، در بازی چشم پتکان با برادرش است و او چشمانش را بسته با همین خیالات دروغی خودش را فریب می داد و دست پیش می برد تا چشمانش را بازکند. با سه انگشت درد کشیده چشمانش را می مالید تا تاریکی محو شده و روشنی نمودار شود اما حیف که حقیقت چیز دیگری بود...
بار ها وقتی مادرش با چادر بزرگی سر و صورتش را می پوشاند و او را برای تدریس می برد. آن وقت تا عمق ماجرا می رسید و احساس وحشتناکی برایش دست می داد. با کف دست و سه انگشت پینه شده رویش را لمس می کرد و رنج می کشید. آن گاه می دانست که صورتش بسیار وحشتناک است و کوشش می کرد، بیشتر و بیشتر خودش را بپوشاند و نزد شاگردانش برود...
آن روز باز هم مادرش او را آماده ساخت، سر و رویش را مرتب کرد و از بکس چوبی عطری را بیرون آورد و معطرش ساخت. مهرو، بوی عطر را استشمام کرد و بوتلش را لمس نمود و در دل تاریکی ها با گام های استوار از زینهها پایین شد. با پایین شدن تدریجی از پلهها احساس کرد که دیوار کنار دستش هم از کند و کپرک هایش ناله نموده و رنج می کشد. یادش آمد که دیوار هم سالم نیست و جاهای اصابت مرمی و پارچههای راکت دارد. شباهت عجیبی میان خود و دیوار کنار دستش دید، اما از اینکه شاگردان منتظرش بودند،آرام و بی تفاوت آهسته آهسته پایین شد. با نزدیک شدن به صنف درسی صدای همهمهء شاگردان گوشهایش را نوازش داد. او با آموزش شاگردان به صدای خنده و گفتگو های شان عشق می ورزید. وقتی به دهن دروازه رسید، باز هم یکی از شاگردان که بیشتر از همه دوستش داشت؛ مانند هر روز برخاست، دستش را گرفت و کمکش کرد تا سر جایش قرار بگیرد.
لحظاتی سپری شد تا مهرو، خودش را جمع و جور کرد. باز صدای دلنشین و جادویی از حنجرهء طلایی اش بیرون شد. صدا در فضای نامطلوب اتاق بزرگ که با فرش کهنه وخاک گرفتهای پوشانده شده و تارهای جولا کنج و کنارش را فرا گرفته بود، طنین افکند. زیبایی آواز مهرو با کلام الهی گره خورده و چند برابر دل نشین تر شد.
تاثیر معجزه آسای آیات قرآنی شاگردان را وا داشت تا خاموش بمانند و با جان و دل گوش فرا دهند.
مادر نیز با سرعت خود را از بالا به پایین رساند و مانند هر روز به صدای دلنواز و جادویی دخترش که با سوز و گداز تمام تلاوت می کرد، گوش فرا داد و از ته دل گریست...
بعد از مهرو، چند شاگرد درس را تکرار کردند و او محتاطانه گوش فرا داد و غلط های شان را تصحیح کرد. بعد کسانی که تازه به جمع شاگردانش پیوسته بودند، یک یک نزدش زانو زده و درس گذشتهء شان را خوانده و درس نو گرفته و در گوشهای به زمزمه پرداختند.
صنف آرام آرام از وجود شاگردان خالی می شد ولی مهرو، هنوز منتظر نشسته بود تا مبادا شاگردی از درس عقب بماند. مادر که همواره مواظب دلبندش بود با چشمان اشک آلود گلو صاف کرده گفت:
" بیا دخترم شاگردهایت رفتن، بیا که خانه بریم."
مهرو برخاست و با مادرش به راه افتاد و همان طور یکه راه می پیمود، باز دستش به کند و کپرک های دیوارها تماس پیدا کرد، در نظرش آمد که دیوار ها هم ناله میکنند، رنج می کشند و مانند او معلول ومعیوب شده اند. آن روز اولین باری بود که حس می کرد، همدرد و هم مانندی یافته است. با همان سه انگشت دیوار ها را لمس نموده و نوازش شان داد.
یکبار دستش به فضای خالی تماس کرد، موازنه اش را از دست داد، نزدیک بود بافتد که مادرش با مهربانی صدا زد:" هوش کو دخترم امروز به نظرم قدم هایته حساب نکدی، ده چه فکر بودی؟ به خانه رسیدم به اتاق خود ما بیا ده ای افتوک بیشین که گرم شوی."
مهرو جواب نداد. آرام روی زمین نشست و پس از لحظاتی گرمی مطبوع و خوشایند آفتاب را در وجودش احساس کرد. مادر، متکای را کنار دستش گذاشت و از اتاق خارج شد.
مهرو آرام دراز کشید و باز در دنیای خیالاتش غرق شد. به یاد روز گاری افتاد که می توانست آفتاب را طلایی و آسمان آبی را ببیند. می توانست رنگ لباس هایش را تشخیص دهد و گدی هایش را مرتب کند. روشنی و تاریکی را دیده و شب و روز را از هم تفکیک کند، اما با آمدن یک روز شوم در زندگی همه چیزش را از دست داد...
ناگهان خاطرات آن روز در نظرش مجسم شد. چقدر دلش به یاد آن روزها می تپید. حرارت دستان پر مهر پدر و نوازش های او را هنوز با رگ رگ جانش احساس می کرد. با آن که سال ها از آن روزگار سپری شده بود، اما گویا هفتهء قبل پدرش را از دست داده بود. بغضی گلویش را تنگ فشرد و اشکهای داغ گونه هایش را تر ساخت.
آخرین لحظاتی و ساعاتی به خاطرش آمدند که همراه پدرش به بیرون از حویلی برآمده بود. آن روز پدرش تبر بزرگی را گرفته و کنده چوبی را می شکست و برادرش در نزدیکی او سطل آهنی را گرفته و توته های چوب را جمع می کرد و او چون عروس نازی، در گازی که پدرش در یکی از شاخه های درخت پنجه چنار برایش انداخته بود، گاز می خورد. ناگهان صدای مهیب و وحشتناکی بلند شد و به دنبال آن همه جا در سیاهی، دود و آتش فرو رفت...
مهرو، آواز مادرش را شنیدکه گریه کنان می گفت:"وای تباه و برباد شدم خانه و خانواده ام از بین رفتن . او مسلمانا به دادم برسین..."
بعد هم صدای همسایه ها را می شنید که می گفتند:" ده خانهء مدیر راکت خورده و خودش و بچیش شهید شدن..."
مهرو صدا ها را می شنید، اما نمی توانست به خود حرکتی داده و از جایش بلند شود... و بعد هم هر چه فکر کرد چیزی به خاطرش نیامد...
بعد روزی به خاطرش آمد که او را از شفاخانه به خانه آورده بودند. چهل روز از مرگ پدر و یگانه برادرش سپری شده بود. صدای دردناک مادرش را می شنید که در سوگ عزیزانش اشک می ریخت و با دیدن او صدای گریه اش دو چندان شد. زنانی زیادی همصدا با مادرش گریه می کردند و او نمی توانست، تشخیص دهد که صدای مادر از کدام سو می آید...
همه جا در نظرش تاریک بودو احساس می کرد، محشر عظیمی بر پا شده که او از دیدن آن محروم است. باز صدای مادرش از میان جمع بلند شد:" از برای خدا مسلمانا دخترمعصومه سیل کنین! مهرویمه ببنین که چه شده. چشمک هایش از بین رفته و رویش سوخته و یک دستش از بند قطع شده. دخترکم بدبخت شد. اومسلمانا ای ده کدام کتاب اس که مسلمان ایقدر ظلم سر مسلمان کنه ."
باز مادر چند زن را مخاطب ساخته صدا زد :" بیارین همو توته جگرمه به مه برسانین. بیا دخترم بیا سر گلیم غم پدر و بیادرت بشی...."
با شنیدن صدای مادر نا خود آگاه پشتش لرزید و درد عمیقی سراسر وجودش را در خود فشرد. در همین حال زنان راه باز کردند و مهرو به آغوش مادرش پناه برد. طنین صدای مادر و دختر فضای خانه را انباشت ودیگران همه به گریه افتادند...
حرارت مطبوع آفتاب پشت شیشه، داغ و غیر قابل تحمل شد. مهرو طاقت نیاورده به سایه پناه برد و باز دنباله گذشته هایش را از سر گرفت. یکبار مانند اینکه فراموش شده ای را به خاطر آورده باشد. دست به جیب کرتی اش برد و مادرش را صدا زد. مادر با عجله آمد و با مهربانی گفت:" خیریت باشه دخترم چه شده ؟"
مهرو، پول های مچاله شده ای را کف دست مادرش گذاشت و با غرورگفت:" اینه مادر جان ای ره بگیر پیش داکتر برو و برت دوا بخر که مریض استی. ای ماهانه چند شاگردم اس."
مادر با خوشی گفت:" شکر خداوند که دخترم به آرزویش رسیده و از همت خودش پول حلال پیدا می کنه." حرف های مادر، مهرو را باز به گذشته ها برد. آن گاه که می کوشید راهی را پیدا کند تا نیازهای زندگی اش را برطرف نماید، ولی خودش را ناتوان می دید. زیاد تلاش و کوشش می کرد، اما نمی توانست پولی برای امرار معیشت خود و مادرش پیدا کند. همسایه های دور و نزدیک، خویش و قوم و دوست و آشنا برایشان نان می آوردند و دل آسای شان می کردند، اما مهرو از این وضعیت رنج می کشید. می خواست در هر حالی که است از دستمزد خودش لقمه نانی به دست آورد تا اینکه به رهنمایی زنی افتان و خیزان برای آموزش قرآن رفت. زن یکی دو روزی او را تا خانهء استاد بزرگی رساند. سپس مهروخودش کمر همت بست و هر روز با شمارش گام هایش راه دور و درازی را پیموده، می رفت و باز می گشت.
یادش آمد که چطور همهء زحمتها را با قلب سرشار از عشق برای آموختن قرآن قبول کرده و با گام های استوار میشمرد یک ...دو... سه... ده ... بیست ...هفتاد... هشتاد ...صد و باز با خود می گفت:" دور می خورم، صد قدم پیش می رم و باز ده سرک می رسم و باز ده موتر سوار می شم و....
یگان بار می افتاد و قدم های حساب شده اش یادش می رفت و باز بر می خاست و از اینکه حساب قدم هایش غلط شده بود، گاهی سرش به دیوار و یا پایش به پایهء برق اصابت می کرد. آن گاه کسی به کمکش می شتافت و با او همدردی می کرد. آدم هایی هم با او سر می خوردند که با زهرخند توهین اش می کردند و می گفتند:"کور به مرگ! خدا زدیت چرا با ای حال از خانه می برایی برو ده یک کنج بشی و خدایته یاد کو!"
اما مهرو، هیچگاه همتش را از دست نداده و با حوصلهء تمام می رفت و بر می گشت و تجوید و تفسیر و ترجمه می آموخت. استاد بسیار دوستش داشت و زیاد تشویقش می کرد و سرانجام هم یک روز اجازه اش داد تا تدریس کند. از همان روز عشق و شوق تدریس قرآن و آموزش شاگردان دلش را لبریز ساخت و با شادی نزد مادرش شتافت و از همان روز به تدریس قرآن پرداخت. با خود گفت:"درس میتم تا زنده استم می آموزم و می آموزانم..."
سپس برخاست آرام آرام خودش را به دیوار رساند و نزدیک کلکین شد. رویش را به شیشه چسپاند. غم های بیکرانی به پهنای آسمان و وسعت زمین، دل نازکش را فرا گرفتند. آرزو کرد، روزی بتواند سر سبزیها، روشنیها و زیباییها را ببیند و هم با سوز دل به کسانی نفرین فرستاد که جنگ و فتنه و خونریزی را می آفرینند و انسانهایی زیادی را از نعمات زندگی محروم می سازند.
پایان
نیلاب نصیری
18 حوت1389
پس آیینهء انتظار
باد تندی در پهنای دشت خشک ، داغ و سوزان می وزید و اینسو و آنسوسرگردان می گشت. ساعتی می شد موهای ژولیده، پریشان و خاک آلود با چادر آغشته به خون زن جوانی را به بازی گرفته بود. گاهی خاک و ریگ را به صورتش می پاشید و زمانی هم صورت زخمی اش را با پنجه های نورانی و مهربان، پاک نموده و نوازش می کرد.
عایشه که از شدت درد در حالت نیمه بی هوشی به سر می برد، بی حال افتاده بود، وقتی به خود می آمد، از شدت درد به خود می پیچید و ناله می کرد. چند بار به مشکل دست بلند نمود تا صورت درد کشیده اش را لمس کند، ولی جرأت نکرد و از حقیقت تلخی فرار نمود که ساعاتی پیش بر او تحمیل شده بود.
اندوه تلخ قلبش را می فشرد و گریهء پرسوز و درد ناکی سر می داد. سراسر وجودش یک پارچه غم، درد و رنج شده بود و آرزو می کرد همه حوادث تلخ و دردناک ساعاتی پیش، چون خواب وحشتناک و بیمناک باشد و با بیدار شدن او همه چیز تمام شود. حقیقت زندگی اش عاری از خشونت و رنج باشد، اما وقتی آن صحنه های دردناک به یادش می آمد، قلبش پر از غم شده و سیل اشک از چشمان رنجدیده اش جاری می شد. هنوز باور نمی کرد، این همه ظلم و ناروا در حقش انجام شده باشد. با خود زمزمه می کرد:
"خدایا! بسیار شنیده بودم بنده های ناخلف ات گوش های حیوانات بی زبان مثل سگ یا پشکی را می برند و من به حال آن ها افسوس خورده و اشک می ریختم، اما هیچگاهی نشنیده بودم که همین انسان های بی رحم، حتی به همنوع شان هم دل نمی سوزند."
ناگهان صورت کاکایش که منشأ همه بدبختی هایش بود، سیمای پدرش که با بیچارگی مجبور بود هر دو دخترش را به بیگانگان تسلیم نماید، چهرهء شوهر ظالم و جفاکارش و همه آنانی که فیصله کردند تا او از آغوش پر مهر مادرش جدا شده و به سرنوشت بدی دچار گردد و تا اینجا برسد و اشخاص بدسرشتی که فتوا صادر نمودند تا او مثله شود، یک یکی مقابل چشمانش جان گرفتند و او به هر کدام جز پدرش، نفرین و لعنت فرستاد.
زمانی را به یاد آورد که کاکایش مردی را به قتل رساند و جنگ و دعوای بزرگی عقب خانه شان بر پا شد، او و خواهرش از پشت درخت بزرگ بید، شاهد ماجرا بودند. پدرش با مردان دیگری از خویش و قوم، برای حل دعوا بیرون بر آمدند، مگر کاکایش با بز دلی در گوشهء پنهان شده بود.
بعد وقتی کمی سر و صداها فروکش کرد، همه مردان به مسجد بزرگ قریه رفتند و قرار شد، پدرش برای حل معضله و خون بهای مقتول، هر دو دخترش را به بد دهد.آن وقت او فقط کلمهء بد را شنیده و می دانست که با این کار آنان از مادر شان جدا می شوند، از این رو خواهر کوچکش را در آغوش فشرد و هر دو زار زار گریستند.
روز بعد همان شد که او فکر می کرد، مردانی عقب دروازه آمده و در حالیکه مادرش محشری برپا ساخته بود، او و خواهرش را با خود بردند.
در آن خانه با او و خواهرش چون بردگان دورهء جهالت رفتار می شد. مردی که سمت شوهرش را داشت اکثر روزها به خانه نمی بود و خانوادهء شوهر، آن دو خواهر را مورد آزار، اذیت و ضرب و شتم قرار می دادند.
ظلم و ستم آنان حد و اندازه ای نداشت و هر دو خواهر به جان آمده بودند تا اینکه یک روز که عایشه سخت لت و کوب شده بود و کاسهء صبرش دیگر لبریز شده و تحملش را از دست داده بود، به فکر نجات جانش افتاد. تصمیم دشواری گرفت و فردای همان روز موقع را غنیمت شمرده، از خانه فرار نمود. راه دور و درازی را پیموده و به ولایت دیگری رسید. در مسیر راه هر چند ترس و دلهرهء عجیبی در دلش چنگ می زد و از آنچه که باید برایش پیش می آمد، سخت می ترسید، ولی در همان حال آرزو می کرد تا کاش خواهرش را هم همراه می آورد و هر دو از ظلم و ستم خلاص می شدند. در گوشهء از این دنیای بزرگ می رفتند و آرامش می یافتند...
درد و سوزش زخم ها، رشتهء خیالاتش را از هم گسست و او را دو باره به دشت خشک و سوزان آورد. دشتی که آب و آبادانی نداشت و بسیار پهناور و بیمناک بود. خیال اینکه شب فرا رسد و حیوانات درندهء جسم ناتوانش را بدرند، مو را بر تنش راست ساخت. خود را بسیار بی چاره دیده به مشکل برخاست و به دور دست ها نظر افگند و بیشتر ناامید شد، با خود گفت:
"از ای سرنوشت شٌوم چی می فهمیدم که ده ای دشت تنها می مانم و خوراک جانوران دردنده می شم."
ولی باز به خود قوت دل و تسلی دروغین بخشیده گفت:" بگذار بدرند و حیوانات هم زور و قوت شان را بر یک زن ناتوان نشان دهند. بگذار این دل غم دیده و تن رنجور و ناتوانم را پاره پاره کنند، چون زندگی برای من دیگر مفهومی ندارد. وقتی می خواستم از دست ظالمان و خونخواران فرار کنم، با بیچارگی گیر افتادم. حالا دیگر فرار چه معنی دارد. از کی بگریزم، از چه بگریزم با چه روی و با چه سر و صورتی به دنیای زندگان بر گردم، من که دیگر مثل انسان های معمولی نیستم. بگذار به دنیای ابدی بروم، آنجا که عادل حقیقی حاکم است و بر هیچ کس ظلم نشده و حقش تلف نمی گردد. بگذار با پذیرفتن مرگ آنجا بروم. بگذار"..."
اشک هایش از اعماق دل بر گونه هایش جاری شدند. نومیدانه گریه کرد و با آخرین قوا فریاد کشید: "آخر چرا تا این حد ظلم بکشم؟ برای چه، چرا؟"
دستی به رویش کشید و از نبود بینی اش بر خود لرزید. باز دست لرزانش را به گونه اش فشرد، موهایش را به عقب زد و جای گوشش را لمس نموده، برخود لرزید و به تلخی ناله کرد.
حقیقت تلخی در حافظه اش مرور شد، به یادش آمد که چسان او را کشان کشان به جایی که از آن فرسنگ ها دور شده بود باز گرداندند. چسان بی رحمانه او را به جرم شرمساری و بی عزت ساختن خانوادهء شوهرش لت و کوب نمودند و چسان حکم صادر شد تا شوهرش با بی رحمی و قساوت تمام با چاقوی تیز و بران، اول گوش و بعد بینی اش را ببرد و او هم به زودترین فرصت حکم را اجرا کرد.
لحظاتی بی خود شد و از هوش رفت. تعدادی از خزنده ها و گزنده های دشت پهناور، در همان حوالی از بوی خون به مستی درآمدند. هر کدام بو کشان به عایشه نزدیک و نزدیکتر می شدند. با گزش خزنده ای به خود آمد. دستش را محکم گرفته، سرجایش نشست، دید حیوانات بزرگ و کوچک به او نزدیک می شوند. او با ناتوانی فریاد می زند و هر چه از سنگریزه ها دم دستش می یاید به سوی آن ها پرتاب می کند، اما بی فایده است. حیوانات باغرش و صداهای وحشتناک به او نزدیک و نزدیکتر می شوند. در همین هنگام دستی از غیب به کمکش می شتابد و او را تا فاصله ای از زمین بلند می کند. همه حیوانات از پبدا کردن طعمه، ناامید می شوند و پی کار شان می روند. عایشه با خوشحالی فریاد می زد. هیچکسی به مه ضرر رسانده نمی تانه، مره خداوند بزرگ کمک می کنه مه نجات پیدا می کنم...
در همین هنگام تکانی خورد و از خواب پرید، دید در همان دشت است. بی کس و تنها، نیرویی در وجودش پیدا شد. از اعماق دلش دعاهای دردناکی بیرون آمده و به سوی ملکوت به پرواز درآمدند. زمزمه کنان گفت: "خدایا یک زن تنها، بیکس، درمانده و درد کشیده ره کمک کو! خدایا ده جایی که هیچ امیدی برای زنده ماندنم نیس و هیچ داد رسی را نمی بینم مه از تو کمک می خواهم! مره نجات بتی."
پلك هایش سنگین شدند، احساس كرد به خواب عمیقی فرومی رود. همه اعضای بدنش سست و بی حال شدند. هیچ خواب و خیال و هیچ اندیشهء دیگر قادر نبود، خوابش را بدزدد. بسیار کوشید برخیزد، اما هر نوع کوشش و تقلا جایی را نگرفت.
شب تاریک و سردی فرا رسیده و نسیم خوشایندی می وزید و باز سر و صورت عایشه را بامهربانی نوازش می کرد. احساس خوشایندی برایش دست داد، آهسته چشم گشود و با تعجب دید که در بستر نرم و گرمی قرار دارد. روشنی از دهلیز به چشمش می خورد و سر و صداهایی هم از اتاق های مجاور به گوشش می رسید. حیران شد در کجاست، متوجه شد که زنی ملبس با لباس سپید و پاکیزه داخل اتاق شده و به زبانی که عایشه نمی دانست، به عجله داکتر را خواست.
مردی با سر و وضع مرتب داخل آمد و با عایشه احوال پرسی کرد. عایشه زبان او را هم ندانست، در همین هنگام همان زن سپید پوش نزدیک شان شده و به هر دو کمک کرد تا با هم حرف بزنند. داکترسوال های متعددی می کرد و عایشه با چشمان گریان همه را جواب داده پرسید که او چطور به اینجا رسیده است؟ داکتر گفت که قطار نیروهای نظامی از همان حوالی می گذشتند و تصادفاً او را پیدا کرده و به شفاخانه آورده اند.
عایشه از خوشی اشک می ریخت و شکر خداوند یکتا را به جا می آورد که نجات یافته، اما از نداشتن بینی و گوش رنج می برد.
روزها گذشتند وعایشه از شفاخانه مرخص و به خانهء امنی سپرده شد. بعد هم تا خود را یافت که دست تقدیر به کمکش شتافته و او را از مرزها، شهرها و بر و بحرهای زیادی گذشتانده و به دیار دور دستی برد. در آنجا انسان های که با آنان آشنایی نداشت و حتی زبان شان را نمی دانست، به کمکش آمدند و او را تحت تداوی گرفتند...
حال وقتی عایشه مقابل آیینه قرار می گیرد، بسیار خوشحال می شود که سلامتی اش را باز یافته و می تواند مثل دیگران در بین اجتماع زندگی کند. اما باز هم اندوهی قلبش را می فشارد و یاد خواهر کوچکش او را می رنجاند که در همان خانه و با همان آدم های ظالم زندگی می کند. با آنکه از دور دست ها صدای جنجال خسر و پدرش را می شنود که در از دست دادن او یکدیگر شان را ملامت می کنند، اما عایشه به هیچ کدام توجهی ندارد و فقط به خواهرش می اندیشد.
نیلاب نصیری
کلید گروپ کابل
1389 – 09- 13
جگر گوشه
زندگی با همه خوبی ها و بدی ها، زشتی ها وپلیدی ها و با همه نشیب و فراز هایش در گذر است. خوشی ها کوتاه مدت و فراموش ناشدنی و درمقابل غم ها، درد ها ،رنج و پریشانی ها طویل و طاقت فرسا اند. بعضی از غم ها زود و برخی دیگر دیر فراموش می شوند. برخی کوچک و بعضی بسیار بزرگ استند. بزرگتر از این کره خاکی و فراتر از تصور ما...
غم من هم از همان غم ها است، به بزرگی پهنای آسمان و وسعت زمین،غم جان سوزی که تا مغز استخوانم نفوذ کرده، می سوزاند و خاکسترم می سازد. هرباری که مقابل آیینه می ایستم؛ از خودl خجالت می کشم. احساس می کنم همه بدی ها و زشتی های دنیا در وجودم نهفته است. فکر نمی کنم کسی مانند من این چنین بار سنگین ملامت و گناه را تا آخر عمر و شاید هم تا برزخ و دوزخ بردوش بکشد.
احساس می کنم همه اعضای وجودم، زمین و زمان، آب و هوا و همه و همه چیز مسخره ام می کنند. خوب به خاطر دارم از اینکه در بسیار طفلی یتیم شده بودم، مادرم می خواست هم پدر و هم مادرم باشد. از جانش بیشتر دوستم داشت و همواره و در همه جا مواظبم بود. اما من از همان آوان طفلی دوستش نداشتنم و از او متنفر بودم. بزرگترین رنجم نداشتن پدر و داشتن مادری با یک چشم بود. مادرم قصه می کرد در حادثه ای یک چشمش را از دست دادiوهیچ راهی برای تداوی اش وجود نداشته بود.
نبود یک چشم، چهرهء مادرم را بسیار زشت نشان می داد. راست بگویم آن وقت ها که پسر نوجوان، نادان و مغروری بودم. از داشتن چنین مادری رنج می بردم و حتی بار ها آرزو می کردم که کاش مثل پدر، مادر هم نمی داشتم و مادرم در همان حادثه چشمش را نه، بلکه جانش را ازدست می داد، زیرا فکر می کردم او همیشه مایهء خجالتم می باشد. همصنفی ها و هم مکتبی هایم بار ها به من طعنه می زدند که مادرت یک چشمه است و....
مادرم مکتب نخوانده بود و از اینکه خرج و مصرف مکتبم را بدهد، در مکتبی منحیث خدمه، کار می کرد. ولی من هیچ گاه به رویم نمی آوردم که پسر یک خدمه هستم و خود را از هیچ کس کم نمی دانستم و بارها به مادرم اخطار می دادم که عقبم پشت مکتب نیاید.
از قضا یک روز که موضوع مهمی در مکتب اتفاق افتاده بود و ما ساعتی دیرتر از مکتب خارج شدیم . مادرم پریشان شده، نزدیک مکتب آمده و در زیر درختی منتظرم نشسته بود.
وقتی با خوشی زیاد یکجا با بچه ها از مکتب بیرون آمدم. هنوز متوجه مادرم نشده بودم که یکی از همصنفی هایم به صدای بلند فریاد زد: "اونه مادرت، مادر..."
یکی صدا زد: "اونه ننه ای بلا از قات جنگلا ..."
دومی با نیشخند می پرسید: "او بچه تو از مادرت نمی ترسی."
و دیگری می گفت: "خدا می دانه مادرت از طرف شو چقه ترسناک می شه!"
از ریشخند و تمسخر بچه ها به گریه افتادم و نزد مادرم رفته با او به جنگ و جدال فریاد زدم:
" مادر چرا ایتو می کنی؟ مره پیش بچه های مکتب خجالت ساختی. مه سر تو می شرمم. مادر برو از اینجه ! چند دفعه گفتم که پیش مکتب نیایی."
مادرم گریه کنان گفت: "بچیم ناوقت کدی! پریشان شدم و پشتت آمدم که تره خانه ببرم. امروز دلم میشه که قدم زده یکجای خانه بریم."
بیچاره مادرم با وجود رفتار زشت و لجبازی های من، دست دراز کرد تا دستم را بگیرد، اما من دستش را به یک سو زده گفتم:
"برو گمشو مرا تنها بان!" و دویده از نزدش دور رفتم.
بعد از آن روز تا چند روز دیگر همصنفی ها و دیگر بچه های مکتب به تمسخر آزارم می دادند و من با آنان می جنگیدم، دو و دشنام شان می دادم و آنان خندیده دور می شدند ...
آن وقت ها مادرم را دشمن خودم می دانستم که باعث می شد، مورد آزار و اذیت بچه ها قرار گیرم. بارها حین نیشخند بچه ها دلم می خواست، زمین بترکد و مرا ببلعد و یا آرزوی غلطی در سر می پروراندم که کاش مادرم گم شود یا بمیرد...
یک روز که مادرم با ناز و نوازش بسیار از خواب بیدارم می کرد، با لحن زشتی برایش گفتم: "اگر می خواهی من خوش باشم و روزم را با خوشحالی آغاز کنم. رویت را به من نشان نده!"
مادرم هیچ نگفت و لحظاتی نظاره ام کرد و اشک ریخت. آن وقت از بس غافل بودم، احساسات مادر برایم اهمیتی نداشت. لحظهء هم راجع به حرفی که می زدم، فکر نمی کردم. بارها می خواستم از او دور باشم و از داشتن چنین مادری رنج نکشم...
قافلهء زندگی با تغییر شب و روز و ماه و سال به پیش می رفت تا اینکه سرانجام با گرفتن درجهء بلند، کاندید بورس تحصیلی شدم و در خاتمه هم موفق گردیدم برای ادامهء تحصیل به سنگاپور بروم.
بعد از ختم درس، تابعیت همانجا را قبول کرده و کار و باری برایم دست و پا نمودم. همانجا خانه خریده، ازدواج کرده وزندگی ساختم. پدر یکی دو فرزند شدم، بدون اینکه توجهی به مادرم کرده و یا از او احوالی داشته باشم، همان طور تنها رهایش کرده بودم و زندگی را با داشتن زن و فرزند و پول و دارایی خوش می گذراندم.
یک روز بی خیال نشسته و تلویزیون تماشا می کردم که زنگ دروازه به صدا آمد و مردی مادرم را به داخل منزل رهنمایی کرد. او که مدت زیادی احوالم را نداشت، دست به دامن این و آن دوستم زده و آدرسم را پیدا نموده و به کمک آنان خود را نزد من رسانده بود. با دیدنم بسیار گریه کرده و مرا تنگ در آغوش فشرد.
من همانطور سرد و بی تفاوت با او برخورد کردم و بدون اینکه از حال و احوالش بپرسم، با اشارهء دست به نشستن دعوتش کردم. هنوز لحظاتی ننشسته بود که اولاد هایم با خوشحالی آمدند که مهمان تازه وارد را ببیند. مادرم آغوش باز نمود تا آنان را نوازش دهد که دفعتاً پسرم ایستاد و با خنده گفت:
"اوه ای دیگه کی اس پدر! چشمشه ببی. چقه قوارهء ترسناک داره!"
خانمم هم با دیدن او روی خوشی نشان نداده گفت: "ای کی اس ای چرا اینجه آمده؟"
مادرم با لحن گرم و صمیمی جواب داد: "مه مادر تان هستم و..."
خانمم با ترشرویی پرسید: "مادر کی! مادر کدام بدبخت؟"
من با دیدن این وضعیت باز عصبی شده داد زدم: "کی گفته بود که خوده مهمان کده اینجه بیایی و مره پیش خانم و اولادهایم شرمنده کنی. از اینجه بیرون شو همی حالا برو!"
مادرم خود را از دست نداده و با خونسردی گفت: "بسیار معذرت می خواهم، مثل ایکه آدرسه اشتباه آمدیم. مره ببخشین." با عجله بکس اش را گرفته بیرون شد. من از عقب کلکین تا دور دست ها تماشایش کردم تا از نظرم ناپدید شد...
مدتی در حالیکه از رفتار اخیرم اندکی ناراحت بودم، به مادرم فکر می کردم، اما خیلی زود همه چیز فراموشم شد و زندگی به حالت عادی اش برگشت.
یک روز دعوت نامهء برای شرکت در مراسمی از وطنم دریافت کردم که باید می رفتم. به همسرم گفتم که به یک سفر کاری می روم و به راه افتادم. وقتی به مقصد رسیدم، بسیار خوشحال شدم که وطن و هموطنان خودم را از نزدیک می بینم. از حرف زدن، نشستن و دیدن هر کدام شان احساس آرامش عجیبی برایم دست می داد. دفعتاً هوای مادر به سرم زد، رفتم نزدیک خانه تا حداقل او را از دور ببینم، دیدم خانه قفل است. از روی کنجکاوی نزدیک رفتم تا علت را بپرسم. زن همسایه که گویی شاهد صحنهء دلخراشی بوده، در حالی که اشک می ریخت و به حال من افسوس می کرد گفت:
"مادرت هفتهء قبل به بسیارهردم شهیدی و بیچارگی، جان به جان آفرین سپرد. امانتی نزد من گذاشته که به تو بدهم."
زن داخل خانه اش رفت و من از شنیدن خبر مرگ مادرم آن قدر اندوهگین نشدم که اشک بریزم، همان طور منتظر ماندم. زن دقایقی بعد برگشت و نامه ای رابه دستم داد. نامه را با بی تفاوتی باز نمودم و با مرور سطرهای آن مو بر بدنم راست شد. با خوانش نامه از خود و از رفتارم سخت متنفر شدم. دنیا با همان بزرگی بر گردنم حلقه شد. های های به گریه افتادم. سر و رو و مو کندم؛ اما بیفایده بود. می خواستم خاک های عالم را به سر باد کنم، اما ای کاش برخی سخنان را می توانستیم در عمل پیاده کنیم. مادرم با دل شکسته و دست ناتوانش با هزاران یاس و نا امیدی چنین نوشته بود:
" ای یگانه و عزیزترین فرزندم!
من در همه عمر به فکر تو بودم و ترا بیشتر از جانم دوست داشتم. مرا ببخش که همیشه مایهء خجالت و شرمندگی تو می شدم، برای آخرین دیدارت تا سنگاپور آمدم و باز هم ترا نزد خانم و اولاد هایت خجالت ساختم. در حقیقت می خواستم ترا در اوج خوشی ها و خوشبختی هایت ببینم و دعا های قبول شدهء دلم را با چشم سر مشاهده کنم.
یکی از دوستانت را دیدم و او برایم گفت که برای شرکت در کنفرانسی می آیی. بسیار خوشحال شدم. ولی این بار توانی در وجودم نیست تا بیایم و یکبار دیگر در آخرین روز های عمرم ترا از دور تماشا کنم. زیرا با خود عهد کرده ام که دیگر نزدیکت نمی آیم، زیرا هر باری که نزدیکت آمده ام تا مهر و محبتم را نثارت کنم، جز خجالت چیزی برایت داده نتوانستم.
اکنون می خواهم رازی را که سال های سال دراعماق قلبم مدفون نموده بودم. برایت بگویم تا بعد از شنیدن خبر مرگم از من متنفر نباشی و برایم دعا کنی.
می دانی جگر گوشه ام!
تو کوچک بودی که موتر ما تصادم کرد. در آن حادثهء دلخراش پدرت را برای همیش از دست دادیم. هنوز از تلخی غم و درد از دست دادن پدرت تسکین نیافته بودم که داکتران خبر دادند؛ یک چشم تو هم از بین رفته است. من منحیث مادر، تحمل نمی توانستم که تو با این عیب بزرگ زندگی کنی از این رو با داکتران صحبت کردم که یک چشم مرا برای تو پیوند کنند و من که نیمهء عمرم گذشته و با مرگ شوهر وفادارم دیگر امیدی به زنده گی ندارم با یک چشم می توانم با داشتن تو زندگی کنم. داکتران قبول کردند و چشم تو سلامتی اش را باز یافت.
من افتخار می کردم که پسرم سالم بزرگ می شود و با یک چشم من دنیا را کامل می بیند و می تواند درس بخواند، تحصیل کند و ... ولی هیچ گاه فکر نکرده بودم که تو با این عیب تا این حد از من متنفر می شوی. با آنکه با خود عهد کرده بودم که این راز را برایت نمی گویم، ولی نفرت عمیق تو وادارم کرد تا این همه را روی کاغذ بنویسم. مرا ببخش!
"مادرت"
اول قوس 1389
سوژه از منابع خارجی
نویسنده: نیلاب نصیری
باز یکشنبه بود و باز مریضی دیگری که تصور نمی رفت،بمیرد در همان اتاق و در همان ساعت معین جان باخت. این سومین مریضی بود که در همین اتاق و همین چپرکت و در حین روز و حین ساعت جان می باخت. داکتران موظف بسیار پریشان بودند. آنانی که شب در شفاخانه بودند و از مریض تا دقایقی قبل محافظت می نمودند، حیران شدند که چرا این بار هم مریض شان را از دست دادند. با جان باختن سومین مریض در عین زمان و مکان، همهمهء نزد همه کارمندان شفاخانه برپا شد. موظفین مرده را انتقال داده و به اقاربش تسلیم کردند. اقارب و نزدیکان مریض در میان انبوهی از آه و ناله های دلخراش و سر وصدا های که در و دیوار شفاخانه را به لرزه درآورده بود، میت را انتقال دادند...
باز خاموشی فضای شفاخانه و بخصوص بخش مراقبت های ویژه را فرا گرفت. داکتران و نرس های هر گوشه و کنار تعمیر شفاخانه با هم در مورد مرگ مریضان در روزهای یکشبنه و حوالی ساعت ده صحبت می کردند. بعضی ها پریشان و برخی دیگر واقعاً ترسیده بودند. در جوار اتاق نمبر سیزده هم دو داکتر که شب با هم یکجا در شفاخانه نوکری بودند، نشسته و در مورد وضع مریض در جریان شب و قبل از ساعت ده صبح صحبت می کردند و آثار ترس و دلهره عجیبی در سیمای شان هویدا بود. دو نرس موظف هم که شب چند بار از مریض دیدن نموده و صبح باید به خانه های شان می رفتند،با ترس و دلهره عجیب یکبار دیگر به اتاق ترسناک که بوی مرگ از آن به مشام شان میامد نظرانداخته، به داکتران پیوستند و ترس و نگرانی شان را ابراز کردند.
در همین میان خدمهء شفاخانه که مصروف پاک کاری سطح اتاق ها بود، نیز با دیدن جمع به آنان پیوسته و با تیزی و چالاکی و باور های عجیبی که داشت، دفعتاً بی مقدمه داخل صحبت های آنان شده و رو به یکی از داکتران نموده گفت:
" داکتر جان توبهء خدا ره کنین. بسم الله باشه. ده ای شفاخانه جن ها و ارواح خبیثه جای گرفته. خدا ما ره از اونا و اونا ره از او و آتش نگاه کنه.همونا مریض های بیچاره ره می کشن."
تا داکتر می خواست گفته های او را رد کند که زن دست به گریبانش برد و سرش را بسوی آسمان بلند کرده ودو سه بار توبه نموده گفت:" مادر خدا بیامرزم قصه می کد که ده یک شفاخانه ده سابق ها هر شو شیشک های می آمدند و یک مریض زنه که تنها می بود، می کشتن. می فامین روجایی ره ریش ریش می کدن باز مریض همرای همو خفک کده و از چت حلقه آویزان می کدن.ده اونجه هم اول داکترهای شفاخانه گپه پت می کدن باز مثل اینجه افشا شد و دیگه مردم مریض های شانه ده اونجه نمی بردند.ای گپ ها حق اس.."
هنوز قصه های زن تمام نشده بود که سر طبیب شفاخانه سر رسید وهمه پراکنده شدند...
یک هفته باز بخوبی سپری شد و همه داشتند مسلهء مرگ مریض در اتاق شماره سیزده عاجل را فراموش می کردند.
عصر روز جمعه باز هم زن جوانی در همان اتاق و همان چپرکت بعد ازعملیات نه چندان مهم انتقال داده شد.عملیات بخوبی سپری شده بود و حال مریض هم بد گفتنی نبود. دو شب بخیر و خوبی گذشت و باز یکشنبه شد. دقایقی از ساعت ده گذشته بود که نرس با سر و صدا بیرون شده گفت:" مریض مرده، زود بیاین داکتر صاحب او زن مرده!"
داکتران موظف و چند داکتر تازه رسیده با عجله دویدند و باز با مردهء مریضی که هیچ قابل باور نبود، مواجه شدند...
باز فضای شفاخانه را سر و صدا و گریه های دلسوز اقارب و نزدیکان مریض انباشت. موضوع به گوش سر طبیب رسید اوکه در ابتدا موضوع را عادی تلقی می کرد و قبلاً درجریان قرار گرفته بود،همه داکتران و نرسها شفاخانه را جمع نموده جلسهء عاجل دایر کرد...
اتاق سر طبیب پر از نرسها و داکتران هراسان و پریشان شده بود وهمه ساکت و متفکربودند.
سرطبیب خود را روی چوکی منظم ساخت و در حالیکه گره به پیشانی اش می داد، با قاطعیت گفت:"ببنین ای چندمین مریضی اس که ده همی اتاق و ده عین روز و ساعت جان میته و باعث پریشانی خاطر همه ما شده. آیا کسی گاهی ده ای فکر شده که باید ای موضوع ره بررسی کنیم."
همه خاموش ماندند. سرطبیب با صدای بلندتر و لحن جدی تر گفت:
"شما چرا احساس مسوولیت نمی کنین.چرا کسی دلیل شه پیدانمی کنه. مه متوجه استم که برخی ها پی خرافات رفتن و ده مورد جن و پری و ارواح خبیثه گپ میزنن. و ای شرم آور اس. با ای کار های تان شفاخانه ما بدنام می شه و مراجعین خوده از دست میته..."
سر طبیب لحظاتی خاموش شد. داکتران و یا نرس با تایید صحبت های سر طبیب نظر می دادند که قضیه باید بررسی شود.در میان آنان داکتر لایقی که همه به توانایی او باورداشتند. با جدیت برخاسته و رو به همکارانش نموده گفت:
"ببینید سر طبیب صاحب! این موضوع ربطی به نوع مریضی، شدت و یا ضعف مریض نداره. ای مسئله ماره هم شگفت زده ساخته و تا حال هیچ کدام قادر به کشف علت نشدیم . بعضی ها ای مسله ره یک حادثه عادی و تصادفی فکر میکنن و برخی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگه ارتباط میتن.ما از لحاظ تداوی و تسهیلات طبی هیچ کوتاهی ده تداوی مریض نمی کنیم ولی نمی دانیم علت چیست. همی حالی من نزد همه تهعد می کنم که این قضیه ره شخصاًً بررسی کنم که چه بلای در روز یکشنبه بر سر مریض ای اتاق می آید و مسوول کیس."
داکتر دیگری که سخت ترسیده و به شدت نگران بود با لحن جدی و آمیخته باترس گفت:
" سر طبیب صاحب! هر گپ که اس، اس. کدام بلا و مصیبتی آمده . مه بسیار می ترسم مه ده ای رابطه هیچ کاری کده نمی تانم. مه میفامم که دی اینجه ده همی شفاخانه و خصوصاً ده همو اتاق جنیات جای گرفتن و مریضها ره میکشن.."
او هیجانی شده،از جا نیمخیز شد وهمکارش او را به آرامش دعوت نموده دست بالای شانه اش گذاشته گفت:" آرام شو داکتر شکور آرام! هیچ چیزی نیس. تو چرا ایقه میترسی..."
داکتر شکور برخود مسلط شده و عرق های سرد صورتش را پاک کرد. چند داکتر دیگر هم اعلام همکاری نموده ،نظریات شان را گفتند و جلسه پس از دو ساعت گفتگو و تبادل نظر به این نتیجه رسید که از اولین ساعات صبح یکشنبه آینده یک گروه متشکل از داکتران و نرس ها وضعیت مریض، وسایل و همه اشیای اتاق نمبر سیزده را زیر نظر بگیرند تا موضوع مرگ مریض روشن شود.
کتاب زمان صفحه می خورد و روز ها و شب های بر گشت ناپذیر یکی پشت دیگری می رفتند و بر نمی گشتند. روز های هفته هم مانند هفته های دیگر انتظار کسی یا چیزی را نداشتند و یکی پشت هم می رفتند تا اینکه باز جمعه و شبنه سپری شد و باز یکشنبه رسید.در اولین ساعات صبح باز مریضی مثل هرروز ازعمل جراحی فارغ شده واز اتاق عملیات به اتاق نمبر سیزده انتقال داده شد. گروه موظف از همان اولین ساعات آماده گی شان را گرفتند. نرس ها مریض را روی همان چپرکت اسرار آمیز خواباندند.
دو داکتر و یک نرس وضعیت مریض را زیر نظر داشتند و نرس و داکتر که این پدیده به نظر شان بسیار عجیب و غریب می آمد هم به اتاق آمدند. یکی زیر لب دعا می خواند و به هر سو می دمید ودیگری که چیزهای جالب حدس می زند،با خود کمرهء آورده بود تا اگر بتواند ، عکس جن یا بلا را بگیرد.
همه چیز نورمال بود. نبض مریض آرام آرام و منظم می زد. داکتر موظف که وضع مریض را زیر نظر داشت، مطمین بود که حالش رو به بهبود است.
وقتی عقربه های ساعت یکی روی عدد ده و دیگری روز دوازده رسید، خاموشی عجیبی حکمفرما شد. قلب ها در سینه های تپیدن گرفتند، فضای اتاق نیز در آرامش آمیخته با ترس فرو رفته بود.همه منتظر حادثه ای بودند که به باور شان در همین دقایق باید اتفاق می افتد. دفعتاً دروازه با صدای دلخراش باز شد.قلب ها در سینه ها به لرزه درآمدند همه با کمال ترس و بیم دیدن که دهن دروازه بابه فضل صفا کار نمایان گشت. با دیدن او گویی آبی سردی بالای همه ریخت تا داکتران و نرس ها می خواستند، عکس العملی نشان بدهند وبپرسند که بابه فضل در این وقت اینجا چه می کند که سر طبیب با حرکت دستش همه را به آرامش فرا خوانده گفت:" چه می کنی بابه جان!"
بابه به تقلید از لحن گفتار سرطبیب با چشمان از حدقه برآمده با آهستگی گفت:" صفا کاری دارم. "
سرطبیب که در پی پیدا نموده علت خاصی بود، به بابه اشاره کرد تا به کارش ادامه دهد.
بابه فضل با گامهای آرام داخل اتاق آمده وکشان کشان جاروب برقی را هم از پی خودش کشید. چند بار حیران حیران به داکترها و نرس ها دیده گفت:
" خیریت اس که امروز همگی اینجه جمع استین."
همه خاموش ماندند. سر طبیب با لحن جدی گفت:"خیریت اس! تو کار ته انجام بتی و برو!"
بابه فضل بی توجه به همه رفت نزدیک مریض چند بار به قد و بالایش نظر انداخت و زیر لب گفت:" خدا برت شفا عاجل نصیب کنه بچیم. برابر قدت خمچه نشکنه."
بعد خود را خم کرده و ساکت برق ماشین را کشید . دستگاه حفظ حیات یا لایف سپورت سیستم خاموش شد...
و بابه بی خیال ساکت جاورب برقی را بجای آن نصب کرد و با سر و صدای زیاد شروع به پاک کاری اتاق کرد . سر طبیب که تا آنوقت طاقت کرده بود، مثل جرقه ای غرید و عصبانی شده گفت:" او بابه ای تو چه میکنی ؟"
وبه سرعت ساکت ماشین را دوباره به برق وصل کرد.
بابه فضل که وارخطا شده بود گفت:" داکتر صاحب مه هر وقت روز های یکشبنه که نوبتم اس اینجه را پاک می کنم. ده اینجه یک ساکت برق فعال اس و دیگه هایش سوخته مه هم جاور ره ده همو وصل کده پاک کاری می کنم. میفهمم که سر و صدا ایجاد میشه مگم مه پیر شدیم و مانده میشم که همرای برس پاک کنم.
هنوز بابه فضل در مورد چگونگی پاک کاری اتاق گپ می زد که سر طبیب بر آشفته شده و با شدت او را از اتاق بیرون کشیده، دست تاسف روی صورتش گرفته و از اتاق خارج شد. به تعقیب او داکتران و نرسها هم یکی پی دیگر از اتاق خارج شدند.
نیلاب نصیری
کلید گروپ
5رمضان 24 اسد 1389
چشم پتکان
در روز گار قدیم، در یک قریه کوچک، پسرک هوشیاری در کنار مادر و پدر پیرش زنده گی میکرد. او بیژن نام داشت. بیژن پسرک خوب و خوش اخلاق بود و مادر و پدرش او را بسیار دوست داشتند. بیژن همه روزه مادرش را در کار های خانه وپدرش را در کارهای بیرون از منزل کمک میکرد. روز ها از بیرون برای مادرش آب میاورد، خمیر را نانوایی میبرد و بعد هم مکتب میرفت. اوهمیشه مصروف میبود و کمتر برای بازی و ساعتیری وقت میداشت.
یک روز رخصتی که هوا ابر آلود بود. بیژن از نوشتن کار خانگی و انجام دادن کار های خانه بیکار شد، هوس کرد، ساعتی با بچه ها بازی کند. آنروز بچه های زیادی در کوچه جمع شده بودند و به بازی های مختلف مشغول بودند. بیژن از مادر و پدرش اجازه گرفته به کوچه رفت و در آنجا با جمعی از بچه ها به بازی چشم پتکان مشغول شد.
در نزدیکی خانه آنان جنگل انبوهی قرار داشت. هرکدام از بچه ها به آنجا میرفتند و پشت یکی از درختها پنهان میشدند. وقتی نوبت به بیژن رسید او هم به همراهی چند بچه ای دیگر بطرف جنگل دوید. پیژن از همراهانش دورتر رفته و پشت یک درخت انبوه وکلان پنهان شد.هیچ یک از بچه ها تا آنوقت آنقدر دور نرفته بودند.
سرانجام بازی ختم شد.بچه ها یکدیگر شان را پیدا کرده و از اینکه شام میشد،با هم خدا حافظی نموده و بدون اینکه متوجه غیابت بیژن شوند،بخانه های شان رفتند.
هوا تاریک شده بود و بیژن هنوز منتظر بود، پیدایش کنند. یکبار از مخفی گاهش بیرون آمد، دید، تاریکی شده، دفعتا" صدای قدمهای سنگین و به تعقیب آن صدای غرش حیوانی از فاصله ای نزدیک بگوشش رسید. او ترسید و بگریه شد که در همین هنگام چشمش به شادی بزرگی افتاد که از پیش رویش میامد. بیژن کمک... کمک... صدا کرد اما هیچکس آوازش را نشنید. شادی با یک دست او را از زمین بلند نموده و با خود دورن غار تاریکی که در کنار همان درخت انبوه قرار داشت، برد و دهن غار را هم با سنگی بزرگی بست. بیژن از ترس میلرزید وگریه میکرد شادی او را در کنجی گذاشت و آتش روشن کرد. بیژن که فکرکرد شادی او را کباب نموده، میخورد. عذر و زاری کنان از شادی خواست او را نخورد.
شادی با خنده وحشتناکی گفت:" گریه نکومقبولک آرام باش!مه تره نمیخورم مه کباب بره میپزم .اگه تو هر صبح برم چای دم کنی و گوشت کباب کنی و وقتی مه پشت شکار میرم خانیمه جارو کنی. مه هیچوخت تره نمی خورم و اگه تنبلی کنی حتما میخورمت."
بیژن با شنیدن سخنان شادی با خوشی گفت :"مه همه کار هایته میکنم."
شادی دست بزرگ و پشم آلودش را بر سر بیژن کشیده گفت:
" آفرین چوچهء آدم دو سه روز وخت داری که امتحان بتی."
بعد مقداری کباب گوسفند به او داد، بیژن کباب را خورد و خوابید. صبح وقت از خواب برخاست و از شاخچه های نازک جاوربی آماده کرده و خانه شادی را پاک کرد. بعد هم آتش افروخت و دیگ سیاهی را پر از آب نموده، جوش داد و یک ران گوسفند را هم کباب کرد. در همین هنگام شادی از خواب بیدار شد و با دیدن خانه پاک و چای آماده خوش شد. او بیژن را نوازش داده گفت:
" آفرین چوچه گک مه به نوکری مثل تو ضرورت داشتم. حال هیچوخت تره نمیخورم."
در قریه مادر و پدر بیژن، گریان و نالان پسرشان را جستجو میکردند اما هیچ اثری از او نمیافتند. بیژن که میدانست مادر و پدرش پریشان استند، در جستجوی راهی بود تا خود را نجات دهد. وقتی هوا گرم شد شادی از خانه بیرون رفت و دروازه را با همان سنگی کلان محکم بست. بیژن در فکر فرو رفت حیران بود چه کند که دفعتا" چشمش به صندوفی افتاد با دیدن آن لبخندی زده گفت: "نجات یافتم."
هوا تاریک شده بود که شادی به غار برگشت و از بیژن خواست تا برای جمع کردن میوه با او به جنگل برود. هر دو از غاز بیرون شدند و از درختان جنگل کیله، چار مغز و دیگر میوه های جنگلی را جمع کرده، به غار برگشتند. بیژن مقدار میوه دورن صندوق چیده گفت:
" شادی جان اگر اجازه شما باشه، مه ای میوه ها ره بری مادر و پدرم نگاه میکنم."
شادی با خنده گفت:" حتما بری شان بان. اونا چه وخت میابین؟"
بیزن ترسیده گفت:" اونا اینجه نمیاین. تو بری شان ببر!"
شادی با رضایت گفت:" از ای که آدم خوب استی،مه خواهشته قبول میکنم اما نگفتی که مادر و پدرت ده کجا زنده گی میکنن؟"
بیژن با خوشحالی پاسخ داد: "اونا ده همی قریه نزدیک جنگل استن."
شادی آمرانه گفت:" صندوقه بسته کو صبح وخت میبرم."
هر دو خوابیدند. شب از نیمه گذشته بود که بیژن از خواب بیدار شد و میوه های صندوق را یکطرف چیده و در نیم صندوق خودش دراز کشیده زانو هایش را قات کرد و شاخه های کوچک و برگهای سبز را روی خود کشید. با صدای بانگ خروس شادی از خواب برخاست. مستقیما" بطرف صندوق رفت و دهن آنرا محکم بست وبالای شانه اش گرفته از غار بیرون آمد. او با گامهای بزرگش بطرف قریه روان شد هوا اندکی روشن شده بود که شادی به قریه رسید.سگ های قریه با دیدن او سر و صدا کرده و بطرفش هجوم بردند. شادی از ترس صندوق را همانجا رها کرده، فرار نمود. سگ ها صندوق را بو نموده رفتند و وقتی مردان قریه برای ادای نماز به مسجد میرفتند ،با دیدن صندوق درب آنرا گشودند و بیژن را دورن آن یافتند. بیژن بخانه رفت، مادر و پدرش با دیدن او و شنیدن قصه شادی و صندوق خوشحال شدند. به این ترتیب پسرک هوشیار و زیرک از چنگال شادی وحشی نجات پیدا نمود و با خود عهد بست که دیگرتنها به جا های دور نرود.
نیلاب نصیری
25 عقرب1387
پسر مردم آزار
منير هشت ساله، پسر شوخ و حرف ناشنويي بود. او هميشه حرفهاي مادر، نصايح پدر و مشورهء دوستانش را نمي پذيرفت و فكر ميكرد هركاري را كه او انجام ميدهد، درست است. همواره بچه هاي قد و نيم قد همسايه ها را لت و كوب ميكرد. از اينرو، همه اطفال از او مي ترسيدند و خواه ناخواه با او دوست شده و با ترس و لرز، گفته هايش را قبول ميكردند.
منير، هر روز با همدستانش شوخي و كارهاي خراب انجام ميداد. از قضا يكروز با سنگ به شيشهء همسايه زد. شيشهء كلان خانه همسايه شكست. او و دوستانش در خانهء ويرانه نزديك محلهء شان پنهان شدند، مرد همسايه هرچه جستجو كرد، پسران شوخ را نيافت از اين رو قهرآلود چند دشنام به پدرها و مادرهاي شان داده، داخل خانه اش رفت. بعد از رفتن او، منير خندهء بلندي سر داده گفت:
"ديدين بچه ها! چطور شيشهء كلان خانه ره شكستاندم و كسي نفهيد."
روز بعد هم با بي پرواي سنگي را بالا انداخت. سنگ بسرعت پايين آمد و به سر مرد همسايه خورد و سرش تركيد و خون جاري شد. مرد كه منير شوخ و بي تربيت را ميشناخت، با عصبانيت به خودش و مادر و پدرش و به ديگر بچه هاي شوخ كه همه پنهان شده بودند، دشنام داد. به همين ترتيب، هر روز منير يك كار بد انجام مي داد و در مقابل خوشحال ميشد.
در ميان دوستان او، يكي هم احمد بود كه پسر خوب و حرف شنوي بود و از كارهاي بد منير، رنج ميبرد.
يكروز منير زني را كه طفلك خُرد سالي هم در آغوش داشت، با غولك نشان گرفته و با سنگ زد. زن گريه كنان گفت: "خداوند پاك جزاي تانه بته."
احمد با ديدن اين صحنه، ناراحت شد و به منيرگفت:
"منير جان! اي كارها خوب نيس. پدرم ميگه مردم آزاري گناه داره. بيبن هركس به پدر و مادر ما دشنام ميته و ما ره بد دعا ميكنه. بيا كه ديگه از اي كارهاي بد توبه كنيم. اگه ني مه دگه همراي تان نيستم."
منير به صداي بلند فرياد زد: "برو نباش! ما هم كارت نداريم. برو چند وخت كه تنها ماندي باز پشيمان ميشي!"
بعد به سرعت دويد و با دست اشاره نموده به بچه ها فهماند كه از عقب او بيايند. همه بچه هاي شوخ، به باغ بزرگي كه در همان نزديكي ها قرار داشت، رفتند. باغبان معلوم نميشد. بچه ها آرام آرام به درخت شاه توتي كه دهن باغ قرار داشت، بالا شدند و شروع به خوردن شاه توت كردند. يكبار، باغبان پيدا شد. او با ديدن بچه ها قهر شده، فرياد زد: "چه ميكنين او بچا او مضرها! درخته پوست كدين!"
بچه ها با شنيدن صداي باغبان، خيز زده از درخت پايان شدند. باغبان بيلش را بالاي شانه گرفته و به دويدن پرداخت. همه اطفال از ترس گريختند و تنها منير كه به بلندترين شاخ شاه توت بالا شده بود، با ديدن باغبان كه بسرعت نزديك ميشد، وارخطا شده و از درخت پايان افتاد و پاي راستش شكست. ناگهان با صداي بلند فرياد زد: "واي پايكم. واي پايكم!"
در همين اثنا باغبان رسيد و بي توجه به گريه هاي او و پاي شكسته اش، چند سيلي محكم به سر و رويش زد و با صداي غضب آلود گفت:
"تو نميشرمي كه دزدي ميكني؟ پدرومادرت، برت نگفتن كه كارهاي بد نكو! ها مه شنيديم كه مردم آزار هم استي، او روز مادر بچيمه با غولك زده بودي. مه چيزي نگفتم و فكر كدم كه اصلاح ميشي؛ مگم حالي كه دزدي ميكني، ديگه حوصله نميكنم و همي حالي خانهء تان رفته و پيش پدرت شكايت ميكنم."
باغبان پيش و منير گريه كنان و لنگ لنگان از عقبش به راه افتاد. باغبان كه ديد منير راه رفته نميتواند او را در بغل گرفت.
دهن دروازهء خانه، پدر منير كه از دير آمدن پسرش پريشان شده بود، با ديدن باغبان و منير، وارخطا شده نزديك آمد. باغبان منير را تسليم پدرش نموده تا ميخواست چيزي بگويد كه منير گريه كنان گفت:
"كاكا باغبان مه توبه كديم. اي بار مره ببخش. مه از همه كارهاي بد توبه ميكنم و بچهء خوب ميشم."
باغبان كه مردي مهرباني بود، دست بر سرش كشيده گفت: "آفرين بچيم! وعده كو!"
منير با چشمان اشك آلود، دست كوچكش را به دست بزرگ باغبان گذاشته گفت: "وعده ميكنم."
فرداي همان روز وقتي همه دوستان منير به ديدن او آمده بودند، منير با كلمات شيرين، با آنان سخن ميزد و نصيحت شان ميكرد كه از كارهاي بد توبه كنند و وقتي احمد به ديدنش آمد، دست او را محكم فشرده گفت:
"احمد جان مره ببخش مه حالي ميفهمم كه همه گپ هاي تو درست بود... بيا آشتي كنيم."
هردو همديگر شان را در آغوش كشيدند و از آنروز به بعد، منير و دوستانش به همدستي هم، به خَُرد و بزرگ محلهء شان كمك ميكردند و به هيچ كسي ضرر نمي رساندند.
نيلاب "نصيري"
یک روز شوم
سردی هوای خزانی ناخوشایند مینمود. جادهء باریک، پراز برگهای خزانی شده بود. ارابه هاي ولچر از خشكي ناله میکردند و با رفتار شان برگهای خشکیده نیز همصدا با آنها ناله میکردند.مرد با پا هاي برهنه، کبود وخشكيده اش، روي آن نشسته ودستش را متكاي سرش ساخته بود. دخترك 11 ساله اي كه از سيمايش رنج و اندوه میباريد، با چشمان سرخ و ورم کرده، موها و لباسهاي نا مرتب، با كسالت و خستگي ولچررا به پيش ميراند. مرد، گاهگاهی از شدت مهر و عاطفه رويش را برگردانده و به مشكل سرش را به دستان چرك و ترك خوردهء دخترش میرساند و آنها را ميبوسيد. اما مروارید؛ بيتفاوت و یکنواخت دسته های آهنین وزنگ زدهء ولچر را فشرده و او را تیله میداد.
بيتفاوتي او در دل مرد تاثيري نميکرد، زيرا او این همه را زادهء بی پروایی و بی مهری خودش میدانست. با آنکه بارها خواسته بود دل مروارید را بدست گیرد. اما از همان روز شوم به بعد هیچگاه لبخندی روی لب های خشک و ترک خوردهء دخترش ندیده بود.
شبها وقتی چشمانش را به بهانهء خواب میبست، مروارید را میدید که آرام بر خاسته و به نوک پنجه های پا راه میرود و آهسته آهسته نزدیک آلماری رنگ و رو رفته زانو میزند و ساعاتی مصروف میشود...
آنشب مرد ناراحت بود، خواب به چشمانش راه نمییافت. یکبار صدای برخواستن مروارید او را به سمت خود کشاند. او برخاسته، آرام و بیصدا روی پنجه های پا به حرکت شد. نزدیک الماری، روی زانوهای کوچکش نشست. بکسک آهنی را باز کرد و از درون آن اشیای مربوط به دو خواهرش "مهره و مرجان" را کشید. قیتک های مو،انگشترها و چوری های زیادی را ته و بالا کرد. آنها را بویید، بوسید و با اشکهایش شستشو داد. بعد قاب عکس خود، مادر و دو خواهرش را از لای چند پارچه پیچیده کشید. بغضی گلویش را گرفت، چند بار روی عکس دست کشید و اشک ریخت. صدای افتادن قطرات اشکش روی شیشهء قاب عکس، دل را در سینه پدرش آب کرد. صدایش کم کم اوج گرفت. آوازگریه اش بلندتر شد و در همان حال معصومانه گفت:
" مادر جان! پس بیا مره دیگه تنها نمان! مه بسیار میترسم. مه از پدرم هم میترسم! مهره! مرجان! پس بیایین مه کل چیزک هایتانه نگاه کدیم.مه میفامم که شما اینها ره بسیار دوست دارین."
دل مرد از گریه و نجوای کودکانه ای دخترش به تنگ آمد؛ اما هر چه کوشید، نتوانست برخیزد...
آنشب هم مثل همه شبها آرزو کرد، کاش پاهایش سالم میبودند و او میتوانست برخیزد. دخترش را در آغوش بگیرد، اشکهایش را پاک کرده وچشمانش را ببوسد. گاهی اینرا حق خود نمیدانست واز رفتار، کردار و گفتار گذشته اش رنج میکشید.
بعد برای اینکه دخترش را ازآن حالت بکشد.حرکتی کرد، ناله های خفیف سر داد تا از این پهلو به آن پهلو شود. مروارید متوجه شده، با پشت دست، اشکهایش را پاک کرد و با عجله برخاست و نزدیک پدر آمد. لحافش را پس زد و با هر دو دست پاهای ساختگی پدر را بلند کرد. مرد خودش را دور داد و با صدای که از شدت مهر وعاطفه میلرزید، گفت:"خیر بیبینی دخترم! مه تره بسیاردوست دارم. جان پدر!"
اما مروارید خودش را پس کشیده و با لحن کودکانه گفت:" نی پدر، نه مره دوست داری، نه مادرمه و نه مهره و مرجانه دوست داشتی. تو هر وقت به مادرم میگفتی که دخترهایته گرفته از خانی مه برو..."
مرد چند بار مروارید، مروارید گفته صدا زد. اما مروارید با عجله به بسترش رفت، سرش را زیر لحاف نموده و آرام آرام گریست. پدربسیار با او درد دل کرد، عذر و زاری نمود که او را ببخشد. اما یکبارمتوجه نفس های بلند مروارید شد.
خاموشی فضای اتاق را در بر گرفته و تاریکی بر همه جا مستولی شد. تنها گاهگاهی صدای جف زدن سگ همسایه به گوش میرسید. مرد به یاد خانمش افتاد. گوهر نایابی که هیچوقت قدر مهربانی و دلسوزی اش را ندانسته بود. بغضی گلویش را گرفت. این بار نوبت او بود تا تصاویر زنده زن و اولاد هایش را در ذهنش مجسم ساخته و اشک بریزد. چشمانش را بست. اشکهایی که بدنبال فرصتی بودند تا ازکاسه چشمانش بیرون بریزند، موقع سرازیر شدن یافته بود.
در همین حال زنش را دید، زنی با وفایش را که با چه امیدها وآرزوها بخانهء محقر اوقدم گذاشته بود. در آن روز ها چقدر عاشقانه زنده گی میکردند. زن مونس و همرازش بود. غم و رنجش را میخورد و درد و اندوه اش را کاهش میداد.هرچه زنش میپخت او با ولع تمام میخورد و بدست و پنجه طلایی اش مرحبا میگفت. اما با تولد اولین طفلش که دخترکی با چهره نورانی و ملکوتی بود. فضای گرم و صمیمانه زنده گی شان به سردی گرایید. او بارها به زنش میگفت:"مره دختر خوشم نمیایه، باید بچه داشته باشم. بچهء که بازویم شوه و ده کوه و صحرا یکجا با مه پای بانه ."
زنش با امید میگفت:" اولاد نعمت خدا اس، دختر و بچه نداره هر چه لایقش باشیم به ما میرسه. انشاالله طفل دومی ما بچه خاد بود."
نام طفلک را "مرجان" گذاشتند. وجود مرجان باعث دلگرمی بیشتر زنش به زنده گی شد...
مرد اشک ریخته بیاد میاورد که هنوز مرجان شش ماه نشده بود که زنش را مجبور به جدایی او از شیر کرد؛ تا طفل دیگری بدنیا بیاورد. آواززنش که میگفت:ای کار درست نیس، شیر حق طفل اس او باید تا دو سال شیر بخوره." هنوز در گوش های مرد طنین میانداخت. اما او بنای لت و کوبش را گرفت و مجبورش ساخت تا اینکار را کند.
سرانجام، زن بعد ازمدت معینی باز هم دخترکی بدنیا آورد. تعدادی از خویش و قوم و دوست و آشنای مرد با آگاهی ازتولد دختر دومش با نیشخند میگفتند:" ای چه دختر قطار کده میری. دختر ده جمله اولاد نمیره. زنت دخترزای اس. سرش دیگه زن کو که برت بچه بیاره بچه!"
با تولد دخترک دومی و حرفها و کنایه های زشت او، زنش دیگر شادابی و طراوت گذشته را از دست داد، اما به رویش نمیاورد.
شدت گریه های مرد بیشتر شد. زیرا بخاطر آورد که آنوقت چقدر زنش را طعنه و کنایه میزد و او را لت و کوب مینمود و میگفت:"اگه ای بار پسر بدنیا نیاری سرت دیگه زن میکنم .او بچه بیاره و تو نوکریشه کو."
زن خاموشانه تماشا میکرد و چیزی نمیگفت.
با تولد طفل سوم که او هم دختر و همین مروارید بود. بیشتر با همسرش ناساز شد. هر روز او را به بهانه های مختلف لت و کوب میکرد و به زور دنبال این و یا آن دختر محله به خواستگاری میفرستاد و از اینکه خانواده های دختران محل به او جواب رد میدادند یا پول هنگفت طویانه میگذاشتند، بازبد خویی میکرد و زن بیچاره را لت و کوب مینمود. در همان روز ها بود که زنش باز خبرحمل چهارم را با او در میان گذاشت واوعصبی شده گفت: "اگه ای بچه نباشه از طرف مه طلاق استی ."
زن با مظلومیت گفت:" خیریته بخواه.اگه خواست خدا بود، بچه اس، اگه نی، مه چه کده میتانم، تو چه میتانی."
او با قهر گفت:" برو زیاد یاوه گویی نکو، مه که گفتم بچه باشه باز بچه باشه دیگه!"
زن اشک هایش را با پشت دست های کبود و ورم کرده اش پاک کرد. جای نماز را پهن نمود و در حالیکه سیل اشک از چشمهایش جاری بود، ایستاد. بعد از دقایقی صدای نمازخواندنش بلند شد. ترس سراپای وجود مرد را فرا گرفت. زن با آوازی که تا آنوقت سابقه نداشت، بریده بریده آیاتی از قرآن مجید راتلاوت کرد وبعد هم دعا کرد:"خدایا! ای بار به مه بچه بتی و دیگه جانمه بگی که از زنده گی بسیار خسته شدیم. به دخترکهایم خیر و خوبی نصیب کو! شوهرمه هدایت کو، اگه هدایت نمیشه سزای اعمالشه برش بتی. مه او ره به تو واگذار میکنم..."
با گذشت هفته ها و ماهها زمان وضع حملش نزدیک می شد تا اینکه در شام یکی از روزها، درد طاقت فرسایی بسراغش آمد و او سراسیمه شده و با وارخطایی عقب موترکاکا عبدل رفت.
نیم ساعت بعد زن با دخترهایش در پشت موتر و مرد پهلوی کاکاعبدل، بسوی کلینیک محله روان شدند.او یگان بار به پشت سر نگاه میکرد و میدید که مرجان سر مادرش را در آغوش گرفته ومهره، دستهای او را در دست دارد. مروارید هم خودش را روی پاهای مادر انداخته و گریه میکند. مادر که از درد بخود میپیچد، دخترانش را به آرامش فرا خوانده و میگفت:" بچیم دنیا اعتبار نداره اگه مره چیزی شد. متوجه یکی دیگی تان باشین، خدمت پدر تانه کنین و متوجه بیادرک یا شاید خواهرک تان باشین..."
وقتی به شفاخانه رسیدند، دو خدمه شفاخانه با عجله آمده و زن را روی تذکره انداخته به داخل بردند...
در عقب شفاخانه، مرجان، مهره و مروارید گریه میکردند. اما مرد بی توجه به آنان منتظر شنیدن خبر خوش بود. در همین دقایق نرس بیرون آمده گفت: پایواز گل اندام کیس!
مرد خود را نزدیک ساخته گفت:" مه استم خیریت اس!"
نرس سرش را با تاسف تکان داده گفت:" شما خانم تان را بسیار ناوقت به شفاخانه آوردین. ما از طفل و مادر، یکی شانه نجات داده تانستیم. پسر تان زنده و سالم اس، اما خانم تان عمر خوده به شما و اولاد هایش بخشید.
با شنیدن این خبر مرد گریه ای تلخ و دردناکی سر داده و در همان حال گفت:"میشه بچیمه بیارین."
لحظاتی بعد نرس با پسرک زیبایی بیرون آمد. همینکه او پسرش را در آغوش گرفت.مرگ همسرش را از یاد برد پسرک را چند بار بوسید و با خنده گفت" اینه بچه! حالی سرم بلند میشه مه دیگه بچه دارم."
دفعتاً رنگ و روی پسرک کبود شده، به سیاهی رفت و نفس اش به شمارش افتاد. مرد پریشان شده درون شفاخانه دوید و صدا زد:" او مسلمانا کمک کنید، بچیمه چه شد. داکتر و نرسها دویده وپسرک را از آغوشش گرفتند.
مرد گریان و پریشان بیرون آمد. درهمین هنگام دخترش مرجان، بیخبر از همه جا نزدش آمده گفت:" خیر باشه پدر جان! مادرو بیادرکم چه وقت بیرون میاین؟"
مرد با عصبانیت و ترش رویی جواب داد:" برو متوجه خواهرهایت باش مادرتان مرده! او دیگه پس نمیایه."
دخترها یکدیگر شان را در آغوش گرفته و به گریه افتادند.
ساعتی بعد از انتظاری که برای مرد بیشتر از یک قرن گذشت، نرس بیرون آمده گفت:" بیادرجان داکتر صاحب شما ره کار داره!"
او دوان دوان داخل رفت. داکتر او را به اتاقی برد که در آنجا اجساد زن و پسرش پهلوی هم گذاشته شده بودند.او داد و فریاد براه انداخته یخن داکتر و نرس را گرفت و آنان را عاملین قتل خانم و پسرش دانست. اما مسوولین شفاخانه او را بیرون رانده و به کاکا عبدل که برای بردن او آمده بود، دستور دادند تا تدابیر انتقال اجساد را بگیرد.
او با بیتابی کنار کاکاعبدل سوار موتر شدو دخترک ها گریان به پشت موتر بالا شدند...
دفعتاً طوفان مهیبی آغاز شد و گرد و خاک زیادی را به هوا بلند کرد.هیچ جا دیده نمیشد وکاکاعبدل گاهی متوجه موتر و گاهی هم او را به صبر توصیه میکرد. درهمین هنگام موتربا تنهء درخت کهنسالی تصادم کرده چپه شد. مهره و مرجان از شدت تصادم از پشت موتر پریده و به زمین خوردند. کاکا عبدل و مرد نیز به شدت زخمی شده و داخل موتر بند ماندند. تنها مروارید افتان، خیزان و گریان مردم را به کمک طلبیده بود...
خاطرات تلخ آنروز شوم، مو را بر بدنش راست ساخت. در همان حال با صدای بلندی گریست وبا خود گفت:"
ده یک روز همه چیز از دستم رفت. زنم، بچیم، دخترکهایم، پاهایم..."
یکبار اشک هایش را پاک نموده گفت:" مه تنها گناهکار نیستم ای مردم! ای جامعه و همه کسانیکه دخترها ره به چشم کم میبینن ده گناهایمه شریک استن."
نیلاب نصیری
2جوزای 89
تنهاتر از همیشه
روز از نیمه گذشته بود. خسته و مانده از دفتر بخانه آمدم. مادرم با مهربانی برایم چای ریخت و دو خواهرم هم سلام گویان با خوشی از من استقبال کردند. ساعتی همه با هم درد دل کردیم و در خاتمه مادرم مخاطبم ساخته گفت:
" بچیم کیلی موتره بیارم؛ برو تا شام کمی کار کو که بری لطیفه جان جهیز و جوره جور میکنم. ای هفت خواهرت تا که کل شان به خانه بخت میرن همی جنجال ماس، جان مادر!
او را خاطر جمع ساخته گفتم:" مادر جان تا مه زنده استم، نمیمانم که کدام کمبودی ده زنده گی تان باشه یا ده کدام جنجال باشین."
مادرم دست به گریبانش برد. سرش را بسوی آسمان بلند گرفته از عمق دل دعا های همیشگی اش را تکرار کرد:"خدا تره کم نکنه بچیم! ده خاک دست بزنی زر بگرده. خدا بخت بلند نصیبت کنه؛ خدا همت برت بته که خانی ته بخیر آباد کنی."
دعای مادر را گرفته از خانه بیرون شدم. موتر تکسی را از این سرک به آن سرک و از این جاده به آن جاده میراندم تا سواری پیدا کنم .
تنهایی و محیط خلوت موتر، باز مرا به یاد گذشته ها انداخت. با خود اندیشیدم که چشم بهم زدنی چطورچهل بهار زنده گی را پشت سر گذاشتم. به آیینه عقب نما دیدم .در حالیکه هنوز ازدواج نکرده ام؛ مقداری از برف پیری روی شقیقه هایم نشسته اند. با دیدن آنها از زنده گی دلسرد شدم، زیرا فکر کردم دیگر فصل پیری رسید و جوانی آرام آرام ترکم کرد.اما هنوز امید های زیادی در دل داشتم. بخصوص عهدی را که سالها قبل با معشوقم بسته بودم؛ پا بر جا مانده بود.هر بار که یادم میامد، باز زیر لب مکرر میگفتم:"به جز نازنین که یقین دارم هر جای باشه، هنوز منتظرم اس،با کس دیگری ازدواج نمیکنم."
ده سال میشد نازنین را گم کرده بودم. نازنینی که آنوقت ها بخشی از زنده گی ام بود و اکنون یاد های او زنده گی ام را فرا گرفته بود. به یاد آنروز افتادم؛ روز زیبای تابستانی که هر دو زیر درخت پر شاخ و برگ و میوه ای با هم عهد بستیم که تا زنده استیم با هم میباشیم و با هم عشق میورزیم و جز مرگ کسی نمیتواند، ما را از هم جدا سازد...
چند بار دیگر هم صورتم را در آیینه عقب نمای موتر تماشا کردم. عاشقانه برویم لبخند زده و با خود گفتم: " هنوز شاداب و جوانم و آنقدر پیر نشده ام. خدا میدانه نازنین چه قسم شده باشه."
از خدا امید داشتم که یکروز او را پیدا میکنم.یکبار هوای همان آهنگی را که از سالها میشنیدم و هر بار برایم تازه گی داشت، در سی دی گذاشتم وکمی آوازش را بلند کردم:
"ای گلعذار من باغ و بهار من شمع مزار من بیابیا...
ای نازنینم یار شیرینم ماه و پروینم بیا بیا..."
دو ساعت میشد که میگشتم اما هیچ راکبی نبود که سوار کنم. از خود پرسیدم: امشب به مادرم چه بگویم، باز خندیده نزدیکم مینشیند و میگوید: چند کار کدی بچیم ؟
و اینکه بگویم هیچ! میشرمیدم. روز هایی هم که هیچ کار نمیکردم. وقتی مادرم میپرسید ،مقدار پولی از جیبم بیرون آورده برایش میدادم و مادر دعا کنان میگفت:" ده کماییت برکت! خدا سبب و وسیلی ته کنه! بخیرصاحب جای و خانه شوی!"
و باز شکایت کنان میگفت:" تو خو مره در آرمان عروس خاد کشتی."
خدا خدا میکردم که تا خفتن راکبینی بیابم و مقدار پولی بدست آورم.
هوا کم کم تاریک میشد.دانه دانه باران میامد.در کنار سرک عمومی زنی تنها و بدون چتری ایستاده بود، با دیدن من اشاره کرد، پیش پایش موتر را ایستاده کردم. بدون هیچ پرسش و پاسخی در عقب را باز کرده نشست و آمرانه دستور داد:" مکرویان چهار!"
حسب عادت بیتوجه به راه افتادم.همه حواسم به برف پاک های موتر بود که دانه های درشت باران را که بیباکانه خود را به شیشه موتر میزدند، گاهی یکی و گاهی دیگری به نوبت پاک میکردند. دفعتاً چشمم به آیینه عقب نما افتاد. دلم فرو ریخت، قلبم تند تند میزد، چشمانم تاریک شدند، احساس عجیبی برایم دست داد. نا خود آگاه پایم را روی برک موتر گذاشتم، موتر با صدای مهیبی ایستاده شد.
زن جوان وارخطا شده گفت:" چرا، موتر خراب شد؟"
به هزار مشکل زبانم را وادار به حرکت کرده گفتم:" نی چیزی نیس وارخطا نشین."
بچشمانم باور نداشتم یکبار دیگر به آیینه عقب نما دیدم. زن هم تصادفی نگاهی کرده، سرش را به زیر انداخت. آرام زیر لب گفتم:" اوه خدایا هزار بار شکر. او نازنین اس! نازنین مه! نازنینی که ده سال تمام انتظارش بودم، بالاخره پیدایش کدم اوه خداجان چه تصادفی. البته دعای مادرم قبول شده."
احساس عجیبی برایم دست داده بود. خوشی و هیجان شدیدی قلبم را میفشرد. یکبار دیگر بدون اینکه متوجه شود، خوب تماشایش کردم . خودش بود با همان چشمان زیبا و آهو مانند، ابرو های درشت ، دهن کوچک و لبهای برجسته،با همان دندان های سپید که موقع خندیدن می درخشیدند و بر زیبایی اش میافزودند،خودش بود.
دلم میخواست با اشتیاق عجیبی فریاد بزنم: نازنین! من ... استم عشق گمشدهء تو .
قلبم درون سینه به شدت میزد گویا منفجرمیشد. شقیقه هایم میپریدند، بدنم گاهی داغ و گاهی سرد میشد. همه هوش و حواسم متوجه نازنین بود،فکر میکردم، سرانجام غم و رنجهایم به نقطه پایان شان رسیده اند و نازنین برگشته است.
چند بار دزدیده نگاهش کردم،یکبار متوجه شد؛ ابروانش گره خوردند و با صدای جدی گفت:
" از ای سرک سمت راست برو. کمی عجله کو ناوقت میشه."
گلویم خشک شده بود. سعی کردم چیزی بگویم. نشد. آواز قشنگش با آنکه لحن آمرانه داشت، گوشهایم را نوازش داد. به فرمان او هر چه راست و چپ میگفت، بدون هیچ ایرادی موتر را دور میدادم. دفعتا ً بغضی گلویم را فشرد؛در همان حال شکرانه خداوند را بجا میاوردم و اشکها از خوشی دیدار نازنین و اینکه او را یافته بودم یکی پی دیگری به گریبانم سرازیر میشدند. آنوقت دو دل بودم . یک دلم میگفت برایش بگویم که من ... استم باز میگفتم، این وقت مناسب نیست. امروزخانه اش را میبینم باز روز دیگر برایش نامه وگل میفرستم و باز خودم را معرفی میکنم...
در آن هنگام دست از پا نمیشناختم، حالت عجیبی داشتم، می ترسیدم دوباره نگاهش کنم و او متوجه اشکهایم شود، باز به چشمهایم جرائت داده و از پشت پرده اشک نگاهش کردم. به بیرون میدید و دستکولش را در آغوش میفشرد. هوا کمی تاریک شده بود، دلم میخواست ،چراغ موتر را روشن نموده و خوب تماشایش کنم.
دفعتاً با خود گفتم :"او مره فراموش کده، اگه نی چطور امکان داره که مره نشناسه؟"
کاش میتوانستم بپرسم که ازدواج کرده یا هنوز به عهدش پایدار است .بدون مقدمه سرم را به عقب دور داده و بی باکانه نگاه کوتاهی بدستش انداختم و در همان هوای نیمه تاریک دیدم که دستش خالی است با خوشحالی زیر لب گفتم:
" او به عهدش وفا دار اس و تا هنوز عروسی نکده ! یکبار دیگر به آیینه عقب نما دیدم نازنین هیچ تغییر نکرده بود. اصلاً به یک زن سی و هفت ساله نمیماند؛ او همانطور باریک اندام و قشنگ بود...
زمان بسرعت می گذشت ، قطرات اشک روی صورتم خشک شده بودند. باران به شدت هر چه تمامتر میبارید. نازنین به ساعتش دید،چادرش را مرتب کرد.موبایلش زنگ زد و بسیار کوتاه جواب داد :"نزدیک استم ..."
صدایش گرم و صمیمی بود. با شنیدن آن میخواستم از موتر بیرون شده و زیر باران بدوم، فریاد بزنم . نازنین، من ... استم و دوستت دارم .میخواستم عکس العمل اش را ببینم .
در نظرم میامد او گریه میکند من دستانم را قاب رویش ساخته و اشک هایش را پاک میکنم و...
بیاد روز های زیبای ده سال قبل افتادم که چه صمیمانه قصه میکردیم او بار ها برایم مینوشت که دوستم دارد اما وقتی میخواستم از زبانش بشنوم؛ زجرم میداد وچیزی نمیگفت. فقط یکبار گفته بود که وقتی عروسی کردیم باز آنقدر برایم میگوید تا خسته شوم.
بیاد آنروز افتادم که خارج میرفتم. از وقتی فهمیده بود که من برای تحصیل میروم هر بار با دیدنم چشمانش اشک آلود میشد. برخی اوقات میگفت:" نرو ماستری چه بدرد میخوره." باز متردد میشد ومیگفت:" نی برو که نام و نشانت بلند شوه. مه منتظرت استم اگه ده سال هم تیر شوه..."
صدای دلنشینش مرا بخود آورد:" همینجه پایین میشم."
چشمانم را بستم و موتر را ایستاده کردم.
پرسید:" چند شد؟"
خاموش ماندم.
مقدار پولی را با دستان زیبایش پیش کرد. با چشمان امیدوارنگاهش کردم. او بیتوجه، پول را روی چوکی پشت سر گذاشت و پیاده شد...
حالت عجیبی داشتم بعد از ده سال او را یافته بودم؛ دلم قبول نمیکرد به این ساده گی از دستش بدهم. اما نمیدانم چرا نتوانستم چیزی بگویم. یکبار به خود تکانی دادم. با عجله از موتر پیاده شدم تا بدنبالش بروم و صدایش کنم.
دفعتاً چشمم به مرد و دو طفل قد و نیم قدی افتاد که انتظارش را میکشیدند. اطفال با دیدن او بسویش دویده و با یک صدا گفتند:" مادر جان آمدی، چقه دیر کدی."
او نشست؛اطفال را در آغو ش گرفت و گفت:" نفس مادر!سرم ناوقت شد. پیش بی بی جان تان رفته بودم."
خجالت زده ایستادم.گویی روی شانه هایم آب سردی ریختند. صدا درگلویم خشک شد و خاموش ماندم .
آنان چهار نفری به راه افتادند. مرد خودش را به نازنین نزدیک ساخت و چتری سیاه رنگی را بر سرش گرفت. اطفال یکی در آغوش مادر و دیگری در آغوش پدر بالا شدند...من صدای خنده های شاد شان را میشنیدم و یکجا با ابر های آسمان به شدت اشک میریختم مدتی همانطور بی هدف ایستادم تا آنان از نظرم ناپدید شدند.
دل شکسته و نومید به موتر برگشتم . هنوز وجودش را داخل موتر احساس میکردم. کامم را تلخی فرا گرفته بود، تلخی غم از دست دادن دوباره نازنین برای همیشه !
موتر را بحرکت آوردم . دانه های باران خود را با شدت هر چه تمامتر به شیشه میزدند و برف پاک ها با مهربانی قطرات باران را از روی شیشه موتر پاک میکردند. منهم با شدت هر چه تمامتر اشک میریختم، اما کسی نبود تا اشکهایم را پاک کند.تنها بودم؛ تنهاتر از همیشه.
نیلاب نصیری
اولین داستان حمل 1389 خورشیدی
عشق و جنون
مدتي بود، "سخي" از اينكه كار پردرآمدي نداشت، رنج ميبرد. روزهاي گرم تابستان، زير درخت هاي سبز و پرميوهء اين و يا آن باغ قريه مي نشست و روزهاي سرد و خنك هم، بالاي اين و يا آن سنگ قريه كه زير نور آفتاب گرم ميشد، ساعتي آرام ميگرفت و به آينده ها فكر ميكرد. بخصوص از وقتيكه، عاشق "فيروزه" دختر كلانتر قريه شده و ميخواست با او عروسي كند.
با آنكه خود را لايق فيروزه نمي ديد و ميگفت كه دختر كلانتر قريه كجا و خانهء فقيرانهء ما كجا؛ اما با آنهم خوش بود كه توانسته جايي در قلب مهربان فيروزه براي خودش پيدا كند. فيروزه هم سيماي مردانه و قامت بلند سخي را دوست مي داشت و همواره برايش كلچه هاي شيرين و نان روغني تنوري با روغن جوشي و ميوه هاي خشك، مي آورد و با محبت برايش مي داد.
شب ها در عالم خيال مي ديد كه پول زيادي دارد و با خوشحالي ميرود تا براي ملكهء رؤياهايش فيروزه، لباس سرخ با خالهاي طلايي و چوري هاي سرخ با زرك هاي طلايي بخرد. او اين دو رنگ را بسيار دوست ميداشت و همواره فيروزه را در همچو لباسها در خواب و رؤيا ميديد.
محبت پاك و بي آلايش آن دو، با گذشت روزها بيشتر و بيشتر ميشد تا اينكه سخي تصميم گرفت مادرش را براي خواستگاري، به خانه كلانتر بفرستد. با شنيدن اين موضوع مادر سخت عصباني شده گفت:" تره چه شده او بچه! ديوانه خو نشدي؟ فكرت بجاي اس؟ ما كجا و فيروزه كجا! مه يك وقتي ده خوردي همراي مادرم به خانهء شان بري خانه تكاني و كالا شويي ميرفتم. حالي چه قسم خواستگاري برم؟ از فيروزه دست بشوي و پايته برابر گليمت دراز كو!"
اما سخي دست بردار نبود. حرفهاي مادر؛ گويا از يك گوشش رفته و از گوش ديگر بيرون شدند. تصميم گرفت خودش براي خواستگاري برود و از بخت بد، يكروز برادر فيروزه، آندو را نزديك خرمن گندم ديد. فيروزه از ترس گريه ميكرد و ميترسيد خانه برود؛ اما سخي او را تا دهن دروازه رسانده گفت:"همه چيز خوب ميشه، مه خانه تان آمده و ده بارهء عروسي گپ ميزنم."
فيروزه ترسيده به خانه رفت. با ديدن او، پدر به آواز بلند صدايش زد:" فيروزه! او بدبخت! اي مه چه ميشنوم تو اي كارها ره شروع كدي؟"
فيروزه با صداي لرزان گفت: "پدر جان سخي مره..."
غرش صداي پدر، حرفش را نيمه تمام گذاشت:" خفه شو دختر! مه كلان اي قريه استم تا حال كسي جرئت نكرده نام سگ مه بگيره. مه تحمل بدنامي ره ندارم."
او كه مرد با تدبيري بود، چارهء كار را طور ديگري سنجيد. دخترش را اندكي سرزنش نموده و از پسرش خواست سخي را نزد او بياورد.
ساعاتي بعد، سخي ترسيده و شرميده، نزد كلانتر قريه ايستاده بود. مرد با نيشخند از او پرسيد :"خي سخي تو استي كه ميخواهي همراي دخترمه عروسي كني؟"
سخي با جرئت گفت: "بلي، اگر اجازهء شما باشه!"
مرد كه از دليري سخي خوشش آمده بود، با تمكين گفت: "دل شير خو داري. مگم از اي كه دختر مه بسيار باناز و نعمت بزرگ شده و تو فقير و بيكار استي. فكر نميكنم بتاني او ره خوش نگاه كني. اول برو يك كار و بار درست پيدا كو، باز صدلك روپيه برابر كو كه دختره برت عروسي كنم."
سخي با خوشي، حرفهاي كلانتر را پذيرفته و بسوي خانه روان شد. در راه از خوشي فرياد ميزد: "مقصد، پدر فيروزه راضي شوه، مه از دل زمين و آسمان هر قدر پيسي كه بطلبه، پيدا ميكنم و فيروزه ره، طوي كده ميارم."
صدايش در كوهسار پپيچيد و دوباره برگشت: "طوي كده ميارم.... طوي كده ميارم...."
وقتي بخانه رسيد، خوشي اش را با مادر شريك ساخت. مادر هم در ابتدا خوشحال شد و بعد با پريشاني گفت: "بچيم! پدر فيروزه تره پشت نخود سياه روان كده؛ تو صد لك از كجا ميكني؟"
سخي با متانت گفت: "مُلك هاي خارج ميرم و شب و روز كار ميكنم."
و بالاخره شام يكروز، با فيروزه و صبح هنگام اذان ملا، با مادرش خدا حافظي نموده و راه دور و درازي را در پيش گرفت تا اينكه با تحمل زحمات فراوان، توانست خود را به يكي از كشورهاي نزديك برساند. درآنجا چند تن ديگر از هم قريه هايش را ديده خوشحال شد و يكي دو روز بعد، كاري پيدا كرد. شب و روز، كار ميكرد و ماه يكي دو نامه به فيروزه و مادرش ميفرستاد و به آنان دلداري مي داد كه زود با دست پر بر ميگردد.
سرانجام ماهها گذشت و سخي با آنكه شب و روز كار ميكرد، نتوانست پول هنگفتي پيدا كند. يك شب از بس زير فشار روحي قرار گرفته بود. سر جايش نشسته به گريه شد. پيرمردي كه هم اتاقي شان بود، برخاسته نزديكش آمده و پرسيد:
"بچيم چه مشكل داري؟ چرا گريه ميكني؟"
سخي كه از روزها دنبال همرازي ميگشت، آنچه در دل داشت به پيرمرد گفت. مرد با اميدواري، دستي به شانه اش گذاشته گفت: "خوب شد به مه گفتي بچيم! مه يك زنه ميشناسم كه به جوان امين و با اعتباري ضرورت داره. فقط به من اعتماد ميكنه كه ضمانتشه كنم. كارش آسان اس و پيسه خوب هم ميته. به نظرمه؛ تو بچي خوب، صادق و جوانمرد استي و به دردش ميخوري؛ مه فردا با او گپ ميزنم."
آفتاب، با درخشش هرچه بيشتر، نورافشاني ميكرد. درختان سبز و پرميوه در كنار همديگر، آرميده بودند. صداي چر چر پرنده گان خوشخوان و جوي آب زلال، همه به زيبايي باغ مي افزودند. سخي به همراهي پيرمرد، به سوي خانهء زن روان بودند. چشمان سخي، محو زيبايي هاي باغ شده و دم بدم از پيرمرد سوالاتي ميپرسيد و مرد تنها سر ميجنباند و چيزي نميگفت.
سرانجام راهرو طويل و زيبا، به پايان رسيد و هردو، دم دروازهء قشنگي ايستادند. پيرمرد، نگاهي به قد و بالاي سخي انداخت و زنگ در را فشار داد. بزودي زن جواني كه از لباس هايش معلوم بود مستخدم است، به آنان خوش آمديد گفت و هردو را به اتاق مفشن و بزرگي دعوت كرد. دقايقي بعد، پيرزني از زينه ها پايين شده و به كمك زن مستخدم، وارد اتاق شد و درحاليكه چشمش به سخي دوخته شده بود، به مرد گفت:"خوش آمدي غلام! همين سخي جان اس؟ تو واقعاً فهميدي مه چه قسم يك پسر ميخواهم." بعد لبخندي بسوي سخي زد و آرام روي چوكي نشست.
بعد از رفتن پيرمرد، زن؛ سخي را نزد خود خواسته گفت: "پسرم مه به شخص امين و صادقي ضرورت دارم كه از خانه و باغ و سراي مه وارسي كنه. غلام از تو بسيار تعريف كده، خدا كنه همتو باشه."
سخي دستان پير زن را بوسيده گفت: "شما حيثيت مادر مه دارين. مه وعده ميكنم كه به شماخيانت نكنم."
بزودي، زن با سخي انس گرفته و شبها از شوهرش كه پول و جايداد زياد داشت، قصه ميكرد كه چطور نزديكان شوهرش از اينكه آنان اولاد نداشتند، همه چيز را از او گرفتند و تنها همين يك خانه، باغ و سرايي كه به نام خودش بود، برايش مانده است.
با گذشت روزها صداقت و نجابت سخي، باعث شد تا زن اعتبار و اعتماد زيادي نسبت به او پيدا كند و او را مسوول همه داد و ستدش بسازد. روزها پولهاي زن كه از جمعاوري كرايهء دكانها و فروش ميوه هاي باغ به دست ميآمد، زيب دستان سخي ميبود؛ ولي او به هيچ چيز جز صداقت و پاكي فكر نميكرد. فقط پول معاشش را جمع ميكرد تا زودتر، نزد فيروزه برگردد.
از قضا يكروز زن، سخت مريض شد و سخي، مثل مادرش از او پرستاري كرد. زن به پاداش زحمات او، كاغذ و قلمي گرفته و خلاف انتظار سخي، او را وارث جايدادش ساخته گفت: "سخي بچيم! بعد از مرگم هرچه دارم، به نام تو ميكنم."
سخي از خوشي در لباس نميگنجيد. باورش نميشد به اين آساني صاحب زمين، خانه و سراي شده باشد؛ اما عمر اين خوشي كوتاه بود؛ زيرا هفتهء بعد پسري از قريه شان آمده و نامه اي از فيروزه آورد. فيروزه نوشته بود كه هرگاه تا 15 روز ديگر خود را به قريه نرساند، خواب عروسي با او را نبيند؛ زيرا پدرش تصميم گرفته كه او را براي مرد پولداري بدهد.
آسمان با خواندن نامه، بر سخي تاريك شد. وحشتزده نامه را چند بار پشت و رو كرد. تحمل از دست دادن فيروزه برايش گران آمد زيراهنوز پول زيادي جمع نكرده بود كه بر گردد. حيران بود چه كند! هرچه انديشيد، راهي نيافت. همان شب تا صبح نخوابيد با خود فكر ميكرد كه اگر با دستان خالي برگردد،چه فايده و اگر نرود، فيروزه از دست خواهد رفت. دفعتاً يك فكر شيطاني در ذهنش خطور كرد؛ در همان دل شب، نقشهء شومي طرح كرد و تصميم خطرناكي گرفت...
صبح با لبخند هميشگي، با زن وداع كرد و مستقيماً نزد عطاري نزديك خانه رفت. مقداري دواي زهري خريد و بعد پي كار خود رفت. تمام آن روز، به نقشه اش فكر ميكرد. وقتي به خانه آمد، بازهم همان افكار شيطاني، احاطه اش كرد. باعجله به اتاقش رفت، طول و عرض اتاق را چند بارپيمود. هر بار با دست، بوتل كوچك دوا را در جيبش لمس كرده و مي انديشيد كه اگر بتواند تصميمش را عملي كند، همه چيز را بدست مي آورد.
در همين هنگام، مستخدم ضربه اي به دروازهء اتاقش زده و خداحافظي كرد. سخي بيرون شده، حسب معمول دروازهء خانه و باغچه را بسته برگشت. زن با شنيدن صداي پايش با محبت صدا زد: "سخي جان! دواي مه بيار كه يادت نره."
برخلاف هر بار، سخي گيلاس شير را به سختي محكم گرفته و درحاليكه قلبش ميلرزيد و وجدان بالايش نهيب ميزد، همه محتويات بوتل كوچك را در گيلاس ريخت و با رنگ پريده و قلب لرزان، آنرا به زن پيش كرد...
دقايقي بعد، سرفه هاي عميقي براي زن دست داد و وضعش وخيم شد. در همان حال رو به سخي نموده گفت: "مه فاميدم كه ده شير كدام چيزي انداخته بودي. مزه اش فرق داشت؛ اما از اعتمادي كه سرت داشتم، شيره خوردم. هموطور اس ني."
سخي، خنده اي جنون آميزي سر داده و با آغوش باز ميان اتاق چرخيده گفت: "ها مه تره زهر دادم كه بعد از مرگت، جايدادت از مه شوه. ها ها ها! جايداد! تمامشه فروخته ميرم وطنم..."
وجود زن در آتش داغي ميسوخت و در همان حال، دست زير دوشكش برده و كاغذي را گرفته به مشكل نزديك شعلهء شمع برد. به زودي كاغذ به شعله هاي آتش مبدل شد و تا سخي بخود آمد. آخرين بقاياي كاغذ ميسوخت. او وحشتزده آنرا با پايش خاموش ساخت و با بدبختي متوجه شد كه تنها نقش شست زن روي سوختهء كاغذ باقي مانده است. فرياد زنان از شانه هاي زن گرفته گفت: اي تو چه كدي؛ پيركي!"
اما زن با لبخند پيروزمندانه اي كه نقش لبهايش بود، بيحركت ماند...
سخي ديوانه وار چيغ ميزد و گريه ميكرد، چنگي به موي و رويش مي انداخت؛ اما زن بي تفاوت در بسترش آرام گرفته و مقدار خوني هم لب هاي ترك خورده و چملكش را رنگين ساخته بود.
سخي از كرده اش، سخت پشيمان شد؛ در آن دل شب، فريادهاي وحشتناكي سر داد؛ چون ديوي غريد و ديوانه وار جيغ كشيد...
سحرگاه، آفتاب مثل هر روز با انوار طلايي رنگش، به برگ و ميوه هاي درختان، جلايش خاصي بخشيده بود. پرنده هاي خوشخوان، بي خبر از همه جا با شادي بيشتر نغمه سرايي ميكردند. زن مستخدم؛ درحاليكه دستانش ميلرزيد، به پوليس زنگ زد و دقايقي بعد، افراد پوليس جسد زني را در تخت خوابش يافتند كه پاي جسد هم، ديوانه اي با موهاي پريشان، چشمان خون آلود و از حدقه برآمده، خاموش نشسته بود...
نيلاب نصيري
24 حوت 1388
آخرين داستان سال
بي سر نوشت
زن جوان؛ با موهاي پريشان، چشمان از حدقه برآمده و افكار تلخ و دردناكي كه سراسر دنياي خيالاتش را احاطه كرده بود، كنار پنجره آرام گرفت. باد سرد و تندي ميوزيد و با زلف هاي پريشان او بازي ميكرد. اما "وژمه" با كمترين توجهي به اطرافش، غرق دنيايي غم انگيز خودش شده بود.
گاهي عاطفهء مادري بر او غليه ميكرد، دلش ميخواست از همه كس و همه چيز بگذرد، همه سد ها را بشكند و خود را به پسرش برساند. پسري كه تنها اميد زنده گي اش بود؛ اما مي ديد فرسنگ ها راه از او دور است. شوهر ظالمش را بخاطر مي آورد كه چسان به ساده گي او را از زنده گي اش راند. چسان او را به خواري گرفت و به زاري رهايش كرد و بعد از ابتدا بدبختي هايش را ميشمرد و اشك ميريخت. روزهايي كه جنگ سختي در هر كوچه و پس كوچهء شهر در گرفته بود و آنان مثل هزاران خانوادهء ديگر مجبور به ترك خانه و كاشانهء شان بودند و بعد هم همين مجبوريت، آنان را با تحمل انبوه مشكلات، گرسنگي و تشنگي به يك كمپ كشانده بود.
در آن روزها، گرماي جانسوز تابستان بيداد ميكرد و تعداد زيادي مهاجرين در كمپي به نام خراسان بسر ميبردند و همهء شان از كمبود آب آشاميدني، رنج ميبردند و مجبور بودند فاصله هاي زيادي را طي كنند تا به اندكي آب خوردن آنهم بعد از بگو مگو و كشمكش هاي زياد، دست يابند.
زنان، مردان، جوانان و اطفال مهاجر، همه با چهره هاي عبوس و گرفته و دلهاي شكسته، زير خيمه هاي گرم و تفت كرده، حيات طاقت فرسايي را سپري ميكردند. زنده گي براي همه مفهومش را از دست داده بود. كسانيكه پول بيشتري داشتند، به محض رسيدن به كمپ، از آنجا رهسپار شهر ميشدند؛ اما كسانيكه پول نداشتند، در همانجا ميماندند. كمپ از شهر بسيار فاصله داشت و مردمي كه در آن زنده گي ميكردند، اعم از مرد و زن و پير و جوان با بيكاري، بي روزگاري و گرسنگي، دست به گريبان بودند.
اطفال مهاجري كه هنوز از دنياي كودكانهء خود شان بيرون نشده بودند،از بام تا شام بي خيال سرگرم بازيهاي كودكانه بودند. در ميان آنان، يكي هم وژمه بود كه در كنار خانوادهء شش نفري اش، زير يكي از خيمه ها زنده گي ميكرد. قامت بلند و چشمان درشت ميشي اش، به او غرور خاصي ميبخشيد. او كه تازه پا به مرحلهء جواني گذاشته بود، با آنكه دلش ميخواست بيرون برآمده و با دختران كوچك، بازي و ساعتتيري كند؛ اما از قد و اندامش ميشرميد. بخصوص وقتي مادرش ميگفت:
"دخترم! ديگه جوان شدي، بد اس كه با اطفال خوردتر از خودت بازي كني؛عيب اس مردم بد ميگن!"
با آنهم يگان بار پنهان از نگاههاي مادر، به بازي و ساعتتيري ميپرداخت. وقتي مادرش ميديد، قهر شده و با عصبانيت فرياد ميزد:
"او دختر نميشرمي كه كتي شست هاي پايت بازي ميكني..." و وژمه شرميده درحاليكه نگاهايش را از مادر مي دزديد، به زير خيمه بر ميگشت و در گوشه اي متفكر و آرام مي نشست و غم غم كنان ميگفت: "خي چي كنم، ديگه كل دخترهاي برابر مه، چشم پتكان و آبوبه جان ميكنن، خديجه دختركاكا سيد از مه كده هم كلان اس."
مادر، در جوابش چيزي نميگفت و خاموش ميماند و وژمه به فكر فرو ميرفت. به چند سال قبل برميگشت. آنروز ها كه از مكتب ميآمد و با خواهرخوانده هايش، نزديك بلاك گدي بازي ميكرد. كتاب هاي قصه ميخواند و ترانه هاي نو ياد ميگرفت و از زنده گي لذت ميبرد. ولي اينجا زير خيمه اي داغ و تفت كرده، هيچ اثري از كتاب و قلم و وسايل سرگرمي اش نبود.
با گذشت هرروزي كه از زمان، كم و بر عمرش افزوده ميشد، افكارش نيز وسعت ميافتند. او بيشتر از گذشته رنج ميكشيد و غصه ميخورد كه آيندهء او همسن و سالانش و همه خانواده هايي كه در اين كمپ زنده گي ميكنند، چه ميشود؟ دو برادر و خواهر كوچكش نيز حال كمي از او نداشتند.
سرانجام پدر و مادر وژمه هم، گرماي جانسوز و وضعيت بد كمپ را تحمل نتوانسته و تصميم گرفتند هر طوري شده به شهر بروند. پدرش چند روزي از صبح تا شام در كوچه پسكوچه هاي شهر گشت تا توانست دو اتاق نمناك و تاريك را كه بر خيمه هاي كمپ ارجحيت داشت، پيدا كند و فاميلش را به آنجا انتقال دهد.
بعد از آن، در پي يافتن كار شد تا قبل از اينكه اندوخته اش تمام شود، نفقهء فاميلش را فراهم كند؛ اما از اينكه در كشور بيگانه زبان مردم را بلد نبودند، كار آبرومندانه اي نيافت. تصميم گرفت كراچي بخرد و در آن، ميوه يا تركاري بفروشد؛ اما در همين هنگام، خواهر كوچك وژمه سخت مريض شد. وقتي او را نزد داكتر بردند. مرضش كولرا تشخيص گرديده و خطرناك خوانده شد. مقداري پول ذخيره شده كه داشتند، براي تداوي دخترك مصرف شد. سپس پدر وژمه، نزد دوست و آشنايش رفت تا مقداري پول قرض گرفته و برايش كراچي بخرد؛ اما هيچ كسي در همچو شرايط، پول قرض نميداد.
سرانجام جنجال هاي روزگار و گشت و گذارهاي بي نتيجه، همه دست به دست هم داده و باعث شدند تا پدر وژمه در بستر مريضي بيفتد. وژمه كه دختر با احساسي بود، روزها وقتي بصورت پدر خيره ميشد، مي ديد كه رنگ چهره اش شادابي گذشته را ندارد. چشمان زيبا و مهربانش، خسته و افسرده شده و موهاي سياهش رنگ خاكستري بخود گرفته است. ولي با همين وضعيت هم، صبح زود از خانه بيرون ميرفت و شام، فقط مقداري نان خشك باخود مي آورد.
در جريان همين روزهاي دشوار، وژمه هر صبح عقب كلكين ميرفت و چشم به دخترك همسن و سالش مي دوخت كه صبح مكتب ميرفت و نزديك هاي عصر برميگشت و در بام خانهء شان درس ميخواند. دخترك نيز با ديدن وژمه، بسويش لبخند ميزد؛ تا اينكه يكروز صدايش كرد تا به خانهء شان بيايد. وژمه از مادرش اجازه خواسته و نزد او رفت.
پس از آنروز، هرگاهي كه "زهرا" از مكتب مي آمد، وژمه را صدا ميزد و هردو به بام ميرفتند و درس ميخواندند و قصه و راز دل ميكردند. علاقه و دوستي زهرا و وژمه، با گذشت هر روز بيشتر ميشد. زهرا دلسوز و مهربان بود و هرآنچه مي آموخت، وقتي بخانه مي آمد به وژمه ياد مي داد و يگان بار، خوراكه هاي لذيذ هم برايش نگهميداشت.
در جريان رفت و آمد به خانهء آنان، وژمه با مرد پاكستاني مسني كه پوست كلفت و سياه و موهاي ماش و برنج داشت، برخورد. او صاحب خانهء زهراي شان بود و خوب دري صحبت ميكرد. او هر باري كه وژمه را ميديد، "ماشأالله" ميگفت و يگان بار هم حركات بيموردي از خود تبارز ميداد و يا حرفهايي ميزد كه با شنيدن آن، قلب كوچك وژمه، ميلرزيد. او هر بار با ديدن مرد، برايش سلام ميداد و كوشش ميكرد كه زود از او دور شود.
سرانجام عصر يكروز كه وژمه ميخواست زهرا را ببيند و او در خانه نبود، حينيكه ميخواست برگردد، دفعتاً مرد مسن، مقابلش سبز شد و بي مقدمه گفت: "او دخترمه ميخواهيم تره بگيرم."
رنگ از رخسار وژمه پريد. ميخواست فرار كند كه مرد مسن، دست انداخته و دست كوچكش را گرفته گفت: "ميفهمي، مه از غريبي و بيچاره گي تان خبر دارم. اگه مره بگيري؛ مه خرچ فاميل تانه ميتم و اگه قبول نكني، قسم ميخورم كه يكروز مي گريزانمت؛ فهميدي!"
وژمه كه سخت ترسيده بود، خاموشانه به خانه رفت و به كسي چيزي نگفت. فرداي همانروز مرد مسن، دو زن از خانواده اش را براي خواستگاري وژمه فرستاد؛ اما مادر وژمه كه از مريضي شوهر و فقر و ناداري اش سخت رنج ميبرد و از طرفي هم وژمه را طفلي بيش نميديد، به آنان گفت كه هنوز وقت عروسي دخترش نيست و ديگر زحمت نكشند.
روزها ميگذشت و مريضي مرد شدت مي يافت. ناله هاي زار و وضعيت وخيم او، وژمه و مادرش را پريشان ساخته بود. هردو، روزها نزد او مي نشستند و گريه ميكردند. وژمه كه تحمل مريضي و بيچاره گي پدر را نداشت، بارها بخود جرئت ميداد پنهان از مادرش، نزد مرد مسن برود و از او براي تداوي پدرش پول بخواهد. مگر وقتي حرفها و برخورد نامناسب آنروز او را بخاطر ميآورد، دستانش ميلرزيد، قلبش به شدت تكان ميخورد، گلويش را عقده و چشمانش را اشك فرا ميگرفت. ميترسيد و زود منصرف ميشد و گاهي هم با خود تصميم ميگرفت كه همراي مرد مسن عروسي كند و خانواده اش را از فلاكت و مصيبت بيرون بكشد و آرام با خود زمزمه ميكرد: "اگه مه همراي او عروسي كنم، فاميليم آرام ميشه؛ مه بايد قرباني بتم."
در همين دو دلي و ابهام به سر ميبرد، كه مريضي پدرش شدت يافت و او در بستر مريضي، در سرزمين غربت و تنهايي، جان بجان آفرين سپرد و آنان را تنها گذاشت. مرگ پدر براي وژمه، مادر، خواهر و برادرانش فاجعهء بزرگي بود. از اينكه آنان نادار بودند، همسايه ها جمع شده و جنازهء مرد را تا گورستان بردند و برايش ختم و خيرات كردند.
بعد از مرگ پدر هم، مرد مسن دست از وژمه بر نداشت. هر بار با ديدن او تهديدش ميكرد كه هرگاه با او عروسي نكند، برادرش را ميكشد و خودش را فرار ميدهد و هرگاه عروسي كند، كرايهء خانه و خرچ و مصرف فاميلش را ميپردازد.
مدتي بعد، باز هم خواستگاراني فرستاد و وژمه از ترس و مجبوري، مادرش را راضي ساخت و عروسي صورت گرفت. محفل به رسم پاكستاني ها برگزار شد و وژمه با دفن كردن آرزوهاي كودكانه اش، به خانهء شوهر رفت؛ اما با آن همه خوشحال بود كه از اين طريق ميتواند به فاميلش كمك كند.
بعد ازعروسي؛ هرچند مرد مسن، زن و اولادهاي بزرگتر از وژمه داشت و به وعده هاي خود مبني بر دادن خرچ و مصرف خانوادهء وژمه وفا كرد؛ اما هيچگاه او را منحيث زنش ارزش نداد و احساساتش را ناديده گرفت. زن و اولاد هاي مرد هم وژمه را مورد تمسخر و ريشخند قرار مي دادند و كسي به چشم زن خانه، به او نگاه نميكرد. وژمه با همين وضعيت بد، روزها را با گريه به شام ميرساند و اين همه را از تقدير و قسمت بدش مي دانست.
كتاب زمان بدون احساس خستگي، صفحه ميخورد و دو سال با تحمل هرگونه رنج و مشقت بسر رسيد و وژمه مادر پسرك زيبايي شد. وجود پسرك، باعث دلگرمي او به زنده گي شده و مقداري از رنج و غم هايش با موجوديت او، كاهش يافته بود. پسرش سه ساله شد كه مادر و خواهر و برادرانش به وطن برگشتند و وژمه در ديار غربت تنها ماند.
روزها يكي پي ديگري ميگذشتند تا اينكه يكروز مرد مسن، با عصبانيت به وژمه گفت: "مه هيچ وقت به چشم زن، طرف تو سيل نكديم و نه اولادها و زنم تره منحيث عضو خانهء شان قبول كدن. از طرف ديگه، مه پير شديم و ديگه حوصلهء تُره ندارم. تو برو بخانه و وطن خود تان، پيش مادرت."
وژمه با گريه و زاري گفت: "مه كجا برم، همي خانيم اس. مه مادر بچيت استم. مه از خانهء خودم، كجا بروم؟"
مرد،چند سيلي آيدار و محكم نثارش نموده گفت: "حالي خانه دعوا داري ها. صحيح اس كه اي بچه از مه اس. اي همينجه ميباشه و تو از طرف مه آزاد استي. برو گمشو، كالايته جمع كو!"
گريه ها و عذرو زاري هاي وژمه، هيچ خللي در تصميم مرد ايجاد نكرد. او مقداري پول به دستش داده گفت: "اي هم كرايهء راه؛ ديگه اينجه نبينمت."
وژمه به ياد ميآورد كه چسان او را از خانه بيرون نموده و از پسرش جدا كردند. جدايي او از پسرش هم، صحنهء دردناكي بود كه قلب نازكش را ميفشرد. پسرش از پشت دروازه، مادر مادر ميگفت و وژمه، "ارشد، ارشد" صدا ميزد؛ اما هيچ دل رحمي نبود تا اين سد غم انگيز را از ميان بردارد و آندو را دوباره بهم برساند...
وژمه كه نمي دانست كجا برود، همانجا پشت دروازه نشسته بود. دقايقي نگذشت كه موتري در نزديكش ايستاد. با بلند شدن صداي هارن موتر، شوهرش از خانه بيرون شد. با ديدن او وژمه پريشان شده گاهي به موتر و گاهي به شوهرش ميديد. مرد به دريور دستور داد تا وژمه را به هدهء موترهاي افغانستان برساند و خطاب به وژمه گفت: "مه به بيادرت تيلفون كديم كه تره از هده بگيرد؛ برو ديگه به تو ضرورت ندارم!"
عصر همانروز؛ وژمه خسته و دلشكسته از موتر پياده شد و نيم ساعت بعد، برادرش را يافت؛ اينك روزهاست كه بي سرنوشت با چشماني پوشيده از اشك، تشنهء ديدار پسرش، به دور دست ها خيره ميشود و پژواك صداي "مادر مادر" پسرش را، از بادها به ارمغان مي گيرد.
نيلاب نصيري
27دلو 1388
سوژه از سونيتا فرملي
كمرة مخفي
چند روزى مى شد كه اعصاب زن بشدت بهم ريخته و افكارش دستخوش افواهات شده بود. بدبينى عجيبى در وجودش رخنه كرده و حوصله انجام هيچ كارى را نداشت.
سردى و بدخلقى زن چيزى نبود كه از چشم شوهرش بدور بماند. اما مرد هرچه از زنش علت را پرسيد با جواب هاى هيجاني و سكوت همسرش روبرو شد. چنين حالتى از زن، براى شوهرش تازه گى داشت و در مدت چند سالى كه با هم ازدواج كرده بودند، اين چنين رفتاري را از او نديده بود.
همه جريانات از ۳ روزقبل آغاز شده بود، زمانيكه تليفون كننده ناشناس با زن تماس گرفته و خبر داده بود كه مدتي ميشود، شوهرش زن ديگر گرفته؛ ابتدا زن باور نكرده و تليفون را قطع كرد. اما كنجكاوى مرموزى اذيتش كرد و موجب شد كه در تماس بعدى ناشناس، سعى كند اطلاعات بيشترى از او كسب كند او از اينكه به شوهرش اطمينان داشت از ته دل با خود ميگفت كه حتماً اشتباهى صورت گرفته است. اما هنگاميكه متوجه شد همه مشخصات گفته شده از سوي مرد ناشناس با مشخصات شوهرش مطابقت دارد، يك باره كاخ آرزوها و اميد هاى زنده گى چندساله اش را فروريخته ديد.
نمى توانست قبول كند كه شوهرش به او خيانت كرده باشد. يك هفته از نخستين تماس تليفونى شخص ناشناس گذشته بود و زن در اين مدت با كنجكاوى و وسواسى عجيب، رفتار شوهرش را زيرنظر گرفته وهمه وسايل شخصى و جيب لباس هايش را بدنبال پيدا كردن مدركي كه بتواند خيانت او را ثابت كند، جستجو كرد.اما بي نتيجه بود . بار ها خواست اين موضوع را با شوهرش در ميان بگذارد مگر ديد نمى تواند به اين ساده گي به شوهر وفا دارش تهمت بزند كه زني ديگري دارد و مواردي ملال خاطرش را فراهم كند. بايد دليلى در دست داشته باشد تا شوهرش نتواند، همه چيز را انكار كند. اما وقتى كه پس از جستجوى فراوان هيچ ثبوتي نيافت در دل آرزو كرد كه مرد ناشناس باز هم تماس بگيرد و آدرس يا مشخصات زني دوم شوهرش را به او بدهد.
بعد از گذشته مدتي يك روز باز هم مرد ناشناس تليفون كرد. زن اصرار نموده كه اسم و آدرس زنى را كه با شوهرش پنهاني ازدواج كرده بداند اما ناشناس پيشنهاد كرد كه بهتر است ابتدا چند عكس آن دو را بببيند تا صحت گفته هاي او ثابت گردد و سپس آدرس و مشخصات زن موردنظر را برايش بدهد. كنجكاوى و اشتياق بدست آوردن ثبوت خيانت شوهر و ديدن چهره زنى كه شوهرش را از او گرفته بود، زن را واداشت تا قرار ملاقات مرد ناشناس را پنهان از شوهرش بپذيرد.
زمان موعود فرارسيد و زن در حاليكه بسيار مضطرب و پريشان بود، خود را به محل ملاقات رساند. لحظاتى بعد مردى جوان و شيك پوشي كه سراپاي منظمي داشت با بكس ديپلومات به او نزديك شده و خودش را تليفون كننده ناشناس معرفى كرد و از زن خواست در گوشه اى از پارك سر سبز كه وعده گاه شان بود روي يك چوكي بنشينند تا او عكس ها را نشان داده و موضوعات مهمي ديگري را هم با او در ميان بگذارد. زن ناچار پذيرفت و همراه با مرد ناشناس براه افتاد. بعد از دقايقي آندو روي چوكي نشستند.
مرد جوان در حاليكه بكس ديپلومات را روى زانوهايش قرار داده و چند عكس را از داخل آن بيرون ميكرد به زن توضيح داد كه دو ماه مى شود،به رابطه شوهرش با خانمى كه قبلاً همسر او بوده و حالا از هم طلاق گرفته اند، پى برده و توانسته پنهانى از آنان چند عكس بگيرد و حالا قصد دارد براى انتقام از همسر سابقش عكس ها و آدرس او را در اختيار زن قرار دهد. سپس عكس ها را بدست زن داد.
زن با دستان لرزان و قلب مملو از نفرت در حاليكه به سخنان مرد سراپا گوش شده بود، عكس ها را گرفته و بدقت به آنها نگاه كرد. در عكس ها زن جوان و زيبايى در كنار مردى هم سن و سال شوهرش در حالت هاى مختلف ديده مى شدند. مشخصات مردى كه در عكس ها بود هرچند از لحاظ شكل ظاهرى و داشتن ريش و عينك مانند شوهر زن بود اما با همان نگاه اول زن فهميد كه اين مرد شوهرش نيست. دفعتاً قوت و قدرت عجيبي يافت عكس ها را دوباره بدست مرد داده گفت:" آقا شما اشتباه كرده ايد، اين مرد شوهر من نيست."
مرد جوان با تعجب به او خيره شده پرسيد:" چه ميگويد امكان ندارد، شوهر شما نباشد. "
زن با ناراحتى جواب داد:" من شوهرم را خوب ميشناسم، شما چرا به شوهر پاكم تهمت دروغ بسته ايد. شما نمبر تيلفون مرا از كجا پيدا كرده ايد كه يك هفته مزاحم من و زنده گي آسوده ام شده و افكارم را پريشان ساخته ايد ؟"
مرد با حيرت جواب داد:"اگر اين مرد شوهر شما نيست پس چرا وقتى مشخصات او را تليفونى به شما گفتم تأييد كرديد؟"
زن كه اشك هاي از خوشي و غم روي صورتش جاري شده بود، پاسخ داد:" براى اينكه شوهرم هم عينك ميپوشد و شبيه همين مرد است و همچنان وقتى شما آدرس دفتر و اسم شوهرم را درست گفتيد . متيقن شدم كه در باره او ميگويد. اما حال شكر خداوند يكتنا كه چنين نيست"
مرد جوان در حاليكه عكس ها را از دست زن مى گرفت، چشم به چشمان او دوخته جواب داد:" زمانى كه متوجه شدم اين مرد با زن سابقم ازدواج كرده ؛ يكروز او را تا دفترش تعقيب كردم و با دادن مبلغى پول به نگهبان دفتر از او خواستم كه اسم و شماره تليفون او را به من بدهد. بعد شماره تليفون او را گرفته و با نيرنگي توسط خانمي از نزديكانم به بهانه اينكه خواهر خوانده خانمش است، شماره تليفون شما را از او گرفتم. ولي حال نميدانم چطور اشتباه شده است. بهر صورت شايد گناه نگهبان باشد كه شماره تليفون شوهر شما را برايم داده بهر حال، حالا كه معلوم شد خوشبختانه اين مرد خائن شوهر شما نيست من از مزاحمتى كه براى شما ايجاد كردم معذرت ميخواهم و اميدوارم مرا ببخشيد."
زن كه قلباً از اين اشتباه خوشحال و راضى بود، خود را ناراحت و عصبانى نشان داده و با رويه زشت مرد را بخاطر تهمت هاي ناحق و مزاحمت هايى كه در اين چند روز براى او ايجاد كرده و آرامشش را بهم زده بود، از جايش برخاست وبه سمت منزلش براه افتاد. در طول راه خود را ملامت ميكرد كه چرا به شوهر مهربانش شك كرده و چرا از روز اول موضوع را با او در ميان نگذاشته است و بعد بخاطر كنجكاوى زنانه و بدگمانى بيجا خود را سرزنش كرد. حدس زد اگر شوهرش اين موضوع را بداند بسيار عصبانى شده و با او جنگ و دعوا خواهد كرد، پس چاره كار را در اين ديد كه چيزى به شوهرش نگويد و موضوع را فراموش كند.
هفته اي را براحتي و خوشي بسر برد اما عصر يكروز پاكتى را كه شخصى به دروازه منزلش آورده بود باز كرد و عكس هاى داخل آن را ديده از تعجب دهانش بازماند. در عكس ها، او همراه مرد جواني در پارك در حالي قدم زدن،نشستن پهلوي هم و در حال صحبت كردن ديده ميشد. عكس ها بقدرى ماهرانه گرفته شده بود كه امكان نداشت بيننده اى آنها را ديده و باور كند اين زن و مرد براى نخستين باريكديگر را ملاقات كرده اند. برعكس چنين به نظر مى رسيد آنها با يكديگر بسيار صميمى بوده و مدت ها با هم رابطه داشته اند. با ديدن آنها قلب زن فرو ريخت و جدانش او را ملامت نموده و خبر از عواقب بدي داد. اشك در چشمانش حلقه زد و حيران شد چه كند در همين هنگام زنگ تليفون بصدا آمد. صداي همان مرد ناشناس مانند چكشي بر مغزش فرود آمد. مرد ابتدا خنده وحشتناكي سر داد و بعد او را تهديد كرد كه اگر تا فردا مبلغ پنجاه هزار افغاني برايش ندهد كاپي عكس ها را در اختيار شوهرش قرار ميدهد. دست و پاي زن به لرزه افتاد و پيش چشمانش پرده سياهي هويدا شد. او وحشت زده ،متواتر به خود لعنت ميفرستاد كه چرا موضوع را از شوهرش پنهان كرده و با خودش فكر كرد اگر شوهرش عكس ها را ببيند و از او توضيح بخواهد چه چيزى مى تواند براي دفاع از خودش به او بگويد، او چگونه حقيقت را باور خواهد كرد و اگر دروغ بگويد و موضوع را فقط يك آشنايى و برخورد معمولى در پارك عنوان كند، با حالات صميمانه اى كه در عكس ها ديده مى شد، ادعاى او باوركردنى نخواهد بود و اگر هم حرف هاي او را باور كندتا آخر عمر هميشه نسبت به او بدگمان شده و با ديده شك و ترديد رفتار خواهد كرد. پس بهتر ديد هر طور شده از رسيدن عكس ها بدست شوهرش جلوگيرى كرده و با پرداخت پول كه آنقدر زياد هم نبود، دهن مرد ناشناس را ببندد و او را تهديد نمايد كه هرگاه بار ديگر مزاحم او شود به پوليس مراجعه ميكند.
بنابراين فرداى آنروز به آدرسى كه مرد داده بود رفته و پولها را به او داده و اخطارش داد كه ديگر مزاحم نشود مرد ناشناس پس از گرفتن پولها قول داد كه به همين مقدار پول ضرورت داشته و بعد از اين مزاحم او نخواهد شد. ولى دو هفته بعد باز هم عكس هاى جديد و تقاضاى ملاقات ديگر به خانه اش فرستاده شد. زن با ديدن آنها با بدبختي دريافت كه با اشتباه پنهان كاري و ترس از شوهرش ، در دام مرد شيادي افتاده است.عكس هاى جديد او را در حال گفتگو و دادن پول با مرد بيگانه اي نشان ميداد و دلالت از رازي ميكرد كه او از شوهرش پنهان نموده است و حاضر شده براى پنهان كاري بيشتر و عدم افشاى آن پول بپردازد.
او با دو دست به سرش كوفت، چنگي به مو و رويش زد، بسيار گريه كرد اما هيچ راه نجاتي بخاطرش نرسيد. اكنون كه بسيار دير شده بود چگونه مى توانست به شوهرش بقبولاند كه اين راز فقط يك سوءظن و بدگمانى ناخواسته نسبت به او بوده است. آيا او اين حقيقت را مى پذيرفت.با خود انديشيد اگر به پوليس اطلاع دهد، شوهرش نيز از موضوع مطلع مى شود و او را بخاطر پنهان كارى و عدم صداقتش سرزنش ميكند. بنابراين تصميم گرفت كه با دادن طلاهايش به مرد ناشناس، با التماس از او بخواهد كه دست از سرش برداشته و با زنده گى او بازى نكند.شايد دل او نرم شود. ولى مرد ناشناس پس از ملاقات ديگر با او، اينبار تقاضاى ديگرى از او داشت.... و زن با بيچاره گي ناخواسته در چاهى افتاد كه خود با دست هايش كنده بود.
نيلاب نصيري
14 جدي 1388
بوت پالش
انوار طلايي رنگ خورشيد، از پشت كوه هاي بلند منطقه سر زد. زن كه از ديرگاهي نزديك سماوارنشسته بود، برخاست. چشمانش را كه از اثر دود توته هاي پلاستيك و ميده هاي چوب، به سوزش افتاده و اشك آلود شده بود، با نوك چادر پاك كرد، دوان دوان به سوي اتاق رفت و از كلكين نيمه باز اتاق، سرش را به درون برده صدا زد:
"صادق او صادق! بخي بچيم! بخي گل مادر كه ناوقت شده برو كه كمي كار كني. باز مكتب هم ميري. سرت دير ميشه."
پسرك با شنيدن صداي مادر، برخاست. دستي به سر و رويش كشيد و با عجله به سوي مرغانچه رفت. مرغ ها را بيرون كشيد و دانه هاي برنج شب مانده را مقابل شان پاشيد و همچناني كه به مرغهايش خيره شده بود، از مادر پرسيد:
"پدرم رفته؟"
مادر با گلوي گرفته جواب داد: "ها رفته!"
پسرك باز پرسيد: "چاي دم كدي؟"
مادر جواب نداد و نزديك سماوار رفت. پسرك مصروف درست كردن صندوق كارش شد. چند بار وسايل صندوق را ته و بالا كرد تا همه اشياي مورد ضرورتش كه عبارت بودند از چند دانه برس و چند بوتل رنگ بوت، آماده باشد.
مادر، با عجله دسترخوان را كه درون آن چند توته نان باسي از دو روز قبل بود، گسترد. پتنوس كهنه و يك پيالهء زرد رنگ آورده، مقداري بوره درون پياله ريخت. بعد ازچاينك حلبي سفيد، مقداري چاي انداخت و پيش روي پسرش گذاشت و خود دو زانو در بغل نشسته و با ولع تمام، به چاي خوردن پسرش چشم دوخت. دفعتاً قافلهء آرزوها و اميدهاي مادرانه هجوم آورده و او را با خود به دنياي رويايي خيالات بردند.
زن در آنجا يكي يكي آرزو هايش را مرور كرد. پسرش را ديد كه آدم كلاني شد و آن آنجاها كه او آرزو داشت، رسيده است. ديد پسرش بزرگ شده و با يونيفورم مخصوص پوليس، بر چوكي زيبا و مفشني تكيه زده و با قلم زيبايي كه در دست دارد؛ پاي هر ورق امضا ميكند. زير دستانش وقتي به اتاق او وارد ميشوند، اول رسم تعظيم بجا مي آورند وبعد با ادب از اتاق خارج مي گردند.
گاهي هم پسرش را ميديد كه چپن سپيد پوشيده و به تعدادي از داكتران، در مورد مرض خاصي صحبت ميكند و به آنان معلومات ميدهد. گاهي هم با خود زمزمه ميكرد. ني ني بچه مه پيلوت ميشه. و باز خيال ميبافت كه پسرش با طياره، از بالاي سرش ميگذرد و اوبا خوشحالي ميگويد: سيل كنين! اونو بچي مه اس؛ بچيم آدم كلان شده و باز....
در همين هنگام، صداي پسرش او را بخود آورد: "مه رفتم مادر، بامان خدا!"
زن با آواز گرفته اي كه از عمق دلش سرچشمه گرفته بود، گفت: "برو مادر صدقيت؛ پناهت بخدا بچيم! خدا تره توان بته كه آرمان هاي دلمه بكشي."
پسرك، با اندوه بزرگي كه مدتي بود سنگيني آنرا بر قلب كوچكش احساس ميكرد و به مادرش چيزي گفته نميتوانست، از دروازه خارج شد.
رنج او نرفتن به مكتب بود. با آنكه مي دانست مادرش زياد آرزو دارد او درس بخواند و آدم بزرگي شود و خودش هم میخواست با تحمل هرگونه مشکلات مثل فرار از نگاههاي قهر آلود پدر و نديده گرفتن نيشخندها، تنبيه ها و چوب زدن استاد، بازهم مكتب برود و درس بخواند؛ اما وقتي تا نزديك مكتب ميرفت، باز جرئت نميكرد و از راه رفته باز ميگشت.
آنروزهم بعد از چاشت روز، هواي مكتب به سرش زد. با عجله دست و رويش را نزديك بمبهء مسجد شست. پتلون كوباي كهنه اش را كه زير صندوق پنهان ميكرد، با احتياط كشيد و در تشناب مسجد پوشيد و صندوقش را نزد خادم مسجد گذاشته و با چند كتاب و كتابچهء كهنه، به سوي مكتب شتافت؛ تا آرزوهاي مادرش را پوره كند، درس بخواند و يك آدم كلان شود.
اما همينكه دهن دروازهء مكتب رسيد، نويد همصنفي لايقش را ديد و از او در مورد معلم رياضي پرسيد. نويد با اطمينان درحاليكه بكس مكتبش را بيشتر بخود ميفشرد، گفت:
"ها امروز هم ساعت اول رياضي داريم. معلم كارهاي خانگي ره ميبينه. ميفهمي گفته هيچ عذري ره قبول نميكنه. به تنبل ها و غيرحاضرها جزا ميته. اگه تو بري باز يا چوب ميخوري يا يك لنگه سر چوكي ايستاده ميشي و يا باز گوش هايته گرفته روي طرف تخته، تا آخر ساعت ايستاده خاد ماندي. مه خو گفتم دلت ميايي يا ني."
نويد داخل مكتب شد و صادق باز از ترس معلم رياضي، مو برسرش سيخ گشته و بدنش گرم شد. او كه نميخواست، باز با همان سرنوشت روزهاي قبل دچار شود، از رفتن به مكتب منصرف شد و دوباره به مسجد رفت. پتلون، كتاب و كتابچه هايش را در زير صندوق جا بجا كرد و باز تسمهء صندوق را بر گردنش آويخت و بوت پالش... بوت پالش صدا زد...
آنروز تا شام كار كرد و بخانه رفت و باز با سوال هاي متعدد و پنهاني مادرش برخورد: مكتب رفتي بچيم؟ درس خواندي؟ پدرت خو خبر نشد؟ و صادق دل نا دل، باز همان جمله هاي دروغ را تكرار كرد: "ها رفتم، درس خواندم. كارهم كدم؛ اينه 80 روپيه."
مادر، لحظاتي به پولهاي دست داشتهء پسرش خيره شد، بعد آنها را گرفته در نوك چادر بست و شكر گويان به دخترانش گفت: شكريه! فاطمه! بري لالاي تان چاي بيارين."
صبح باز صادق دوباره به راه افتاد. مادر باز پنهان از پدرش بيخ گوشش گفت: "مكتب بري، خو گل مادر!" و صادق كه نميتوانست آرزوهاي مادرش را با گفتن اينكه مكتب نميرود با خاك يكسان كند گفت: "ها ميرم مادر، حتماً ميرم."
باز در خم و پيچ سرك هاي فرعي و بيرو بار مردم، قدم زده صدا ميزد. بوت پالش... بوت پالش! نزديك هاي چاشت ساعتي كه از گشت و گذار خسته شده بود، زير سايهء درختي تكيه زده و اندوهگين نشست. حيران بود چطور به مادرش بگويد كه او ديگر به مكتب نميرود. در همانحال سخنان مادر بخاطرش آمد كه همواره ميگفت:
"بچيم گل مادر! خير اس كه پدرت غالمغال ميكنه كه مكتب نرو. او ره مه ميفهمانم، مگم تو حتماًَ مكتب بخوان! طرف پدرت سيل كو، سواد نداره، يكروز نان پيدا ميتانه، يكروز ني؛ او از اول ايتو نبود. پول و پيسه داشت؛ مگم گذشت زمان و خرابي اوضاع، پيسه هايشه از او گرفت. ببي! اگه او سواد ميداشت، حالي علم شه هيچ كس و هيچ چيزي از او گرفته نميتانست. بچیم هم کار کو! هم درس بخوان که يك جايي برسي! مه بري تو بسيار آرزوها دارم؛ زنده گي آينديت، بري مه بسيار مهم اس!"
بعد حرفهاي زننده و نيش دار پدر، خاطرش را مي آزرد: "مكتب و درسه چه ميكني. چه به درد ميخوره. همي حالي فاكولته پاسهايت، ده روي سرك كراچي واني ميكنن. مه از صبح تا شام روي سرك ها استم كه كار پيدا كنم. ميبيني كه يكروز نان داريم يك روز ني. رنگمالي و گلكاري كده خسته شديم. مه مادر و خواهرهايته تنها نان داده نميتانم؛ قيمتي اس. تو هم مرد خانه استي؛ بايد كار كني."
باز بخاطرش مي آمد كه به چقدر مشكل، پنهان از پدرش به مكتب ميرفت و با آنهم تحقير و توهين ميشد. چقدر به پدر و مادرش دروغ ميگفت كه مكتب ميرود يا نميرود.
يكبار از دنياي انديشه ها و نگراني هاي كودكانه اش برگشت. با يك حركت تند برخاست و تا شام كار كرد و به خانه رفت.
صبح روز بعد هم، مانند ديگر روزها وقت از خانه برآمد. بوتهاي تعدادي از عساكر و مامورين دولتي و بچه هاي لوكس را رنگ كرد و خوشحال بطرف سرك عمومي به راه افتاد. دفعتاً چشمش به بوتهاي مردي كه بسيار خاك آلود و كثيف بود و از مقابلش مي آمد، افتاد. فكر كرد اين مرد هم بايد بوت هايش را رنگ كند. آرام صدا زد: بوت پالش... بوت پالش....
مرد همچنان بي توجه راه ميرفت. صادق كه فكر ميكرد مرد حتماً بوت هايش را رنگ ميكند، وقتي از كنارش رد ميشد، با صداي بلند گفت: "کاکا بوت هایته رنگ نمیکنی؟"
مرد عنيك هايش را كشيده، اول به بوت هايش و بعد هم به صادق دقيق شد. همينكه چشمان صادق به چشمان مرد افتاد، قلب كوچكش ميان سينه لرزيد و با عجله از مرد دور شد. خواست آنسوی سرک برود؛ اما چند موتر تيز رفتار با صداي هارنهاي بلند، مانع او شدند. صادق ناگزيز پشت به مرد ايستاد. مرد كه متوجه بوت هاي خاك آلودش شده بود، صدا زد: "بیا اوه بچه! رنگ میکنم. بیا... بیا نی."
اصرار مرد باعث شد تا صادق، دل نا دل پیش بيايد؛ درحاليكه آرزو ميكرد، كاش مرد او را نشناسد. صندوق را آرام روي زمين گذاشت و نگاه دزدانه اي به مرد انداخت. مرد پای راستش را روی صندوق گذاشت و چشم به اطراف دوخت. بعد هم پاي ديگرش را روي صندوق گذاشت تا هردو بوتش رنگ شد. سپس نگاهي عميقي به بوتهايش انداخته با غرور گفت: "شاباس بچه! خوب رنگ ميكني چند شد!"
صادق ترسيده جواب داد: "معلم صاحب! ده روپيه."
مرد حيران شده گفت: "تو از كجا فهميدي كه مه معلم استم."
زبان صادق از ترس بند آمده بود: "مه... مه... نمي فهمم... گفتم ده روپيه ميشه."
بعد گريان شده گفت: "معلم صاحب مه صادق شاگردت استم."
معلم كه از همان آغاز، چهرهء صادق در نظرش گرم خورده بود، گفت: "چرا گريه ميكني بچيم؟ آفرين كه صبح كار ميكني و چاشت مكتب ميري. هيچ كاري عيب نيس."
صادق با نوميدي گفت: "حالي ديگه مكتب نميايم."
معلم با دلسوزي گفت: "چرا بچيم؟"
صادق دل به دريا زده جواب داد: "معلم صاحب! مه مكتب رفتنه خوش دارم. مادرم هم هر روز برم ميگه كه مكتب برم و آدم كلان شوم؛ اما از ترس شما نميايم."
معلم كه صادق و تنبيه هاي خودش را بخاطر آورده بود. اندوهگين شده گفت: "ني بچيم مكتب بيا و كار هم كو. مه به همصنفي هايت ميگم كه تره كمك كنن. هرمشكلي كه داشتي به مه بگو. انشأالله آدم كلان ميشي و آرمانهاي مادرته هم پوره ميكني. چاشت حتماًً بيايي مه منتظرت استم. فهميدي!"
صادق كه معلم رياضي را خلاف تصورش، مرد بسيارمهربان يافته بود؛ گريه و خنده يكجا راه گلويش را بست و فقط به علامت تاييد سر تكان داد...
صنف، مملو از سروصداي شاگردان شده بود؛ اما معلم رياضي درس را آغاز نمي كرد. گاهي چشمهايش به دروازهء مكتب دوخته ميشد و زماني هم متفكر، اينسو و آنسوي صنف به حركت مي افتاد. دفعتاً دروازهء صنف باز شد و صادق، با چهرهء گلگون شده از شوق و ترديد، دم در نمايان گشت. او درحاليكه از ناوقت آمدنش اندكي خجل معلوم ميشد، با آوازي كه از آخرين پرده هاي دل رميده و ذوق زده اش بر ميخاست، صدا زد: "معلم صاحب اجازه اس!"
لبخند صميمانه و رضايت مندانه اي، روي لبهاي معلم نقش بست و با لحن ملايمي كه تمام خشكي ها و درشتي هاي گذشته را جبران مي كرد گفت: "بيا صادق جان! برو ده جايت بيشي، ديگه ناوقت نكني!"
صادق، با ادب تمام گفت ببخشيد معلم صاحب! امروز كمي ناوقت شد و بعد، نگاه هاي گرم و گريزپايش، به نگاه هاي نافذ و نوازش آميز معلم گره خورد. احساس شاد و شكوفا شبيه باد بهار كه بر يك نهال پرازگل مي وزد و عطرش را برفضا مي پراكند، سراپاي وجودش را در بر گرفت. خندهء نمكيني روي لب هاي خشكيده و خوش تركيبش، نقش بست و با گامهايي كه به سبكي بال پرنده گان مي ماند، داخل صنف رفت و در كنار نويد برچوكي اول نشست!
نيلاب نصيري
25 عقرب1388 خورشيدي
دفتر كليد كابل
سه راهي
مرد، با بيتابي اينطرف و آنطرف دهليز شفاخانه قدم ميزد. گاهي آرزو ميكرد زنش زود چشم باز كند و به هوش بيايد و زماني هم از اين آرزويش منصرف ميشد؛ زيرا جرئت نگاه كردن به چشمان نازيه را نداشت و از اينكه با او مقابل شود، مي شرميد. با آنكه از كردار گذشته اش سخت پشيمان بود، بار بارخود را نفرين كرده و با ترس گنگ و مبهمي زمزمه مينمود: "گناه مه خو بخشيدني نيس. مه با همي گناه ها، زن و اولادهايمه از دست خواهد دادم."
با همين احساس گاهي سرش را به ديوار ميكوفت و گاهي، هاي هاي گريه ميكرد و زماني هم منتظر ميماند تا يكبار نازيه به هوش بيايد و آنوقت او معذرت خواسته دستانش را ببوسد. باور داشت كه نازيه نرم دل است و مثل بارهاي ديگر و گناهان ديگر، او را خواهد بخشيد و آنگاه او از صدق دل، توبه نموده و زنده گي صميمانه را با خانوادهء كوچكش از سر ميگيرد...
درآنسو در چپركت اول نزديك كلكين، نازيه در حالت اغما بسر ميبرد. داكتر هرباري كه ميآمد سيرمش را چك ميكرد و وسيلهء انتقال اكسيجن را بيشتر در دهنش فشرده و يا آنرا جابجا مينمود؛ ولي نازيه به هوش نمي آمد و همانطور بيخبر از همه جا افتيده بود.
سرانجام همينكه تاريكي شب، دامن گسترد و آفتاب در پشت كوهها چشم بست، نازيه آرام چشم گشود. لحظاتي چشمانش به سقف اتاق ماند. بعد از نيم ساعت كه به هرجا خيره شد؛ دفعتاً از خود پرسيد: "مه كي استم؟ كجا استم؟... و يكبار با بخاطر آوردن ساعات آن شب تاريك و ابرآلود، موهاي سرش راست شد، بغضي گلويش را بست و اشك در چشمانش حلقه زد و به ياد آورد:
آنگاه كه شب، چادر سياهش را برسطح زمين هموار نمود؛ دامنهء كوهي كه خانهء شان در آن قرار داشت، بيشتر از شب هاي ديگر تاريك و غبار آلود بود. بسياري از خانه ها در تاريكي مطلق فرورفته و ساكنان شان هم، در خواب هاي عميقي به سر ميبردند. تنها يگان خانه با هريكين ها و شيطان چراغك ها روشن بود و سروصداهايي از آن به گوش ميرسيد. درآن ميان، اوهم تنها هريكين كهنه اش را روشن نموده و در كنار آن، ساعتها بود كه بر بالين پسر مريضش بيدارمانده و دقيقه شماري ميكرد تا شوهرش برگردد. هرچند گاهگاهي خواب بر او غلبه مينمود؛ اما گريه ها و ناله هاي پسرش، خواب را بر او حرام ميساخت. شوهرش هم حسب معمول، باز به بهانهء خانهء همسايه، سر شام رفته و هنوز بر نگشته بود. پسرك در تب ميسوخت و نالش ميكرد. نازيه نگران حالتش بود؛ زيرا ميديد كه با گذشت هرلحظه، حالش وخيم تر ميشود.
پريشاني از هرطرف احاطه اش كرده بود. برخلاف ديگر شب ها كه انتظار شوهر برايش عادي بود، امشب براي آمدن او بيتابي ميكرد.
شوهرش عادت داشت هرشب به خانهء دوستان يا همسايه هاي دور و نزديك برود و ساعاتي را با خوشي سپري نموده و بعد ناوقت هاي شب برگردد و وقتي هم نازيه اعتراض مينمود، با سر و صدا و غالمغال ميگفت: "تو و اولادهايت، خو شوين؛ مه ميايم ديگه. مه ده خانه دل تنگ ميشم. اونجه همراي يكي دو مرد، يك ساعت درد دل ميكنم. از احوال و اوضاع مملكت خبر ميشم؛ باز ميايم."
نجيب كوچك، خودش را به آغوش مادر چسپانده و پيهم گريه، ناله و سرفه ميكرد. نازيه، كمپل كلاني را دور خود و پسرش پيچيده و يگان بار كه خواب بر پسرش غلبه ميكرد، به فكر دخترك چند ماهه اش ميافتاد و به مشكل و آهستگي خود را به او ميرساند، دستي بر موهاي مجعدش كشيده و لحافش را درست مينمود.
آن شب، حالت عجيبي برايش دست داده بود. با شنيدن هرصدايي دلش از ترس فرو ميريخت. استماع صداي عقربه هاي ساعت كه هردو روي هم قرار گرفته و ساعت 12 شب را نشان مي دادند، برايش يكنواخت و خسته كن شده بود. از شوهرش هم خبري نبود. او عصباني شده و با استفاده از غيبت شوهر، به او دشنام هاي بد و ركيك ميداد و او را بي مسووليت و بي پروا ميخواند. گاهي دلش گواهي بد ميداد. احساس ميكرد حادثات بدي همين امشب به وقوع خواهد پيوست. افكار بد و شيطاني، بر مغزش هجوم آورده بودند. يكبار صداي نفس هاي بلند بلند پسرش او را به خود آورد. با وارخطايي به صورت طفلك ديد. نفس هاي نجيب، به شمارش افتاده بود و دست و پايش هرلحظه رو به سردي ميرفت. ناخودآگاه سروصدا به راه انداخته گفت: "اوه خدا جان! به بي كسي و تنهايي مه رحم كو و بچيمه از مه نگي! بچيمه نجات بتي!"
بعد با خود زمزمه كرد: "مه برم پشت شرف او ره صدا كنم..."
آن شب، شرف به خانهء مدير سياه رفته بود. خانهء او چند خانه بالاتر از خانهء آنان قرار داشت. نازيه هراسان چادركلانش را گرفته و شرف... شرف... گويان از خانه برآمد. از بس پريشان بود و ميخواست زودتر شوهرش را صدا بزند. چند بار پاهاي برهنه اش به سنگ هاي كوه خورده، افگار شد و چند بار هم لغزيده و نزديك بود بيفتد؛ اما هرطوري بود، افتان و خيزان بالا ميرفت تا بخانهء مدير سياه برسد و شوهرش را كه حتماً مصروف قصه، قماربازي يا كرمبول است، صدا بزند.
او همانطور بالا ميرفت، از پا هاي برهنه اش صدايي بر نميخواست. تنها آواز نفس هايش به گوش ميرسيد. آرام و بيصدا خود را در نزديكي خانهء مدير سياه رساند. ديوار را گرفته و از زينه هاي سنگي بالا رفت. هنوز به دروازه نرسيده بود كه دفعتاً صداي زمزمهء دو شخص به گوشش خورد. حس كنجكاوي اش تحريك شد. آرام خود را زير پنجره رساند و با شنيدن صداي مرد و زن، از حرکت باز ماند. باورش نميشد كه صداي اين مرد اينقدر به شوهرش شبيه باشد. مرد با لحن عاشقانه و صميمانه حرف ميزد. در آوازش نوعي ملايمت، عشوه و محبت را احساس كرد.
يكبار با خود گفت: "ني اي شرف نيس؛ شايد مرد همسايه باشه كه صدايش به شرف ميمانه."
خواست شوهرش را به نام صدا كند؛ اما دلش نخواست. در همين هنگام، صداي زن توجهش بيشتر به خود جلب کرد که ميگفت: "شرف جان! مه همراي تو ايتو عادت كديم كه نميتانم بدون تو زنده گي كنم. تره بخدا امشو ناوقت تر خانه برو."
بعد صداي خنده هاي ملايم شوهرش را شنيد كه د رهمان حال ميگفت: "همي حال هم بسيار ناوقت شده، نمي ماني كه برم.....
نازيه ديگر تحمل نتوانست و با گامهايي که از خشم ميلرزيد، از دو پتهء ديگر زينه هم بالا رفته و خود را با آخرين قدرت و سرعت به داخل اتاق کشيد.
حدسش درست بود. زن همسايه و شوهرش با هم در بستري آرميده بودند. زن بيحيا سرش را روي شانه شرف گذاشته بود. با ديدن او، هر دو از جا پريدند. شرف كه در اولين نگاه نازيه را شناخت، ديوانه وار به سويش دويده و با عصبانيت پي در پي پرسيد: "اينجه چه مي کني هه؟ چرا آمدي؟ هه هه هه؟"
ولي نازيه با ديدن آن صحنه، لال شده بود و فقط به عقبش اشاره ميكرد و او... او... ميگفت. سيل اشك از چشمان خسته اش سرازير شده بود.
شرف، دست او را گرفته و کشان کشان رهسپار خانه شد. در طول راه هم با خشونت چنگي به موهايش مي انداخت و پيهم ميگفت: "تره چند دفعه گفتيم كه از خانه بيرون نبرآيي. باز عين سرحدت به خانه همسايه كشيد. حالي ايقه شدي كه مره تعقيب ميكني؟ چه ميگفتي هه چه؟"
نازيه فقط به خانه اشاره ميكرد و گريه مينمود. هنگامي که بخانه رسيدند، شرف با ديدن پسرش كه نفس نفس زنان دست و پا زده و در تب ميسوخت و دخترش كه بسيار گريسته بود، علت آمدن نازيه را دانست. او با ديدن وضعيت بد اولادهايش وقت را از دست نداده، پسرش را بغل كرده به راه افتاد و نازيه هم دخترش را گرفته از عقب شوهرش روان شد.اودرطول راه پسر مريضش را فراموش نموده و فقط به كارزشت شوهرش مي انديشيد و با خود ميگفت: "ده اي قدر وقت، او فقط مره فريب داده و ده حق مه و اولادهايم ظلم و خيانت كده. خدا جزايشه بته! مه هيچ وقت او ره نميبخشم."
بعد يادش آمد كه شب ها شوهرش ناوقت به خانه مي آمد. در اوايل او انتظار مي نشست؛ اما شرف بي توجه به او ميخوابيد و يگان بار هم با عصبانيت ميگفت: "انتظار مه نباش. آرام پهلوي اولادهايت خو شو. مه كارت ندارم."
و او بدون اينكه جوابي بدهد، خاموشانه زير لحافش ميگريست و صبر مينمود...
با ياد خاطرات گذشته، باز سيلابي از اشك هاي داغ، صورتش را فرا گرفت. شيارهاي اشك، آرام آرام به گريبانش ريختند و او با عصبانيت زمزمه كرد: "نمي بخشمت شرف نميبخشم! سرم كه ده سنگ لحد هم بخوره اي كارت يادم نميره خدا نبخشيت."
يكبار صداي گريه هاي بلند شرف، از دهليز شفاخانه به گوشش خورد. تكان خورده بلند شد، سر جايش نشست و سراپا گوش شد. شنيد كه شرف گريه آلود با داكترها جنگ ميكند. سروصدايش دهليز را فرا گرفته، خواست برخيزد؛ اما نرس داخل شده مانعش شد.
نازيه به گريه گفت: "او آدم كه گريه ميكنه شوهرم اس، ببينم كه چه شده؟ برش بگوين كه مه خوب استم، مره چيزي نشده؛ ها راستي دختر و بچيم كجا استن؟"
نرس با جديت گفت: "لطفاً استراحت كنين خانم! شما ره بيهوش از موتر تكسي پايين كديم. دخترت پيش خدمه اس و وضعيت بچيت خراب بود؛ شايد بخاطر همو جنگ ميكنه."
نازيه گريان شده گفت: "چرا خوارجان بچيمه چه شده؟
نرس جواب داد: "او سينه بغل شده، مگم شما او ره بسيار ناوقت به شفاخانه آوردين."
در همين هنگام، خدمه دخترك نازيه را برايش آورد. لبان نازك دخترك، با ديدن مادرش متبسم شد. مادر هم، شكر گويان او را در آغوش فشرد. تا ميخواست بوسهء بر رخسارش بزند كه شوهرش داخل شده و گريه آلود گفت: "بخي او زن كه سر ما قيامت شده؛ بيخي كه داكترها ميگن بچيت مرده، بيخي كه نجيبه از دست داديم!"
نازيه دخترش را در آغوش فشرده برخاست. دويده دويده از عقب شوهرش رفت و چند اتاق دورتر، به جنازهء پسرش برخورد. داد و فرياد به راه انداخت تا ميتوانست يكجا با شوهرگريه كرد و يكبار وقتي وقايع آنشب بخاطرش آمد؛ با نفرت اشك هايش را پاك كرد و خشم آلود به شرف گفت: "از اينجه برو! اي بچي مه اس! او پدر نداره! پدر خيانتكار و نامردش ديشو مرده!
شرف عذر و زاري كنان گفت: "نازيه مره ببخش! ديگه تكرار نميشه مره ببخش! مه قبول دارم كه از بي مسووليتي مه اي كار ها شده، مگم....
نازيه كه نزديك بود از خشم منفجر شود، با قهر گفت: "ديگه تره نميبخشم و از خدا ميخواهم كه سخت ترين جزا برت بته و روي خوشي و خوشبختي ره نبيني."
داكتران و نرس ها، هردو را به آرامش دعوت نموده و از شفاخانه بيرون كشيدند. نازيه ديگر اشك نميريخت و درحاليكه دخترش را در آغوش ميفشرد، داخل موتر امبولانس نزديك جنازهء پسرش نشست و به شرف اجازه نداد به موتر بالا شود...
صبح همان روز، فاميل كوچك به سه راه رفتند. شرف كه بقيهء شب را عقب دروازهء بسته حويلي به سر برده بود، اجازه نيافت تا با گامهاي ناپاك، جنازهء پسرش را تا گورستان بدرقه كند. از اينرو به صوب نا معلومي در حركت شد. نزديكانش جنازهء نجيب كوچك را به گورستان بردند و نازيه با دختر كوچكش رهسپار خانهء پدرش گرديد...
نيلاب نصيري
16 سنبله1388 خورشيدي
كليد گروپ كابل كارته سه
سزاي بيوفايي
صداي زنجير و زولانه، در فضاي خفقان آور و نيمه تاريك زندان، يكبار ديگر به گوش زندانيان خورد. همه گوش به پشت ديوار مقابل شان سپرده بودند. تا ببينند كه تازه واردي كه به جمع آنان ميپوندد، كي و چگونه است.
يكبار از عقب همان ديوار مقابل، جوان خوشقيافه و نظيفي ظاهر شد. او متفكر و استوار راه ميرفت. وقتي چشمان انتظار ديگر بندي ها را ديد، لبخند تلخي روي لبهاي زنگ بسته اش پديد آمد. چشمان خسته اش يكي يكي را از نظر گذراند و آرام گوشه اي را برگزيده نشست. همه زندانيان منتظر بودند، بدانند كه بندي تازه وارد چه مي گويد؟ چه عكس العملي نشان ميدهد و چرا به اين مدفن تاريك پا نهاده است؟ اما نقيب بي توجه به انتظارات آنان، پشت به ديوار تكيه داده و سرش را به سه كنجي ديوار جابجا كرد. نگاههايش به ديوار مقابل دوخته شد. نگهبانان مسلح بيرون رفتند و دروازه، دوباره بسته گرديد.
نقيب چشم به سقف دوخته بود و در اين فكر به سر ميبرد كه بعد از اين، زنده گي اش چه مفهومي خواهد داشت. هيچگاه چنين نيينديشيده و چنين خواب بدي هم نديده بود.هنور باورش نميشد با دو دست زولانه شده در كنج زندان باشد. او كجا و زندان كجا.....
به خود تكاني داد و متوجه شد كه راستي هم اينجا زندان است؛ به چهره هاي هم اتاقي هايش نظر افگند و ديد كه همه با چشمان فرورفته و چهره هاي كم نور، با سر و وضع نامرتب نشسته اند.
نوميد شده با خود زمزمه كرد: "كاش هرچيزيكه امروز اتفاق افتاد، خواب بدي باشه و مه بتانم فراموشش كنم. كاش او..." يكبار به ياد گذشته هاي نه چندان دور افتاد؛ آنگاه كه تازه مكتب را تمام نموده و تصميم گرفت كار كند. پدر با سرمايهء هنگفت برايش يك دكان موباييل و لوازم برقي ساخت. درآنجا كارش خوب و وقتش خوش ميگذشت. روزها سعي ميكرد رفتار و كردارش بهتر از گذشته باشد تا مشتريانش بيشتر و بيشتر شوند.
با گذشت هر روز، بر دوستان و مشتريانش افزوده ميشد. پدرش، هفتهء يكبار به ديدن و بررسي كارهايش مي آمد. مرد پنهان از نگاههاي پسرش از دكانداران دور و نزديك همان سراي، در مورد او مي پرسيد و از آنان بجز خوبي و نيكي پسرش نمي شنيد.
دفعتاً صداي افتادن گيلاس زنداني كه از چاينك چركين و سياه زندان، براي خودش چاي ميريخت، نقيب را بخود آورد. او باز خود را در زندان يافت. لحظاتي غمگين شده و اندوهگين گفت: "كاش روي بهاره نميديدم و عاشقش نميشدم. من كجا و عشق كجا. همه چيز از دست خودم شد."
باز بار ملامتي را از خود دور كرده گفت: "گناه مه چيس؟ مه خو دوستش داشتم و ميخواستم همرايش عروسي كنم؛ او بيوفا بود. دخترها بايد مثل فرشته ها پاك و بي آلايش باشن. بري اونا كارهاي بد، نمي زيبه!"
يكبار تصوير "بهار" در مقابل چشمانش مجسم شد. تصوير شكل گرفت، زنده شد و مانند گذشته ها با خندهء صميمانه و دندان هاي مرواريدگونه بررويش خنديد. نقيب با ياد بهار زيبا و بيوفا، به ديوارهاي چرك و ناشفاف زندان چشم دوخته بود و از خندهء سرشار از محبت و صميميت بهار، لذت ميبرد و سرتاپا غرق تماشا شده بود.
آرام آرام يادهاي بهار از اولين روز آشنايي، در خاطرش زنده شد. يادش آمد كه بهار، براي بار اول به دكان او آمده و از اينكه نقيب مصروف بود، چشم به تيلفون هاي زير شيشه دوخته بود. مشتريان ديگر رفتند و بهار كه ميخواست تيلفون بخرد، هنوز نمونهء مورد علاقه اش را ميپاليد. نقيب محو تماشاي زيبايي هاي بهار شده بود. بهار سراپا زيبا بود. قدميانه، اندام نازك و موزون داشت. وقتي سرش را بلند كرد، چشمان براق و شوخش با نگاههاي گرم نقيب افتاد. با جرئت گفت: "تيلفون كار داشتم و هم يك سيم كارت كه نمبر خوب داشته باشه."
نقيب كه از بهار و جرئت او خوشش آمده بود، گفت:" درست اس، دختر جذاب!"
با عجله، يكي دو نمبر خوب را به او داد و بهار يكي را پسنديد و يك تيلفون را هم خوش كرده گفت: "اينه اي سيم كارته در تيلفون پرتين و از شمارهء خود ده تيلفون مه زنگ بزنين. كه صدايشه امتحان كنم."
نقيب كه از هوشياري و جرئت دختر جوان در حيرت فرو رفته بود، گفت: درست اس.
تيلفون را آماده كرد و از تيلفون خود برايش زنگ زد. بهار در گوشهء دكان رفته و بلي بلي گفت و با شنيدن آواز نقيب اضافه كرد:"صداي تان مقبول و بلند ميايه تشكر! درست اس. خو نمبر شماره هم ثبت ميكنم كه اگه تا يك هفته تيلفون خراب شد، دوباره بيارمش."
نقيب هم خوشحال شده گفت: "خوب اس مه نمبر شما ره به چه نام ثبت كنم. دختر جوان خنديده گفت: "بهار."
به اين بهانه، نقيب نشاني از اين دختر طناز را با خود حفظ كرد. بهار موبايل را درون دستكولش گذاشته گفت: اگه تيلفون خراب بود، باز تماس مي گيرم."
نقيب خنديده گفت: هزار دفعه، هر مشكلي كه داشت به مه تماس بگيرين! باز از نزديك بياين و مشكله حل ميكنيم."
بهار با نازهاي مخصوص خودش، دكان را ترك كرد. به تعقيب او نقيب دهن دكان برآمده تا هرجا چشم كار ميكرد، رفتن بهار را به نظاره نشست و وقتي بهار در ميان ازدحام مردم گم شد، اندوهي مبهم و ناشناخته اي قلبش را فرا گرفت و آرام با خود گفت: "بهار راستي كه بهاربود. با آمدنش ده قلب تاريكم روشني و ده مشامم بوي خوش آمد. كاش او ره باز ببينم، كاش بهار باز بيايه."
چند رو بعد، ناوقت يك شب كه نقيب غرق در روياهاي عاشقانه اش بود. بهار زنگ زد. با ديدن نام بهار در صفحهء تيلفون، خواب از چشمان نقيب فرار كرد. بهار با خنده ها و سخنان گرم، احوال پرسي كرد و در ادامه شكايت كنان گفت: "مه صبح ميايم دكان تان. تيلفونم درست كار نميكنه، تبديلش ميكنم. بيايم ني؟"
نقبب مودبانه گفت: "هزار دفعه، دكان خودتان اس."
بهار عاشقانه گفت: "صبح از نزديك ميبينم، شب خوش...خدا حافظ... به اميد ديدار..."
همينكه صبح نقيب چشم گشود، جهان برايش روشنايي زيباتري يافت. با هزار شوق و علاقهء توصيف ناپذير به دكان رفت. باز بهار با بوي خوشش نزد او آمد. نقيب با خوشي استقبالش كرده هرآنچه او گفت، بي چون و چرا پذيرفت و در خاتمه تكرار كرد: "هر وقت مياين بياين؛ هرچه ميخواهين ببرين؛ دكان و همه زنده گي ام صدقهء سرتان."
و بهار، خنديده او را ترك كرد. شب ديگر نقيب به خود جرئت داده در همان ناوقت شب، به بهار زنگ زد و در ابتدا از چگونگي كار كرد تيلفونش پرسيد و بعد برايش ابراز عشق كرد. عشق پاك و بي آلايش و بهار هم صادقانه اعتراف كرد كه دوستش دارد. از صبح همان روز، ديد و بازديدها و رد و بدل كردن نامه ها و تحايف عاشقانهء آن دو، آغاز شد.
آرام آرام دو سال گذشت. نقيب كه بيشتر از جانش به بهار عشق ميورزيد، يك روز كه در خانه صحبت در مورد عروسي او شد، رو به مادرش نموده گفت: "مه دختره ديديم و منتظر اجازهء شما بودم؛ حالي كه ميخواين مه عروسي كنم، خانه ره نشان ميتم؛ برين خواستگاري."
مادرش با خوشي پذيرفته گفت: "اينه خپك كار تمام! بچيم شكر از خود پوره اس. ميريم و انتخاب او ره هم ميبينم."
خواهر و مادر نقيب، چند بار عقب بهار به خواستگاري رفتند؛ اما هربار با جواب منفي، توهين، تحقير و سخنان نيش دار خانوادهء او مواجه شدند، ولي به روي خود نياوردند و از نقيب هم پنهان كردند تا اينكه حوصلهء شان به سرآمد و يك روز كه نقيب، نتيجهء چند بار رفت و آمد آنان را پرسيد؛ درحاليكه مادر مانع دخترش ميشد، دختر جوان گريه آلود گفت:
"بيادر جان! اونا تره لايق دختر خود نمي بينن. به ما چند بار جواب رد دادن؛ اما ما باز هم چشم سپيدي كده رفتيم. ديگه نميريم؛ اونا، مه و مادرمه توهين ميكنن."
نقيب غمگين شده گفت: "خوب اس، حالي ديگه نرين! مه خودم يكي كاري خاد كدم؛ و به فكر فرو رفت كه چرا بهار در اين مورد، با او حرفي نزده! و وقتي هم با او تماس گرفت، بهار با سردي گفت: "مه چي كده ميتانم نقيب! چيزي كه فاميلم بگويه؛ ببينيم چه ميشه!"
فكر كرد بهار ميخواهد از او دور شود. احساس اينكه بهار از او دوري كند، ديوانه اش ميساخت. روزهاي بعدهم از چند دوستش، در مورد ارتباط دوستانهء بهار و دوست ديگر شان احمد، حرف هايي شنيد و دست رد به سينهء هركدام كوفت و بهار را از اين تهمت هاي ناروا پاك دانست.
اما با بدبختي، ماههاي بعد درك كرد كه بهار ميخواهد از او دوري كند. وقتي اين احساسش را با او در ميان ميگذاشت، بهار طرفه ميرفت و جوابش نمي داد. كم كم نقيب شك بر شده بود كه بهار در همان ناوقت شب، با شخصي ديگري صحبت ميكند؛ زيرا هر بار كه برايش زنگ ميزد، تيلفون بهار مصروف ميبود.
او چند بار در مقابل دوستانش قسم خورد كه هرگاه حرفهاي آنها در مورد بهار حقيقت باشد، او خود و بهار را از بين ميبرد ولي حاضر نخواهد شد بهاراز ديگري شود.
سرانجام يكروز كه تيلفونش خراب شده بود، ناخود آگاه تيلفون دوستش احمد را گرفته گفته مه پشت نان ميرم، زود پس ميايم تو همينجه باش؛ دكان فكرت باشه!"
هنوز مقداري از راه را طي نكرده بود كه دفعتاً تيلفون لرزيد و پيام آمد. ناخود آگاه چشم به صفحهء تيلفون دوخت و با ديدن نمبر تيلفون بهار، چشمانش به سياهي رفت. بهاربراي احمد پيام عاشقانه اي نوشته و در خاتمه در نقطهء مشخصي، وعدهء ديدار گذاشته بود."
نقيب، به ذخيرهء پيام ها مراجعه كرد و با خواندن هرپيام، هرآنچه ديگران در مورد ارتباط آن دو گفته بودند، آگاه شد؛ گريان در كنجي نشست و گفت: "بهار بيوفا! مه هيچ فكر نميكدم تو..."
آنگاه با عجله از راهي كه رفته بود، باز گشت. خشمگين از يخن احمد گرفته گفت: "تو ايقه شدي كه به مه خيانت ميكني. مه تره دوست ميگفتم. تو به دوستي ما خيانت كدي؛ ايتو نميمانمت! تو خو ميفاميدي كه مه و بهار، يكي ديگه خوده دوست داريم. او عشق مه اس؛ او زنده گي مه اس."
هر دو به جان هم افتادن. در همين هنگام، مردم جمع شده و خلاص شان كرد. احمد كه در حال فرار بود گفت: "بهار تره دوست نداره، تو خوده شله كدي. بهار از مه اس، ما ده همي روزا نامزد ميشيم؛ دلت بكفه!"
او كه خشم نقيب را ديده و احساس خطر مي كرد، خواست هرچه زودتر به بهار احوال بدهد كه از خانه بيرون نشود؛ اما تيلفون نزدش نبود. با عجله به جانب تيلفون خانه رفت؛ اما هر چند كوشيد، تيلفون بهار رخ نشد.
آنطرف، بهار آرام آرام سوي وعده گاه در حركت شد...
نقيب با سر و روي خون آلود، تصميم خطرناكي گرفته و بسوي خانه رفت. مادرش نان ميپخت. بدون اينكه به او چيزي بگويد به اتاق مادر و پدرش رفت. تفنگچهء پدرش را كه جاي آنرا ديده بود، برداشت و باشتاب از خانه بيرون شد و خود را به بازار رساند؛ درست در همانجايي كه بهار و احمد، وعدهء ملاقات گذاشته بودند.
وقتي رسيد، در اولين نگاه بهار را ديد كه خود را به طرز ساده؛ اما بسيار زيبا آراسته بود. دفعتا ً فرياد زد: "دور شوين مردم!"
زنان و اطفال، سر وصدا به راه انداختند. بهار كه وارخطا شده بود، با چشمان از حدقه برآمده، ديد كه نقيب با دو دست تفنگچه اي را به سويش نشانه گرفته و مي فشارد. با گريه و اضطراب گفت: "نقيب تره چه شده؟ چه ميكني؟ مره ميكشي! گپ مه گوش كو!"
اما چشمان نقيب را خون گرفته بود؛ بدون هيچ تامل و درنگي، به سينهء بهار فير نموده گفت: "بگير اي هم سزاي بيوفائي ات! احمد از مه چه زيادي داشت كه مره ايلا كده، او ره خوش كدي؟ جزاي تو واري دخترها مرگ اس مرگ!"
به زودي تعدادي مردان، نقيب را گرفته و تعدادي هم دور بهارجمع شدند. نقيب بدون مقاومت، تفنگچه را انداخت. وفتي پوليس آمد و او رادستگيركرد، گريان شده گفت: "حالي كه مقصد زنده گي ام ده اي دنيا نيس، مه هم زنده گي نميخواهم. هر جزايي كه به مه بتين، قبول دارم."
نقيب كه همانطور چشم به ديوار زندان دوخته بود، هيجاني شده و خود را در همان حالت يافت. شيارهاي اشك بر رخسار خسته و خاك آلودش نقش بست و از ميان پرده هاي لطيف و گرم اشك، در نظرش مجسم شد كه بهار نقش زمين شد و خنده هاي محبت آميزش، در آتشي از نفرت و خشم، خفه و خاموش گشت. با حسرت درحاليكه اشك هايش را پاك ميكرد، با خود زمزمه كرد كه: "همه چيز تمام شد..."
سر و صداي برادر بهار، در دهليز محكمه پيچيده و به گوش هاي نقيب كه آنجا براي تعيين سرنوشتش آورده شده بود، ميرسيد كه مي گفت: "وكيل صاحب! او بايد قصاص شوه. مه خودم او نامرده، با دستهايم ميكشم. او ره به مه بانين!"
۲۲ میزان۱۳۸۸
کلید کارته سه کابل
عذاب وجدان
"فواد" با قامت خميده، لباسهاي ژوليده، آشفته و پريشان هربار از خم كوچه اي بيرون شده و در دل كوچهء ديگر ناپديد ميشد. روزها لنگ لنگان و بي هدف روان بود. تعدادي از اطفال ده هم از عقبش به راه می افتادند و او بی توجه به همه، تا تاریکی شب به راهش ادامه میداد. نميدانست چه ميكند و كجا ميرود. با پشتاره يي از پشيماني و درد که بر شانه هایش سنگینی میکرد، ساعتها راه میپیمود. نه اشتهایی برای خوردن و نه هوسی برای نوشیدن داشت. اندوهي قلبش را میفشرد که غیر از خود و خدایش کسی از آن واقف نبود و او نمیتوانست آنرا با دیگری شریک سازد. هر بار خودش رابا آواز بلند لعن و نفرين ميكرد...
همسن و سالانش و هركسي که او را گاهی دیده بود، با ديدنش انگشت افسوس به دندان گرفته، از کنارش رد میشدند. از سر و وضعش هويدا بود كه زماني جوان شيك و منظمي بوده و دوستان و آشنایانش هم به اين امر، مهر تصديق ميگذاشتند. باهمهء اينها كسي پی نمیبُرد که فواد حالا هم ديوانه نيست؛ او همه چيز را ميداند، همه دوستان و آشنایانش را میشناسد و همه گذشته های ننگینش را بخاطر دارد...
خصوصاً ماجرايي را كه طي مدت كوتاهي برايش پيش آمده و خوشی ها و آرزوهایش را از او گرفته و خاکسترساخته است. تصاوير متحرك آن ماجرا، چون صحنه هاي يك فلم سينمايي همواره از مقابل ديده گانش ميگذشت و او را اذيت ميكرد.
آغاز آن ماجرا، درست زماني بود كه او از صنف دوازدهم فارغ شده و بعد از سپري نمودن امتحان كانكور در يكي از پوهنحي ها كامياب شده و از خوشي در لباس نمي گنجيد؛ زیرا خود را خوشبخت ميدانست كه شامل پوهنتون شده و به يكي از آرزوهايش رسيده است؛ اما يك مشكل فرا راه اين آرزويش وجود داشت و آن دور بودن خانه از شهر بود. فوادع مجبور بود در شهر باشد تا رفت و آمدش به پوهنتون آسان شود. ازاينرو، پدرش تلاش فراوان كرد تا او را شامل ليليه بسازد؛ اما كوشش هايش بي نتيجه ماند و مجبور شد اتاقي در يكي از سراي ها براي پسرش به كرايه بگيرد، ولي با آنهم از بابت او تشويش داشت؛ تا اينكه يك روز به فكرش رسيد كه چرا پسرش نزد يكي از دوستان او كه در شهر در خانهء پدري شان به كرايه نشسته، نرود و با آنان زنده گي نكند؛ از اينرو، فواد را نزد "برات" فرستاد و به دوستش برات هم توصيه كرد تا از چگونگي تحصيلات و گشت و گذار پسرش مواظبت كند.
برات، با خوشرويي پذيرفت و قرار شد در يكي از دو اتاق خالي منزل، فواد سكونت اختيار كند و تحت نظر برات درس بخواند.
برات كه مرد صاحب نظر و با فهمی بود، روزها از فواد در مورد درس هايش ميپرسيد و هنگام بروز مشكلات، كمكش ميكرد و او را برادرزاده خطاب نموده نوازش مينمود. فواد هم به مرور زمان، با فاميل برات بلد شده و با اولادهايش كه دو دخترك زيبا و خُرد سال بودند، انس گرفت.
شش ماه به همين وضعيت گذشت. برات، اولادها و زنش، از فواد بسيار خوش بودند از اينكه فواد زيبا، شيك و مقبول بود؛ زن جوان برات "مينا" هم به او علاقهء وافر داشت و همين علاقمندي، آرام آرام به عشق آتشيني مبدل شد. فواد كه علاقهء بي مورد زن جوان را از طرز نگاهش ميخواند، سعي ميكرد از او دور باشد.
با آن كه زن جوان، چند سالي از فواد بزرگتر بود؛ همواره با نگاههاي شرربارش او را تعقيب ميكرد. فواد هميشه سعي ميكرد با ديدن او، راهش را چپ كند؛ اما مينا هربار هنگام رفتنش به پوهنتون، سر راهش سبزميشد و با دستان پرحرارت، به او دست ميداد و حال و احوال ميپرسيد. فواد، دل نادل دست مينا را ميگرفت و در آن حرارت مخصوصي مي يافت و سخت ميترسيد و بيشتر از گذشته سعي ميكرد از زن جوان دوري بجويد؛ اما برعكس مينا خود را به او نزديكتر ميساخت. او بارها از ژست ها و حركات عجيب مينا چيزهايي درك ميكرد و بروي خود نمياورد. گاهي اوقات به خود اجازه نميداد، در مورد مينا فكر بدي كند و صميمت و محبت او را رنگ هوا و هوس بدهد. با خود ميگفت: "شايد به مه سوء تعبير شده باشه و اي زن، از روي انسانيت و دلسوزي كه مه مسافر استم، همرايم خلق خوش ميكنه."
مگر در مقابل، مينا كه از شوهرش دل خوشي نداشت و هرگاه و بيگاه سروصدا و جنجال شان بلند بود، در پي به دست آوردن دل فواد شده و خيالات شومي در سر مي پروراند. هرروز خودش را به طرز زيبايي مي آراست و در غياب شوهر، به بهانه هاي مختلف نزد فواد ميرفت.
فواد، همواره كوشش ميكرد كه با مينا چشم به چشم حرف نزند و با سردي و بي پروايي، با او برخورد كند. يكبار هم خواست موضوع را به كاكا برات بگويد؛ اما زود ترسيده و منصرف شد.
سرانجام يكروز كه برات در خانه نبود و فواد در اطاق خودش مصروف درس خواندن بود، دفعتاً در باز شد و مينا كه در آتش عشق و هوس ميسوخت، دراتاق ظاهر گشت. فواد، با عجله خودش را جمع و جور كرد و مينا با ناز، عشوه و لبخند شيطنت آميز، نزديك آمده نشست.
فواد با ديدن او سخت تكان خورده، ترسيد و د رهمان حال با ترشرويي گفت: "خانم كاكا! اگه كاري داشتي مره صدا ميكدي مه ميامدم توزحمت نمي كشيدي."
مينا بي توجه به سخنان او سوالاتي را مطرح نموده و منتظر جواب نشست. فواد، ناگزیر به سوالاتش جواب ميداد و مينا با نگاههاي شرربار، بيشرمانه به او چشم دوخته بود، تا اينكه مينا رشتهء صحبت را به عشق و عاشقي كشاند.
فواد، تازه از عمق قضيه با خبر شد و برق شهوت و شرارت را در چشمان دريدهء مينا خواند. وجدانش به شدت تكان خورد و تصميم گرفت بيش ازين با زن جوان در اتاق تنهايي صحبت نكند. بلافاصله برخاست و كار مهمي را بهانه ساخته از اتاق بيرون رفت.
وقتي آزادانه در كوچه قدم ميگذاشت، احساس ميكرد كه از دام هولناكي رهايي يافته است. بعد از دو سه ساعت گردش در گرد و اطراف، دوباره برگشت. مينا معلوم نميشد. فواد، دروازهء اتاقش را قفل نموده، كتابي را برداشت و به مطالعه پرداخت.
ازآن به بعد کوشش میکرد هيچگاه با نگاههاي آتشين مینا مقابل نشود. بيشتر بيرون از خانه ميبود؛ حتي نانش را در هوتل ميخورد. مگر برات، هر بار بخاطر نان خوردن صدايش ميكرد و يا هرگاه در خانه نميبود، برايش تيلفون ميزد و ميپرسيد كه چرا به وقت معين به خانه نمي آيد!
فواد، هيچ نميگفت و خاموش ميماند. برات بالايش غالمغال ميكرد كه ديگر همچو حركات از او سر نزند. ازاينرو فواد، ناگزير اكثر اوقات به اتاق آنان ميرفت و يكجا همراي شان نان ميخورد و با ديدن مينا، ناراحت ميشد.
همينطور چند ماه ديگر از اقامت فواد در خانهء برات گذشت. مينا در تلاش بود تا با عشوه هاي خود در دل فواد جا بگيرد؛ اما فواد از او در گريز بود و با هوس هاي شيطاني كه در دلش موج ميزند، مبارزه ميكرد تا اينكه يكروز كه همه بالاي دسترخوان نشسته بودند، برات رو به خانمش نموده گفت: "مينا جان مه بري مدتي كوتاهي به خارج از كشور ميرم."
مينا با بي پروايي گفت: "ها برو و ما ره تنها بان؟"
برات با اطمينان افزود: "تنهايي چه؟ برادرزاده ام فوادجان همرای تان اس. او از شما سرپرستی میکنه. او مرد خانه اس. برادركلان سیمین و صدف اس. تا مه پس ميايم او از شما مراقبت میکنه.
از شنيدن حرف هاي برات؛ فواد سخت تكان خورد و ناراحت شد؛ زیرا نمیخواست با مینا و اولادهایش تنها باشد ازاینرو پیشنهاد برات را رد نموده گفت: "کاکا مه ای مسوولیته گرفته نمیتانم. مه معذرت میخوایم."
برات با پریشانی پرسید: "چرا بچیم؟ ای کارچه زحمت داره! اینها ده خانی خود استن و تو ده اتاق خود میباشی مقصد ده خانه یک مرد باشه. دنياس، چیزی کار و ضرورت نشه."
فواد، دل نادل گفت: "ولی کاکا جان..."
برات با اطمینان گفت: "تو حالی کلان شدی، مه سر تو حساب میکنم. مردباش و مسوولیته قبول کو."
فواد نا گزیر سکوت کرده تسلیم قضا و قدر شد.
چند روز بعد، برات رفت و خانه و خانواده اش را به فواد گذاشت. بعد از رفتن او، مینا بی پرواتر شده و بیشتر خودش را بر فواد عرضه میکرد. در آغاز، فواد سرسختانه مقاومت مینمود؛ چون خودش را امانت دار می دانست اما تماس های مكرر و متواتر مینا، حرکات و عشوه های هوس انگیز او، بالاخره یک شب همه چیز را بر هم زد. آنشب مینا دخترانش را خواباند و با بی حیایی، داخل اتاق فواد رفت و سرانجام آنچه نباید اتفاق میافتاد، اتفاق افتاد!
ساعتی بعد، فواد از گناهی که به آن آلوده شده بود، گريزان بود؛ اما آلوده گي دامنش را رها نميكرد. او گاهی سر و گاهی دو دستش را به دیوار میکوفت و گريه ميكرد. مینا با دیدن وضعیت بد او، آهسته به اتاق خود برگشت.
صبح، فواد لباس هایش را جمع کرده میخواست، به خانه اش برود؛ اما سيمين و صدف، دستانش را محكم گرفته و نمي گذاشتند. درين هنگام، مينا بيرون آمد و دخترانش را آرام ساخته داخل فرستاد؛ دست فواد را گرفته گفت: "ده اي كار، تقصير تو نيس. هيچ فکر نکو! مه نمیمانم کسی از ای رابطهء ما خبر شوه. مه دوستت دارم!"
او با الفاظ شيرينش فواد را مجبور ساخت تا از اراده اش منصرف شود و او هم لباس هایش را گذاشت و نرفت.
ازان به بعد، با گذشت هرروز روابط آندو نزدیک و نزدیکتر ميشد و هردو، بی خبر از همه جا بيشتر در منجلاب فساد و بدبختی، غوطه ميزدند تا اینکه یک روز تشت رسوایی شان از بام به زمین خورد. آنروز عصر، وقتي فواد از پوهنتون به خانه آمد، دید مینا خیلی افسرده و غمگین است و وقتي علت را پرسید؟ مينا با ناراحتی گفت: "فواد مه از تو حامله شديم. مه مادر طفل تو میشم!"
با شنیدن این خبر، فواد به لرزه افتاد. بدنش گاهی یخ و گاهی داغ شد، نزدیک بود از وحشت دیوانه شود. بي اختيار فریاد زد: "چه میگی مینا! اگه کاکايم خبر شوه چه خاد شد؟ مه به مادر و پدرم چه بگویم؟ مه چتور سربلند ده منطقه بگردم؟ بعد رو سوي آسمان نموده چيغ كشيد: "اوه خدا! ای مه مه بدبخت چه کدم؟"
مینا، مات و مبهوت با سر افگنده به فواد میدید و گریه میکرد.
بعد درحالیکه دندان هایش را میفشرد با قهر به مینا گفت:"ای همه از دست توس! حالی مه ای رسوایی ره تحمل کده نمیتانم، مه میرم، مه میرم!" و دیوانه وار از خانه بیرون شد.
نالان و گريان با یاس و پشیمانی از گناهاني که مرتكب شده بود، به خانه رفت. مادر و پدر، با دیدنش پریشان شده و جویای احوال شدند. فواد، مریضی را بهانه ساخته چند روز لب به آب و نان نزد و فقط گریه کرد و وقتی كسي به دیدنش میامد، خود را به خواب میزد. روزهای بعد، به کوچه ها و پسكوچه ها رفت و برای غم غلط کردنش چرس و بعد هم هیروئین کشید و از خود و وجدانش گریخت؛ اما آیا عذاب وجدان رهایش میکرد؟
یک شب، كسي از شهر خبر خودکشی مینا را آورد. همه اعضای فامیل از شنيدن اين خبر، ناراحت شدند. مگر فواد که علت را می دانست، به پشت بام رفت؛ جایيکه آوازش شنیده نميشد و از ته دل برای مینا و بدبختی هایش گریه کرد. صبح همان روز كه زياد نشه بود، با موتري تصادم نموده و يك پايش را از دست داد...
وقتی برات از خارج آمد، فواد از خجالت نزد او رفته نتوانست. مگر او به عيادتش آمد؛ زيرا مينا چند روز قبل از مرگش از مريضي نابهنگام فواد و رفتن او به برات گفته بود. فواد، از خجالت و پيشماني فقط گريه ميكرد و هيچ گپي براي گفتن نداشت؛ اما برات بيخبر از همه جا او را مقصر نمي دانست و برعكس اورا بخاطر از دست دادن يك پايش، دل آسايي و دلداري مي داد.
اكنون چند سال از آن ماجرا میگذرد؛ اما فواد هنوز هم عذاب وجدان میکشد و با بار سنگيني از گناه و پشيماني، لنگ لنگان از خم کوچه ای مي گذرد و در دل کوچهء دیگري ناپديد ميشود.
نيلاب نصيري
13 اسد 1388
پس از مرگ
حويلي كوچك و چند حويلي كلان دور و نزديك، پر از مردم رهگذر و دوست و آشناي مرد شده بود. او در وسط كوچهء بزرگ ايستاده و هركي را كه از راه ميگذشت، ايستاده ميكرد تا نان بخورد و بعد پي كارش برود. فقرا و گدايان زيادي اعم از اطفال يتيم و بي بضاعت، با لباس هاي چرك و كهنه و دست و پاي خشك و تركيده، و زنان و مردان فقير كه روزها ميشد، روي گوشت و برنج را نديده بودند و بوي پلو آنان را به اينسو كشانده بود، دورادور مرد حلقه بسته بودند و خيرات ميخواستند.
مرد، به هركي دستش ميرسيد، مقدار پولي به نام خدا ميداد و بعد آمرانه رهنمايي شان كرده ميگفت: "برو او برادر! برو او همشيره! برين بچيم شكم تانه سير كده و باز خاني تان برين. بري اولادهايتان هم نان ببرين!"
و موقعيكه فرصت ميشد، خطاب به همه ميگفت: "او برادر ها! اي ختم و نان و خيرات، همه گيش به نام خداوند بزرگ اس كه مره معجزه نشان داده، بگيرين! بخورين! ببرين! سر و جان و مالم به نام خدا!"
برخي مردان و پسران جوان كه تازه به جمع ديگران مي پيوستند. از آنان در مورد معجزه و سخنان سوال برانگيز مرد، چيزهايي ميپرسيدند و برخي ديگر كه وقت تر آمده و حرف هايي در مورد شنيده بودند، به سوالات آنان چيزهايي ميگفتد.
ساعات بعد، نان تمام شده و بيرو بار مردم هم كمتر گرديد. مرد كه خستگي و بيخوابي آزارش ميداد، بر سنگ سپيدي كه نزديك دروازهء خانه اش، زير سايهء درختي قرار داشت، نشست و به رفت و آمد مردم چشم دوخت. دو مرد از دوستانش كه تازه از ماجراي زنده گي او آگاه شده بودند. با ديدن او، خنده كنان نزدش آمده و با يكصدا گفتند: "نمي فاميم كه چه بگوييم! خدا ناممكنه ممكن ساخته؛ شكر كه مادر اولادهايت بخيرآمد."
مرد به آنان هم چيزهايي گفت و اظهار خوشي و شكرانگي خداوند يكتا را بجا نموده و در دنياي انديشه هايش غرق شد. بخاطرش آمد كه سه روز قبل همين مردم بودند. همين جماعت بود. رفت و آمد مردم جريان داشت و ديگ هاي كلان هم پخته شده بود؛ اما فضا، فضاي امروز نبود. فضاي بيمناك و غم انگيز بود. در آن روز، او هر طرفي كه ميرفت، صداي گريهء اولادهايش به گوشش ميخورد. با خود زمزمه كرد: " قربان خدا شوم؛ چقه فرق بين اي روز و او روز وجود داره!"
و بعد بخاطرش آمد كه دو روز قبل، به حال اولادهاي بي مادرش و بيشتر به حال خودش كه تنها و بي همسفر شده بود، ميگريست. به يادش آمد كه آن روز اوايل صبح، زنش در تب شديدي ميسوخت. از مدتي بدينسو، درد اذيتش ميكرد. داكتران از تداوي اش عاجز مانده بودند و مرد هم كه مدت زيادي ميشد، براي تداوي زنش پول خرچ ميكرد و او را از اين داكتر به آن داكتر ميبرد. وقتي نتيجهء خوبي نديد، خسته شد و صلاح بر اين ديد كه زن مريضش را در خانه بستري كند و ديگر نزد داكتر نبرد و توكلش را به خداوند عالم كند و از ذات بي همتاي او براي همسرش شفا بخواهد.
از آن پس، هر صبح و شام دعاهايي كه ياد داشت ميخواند و به سر و روي خانم مريضش ميدميد. دختران و پسرانش هم به تقليد از پدر، سوره هاي خاصي را ميخواندند و از دربار خداوند بي نياز، براي مادر دردمند شان شفا ميخواستند.
اما صبح يك روز صداي گريه هاي درد ناك دختران، پسران و شوهر زن كه از اثر مرگ نابهنگام زن برخاسته بود، فضاي حويلي شان را پر كرده و حتي از حويلي هاي همجوار هم به گوش ميرسيد. همه دوستان دور و نزديك و همسايه ها سر رسيدند.
بزودي چند زن مسن، جسم بيروح زن را كه هنوز گرم هم بود، شستشو داده و كفن كردند و ساعاتي بعد، مردان ميت زن را در ميان آه و ناله هاي نزديكانش، از خانه بيرون نموده و به قبرستان بردند.
مرد، گريان در گوشه اي نشسته و شاهد بخاك سپاري خانمش بود. دو برادر زن؛ الله اكبر گويان، خروارهاي خاك روي قبر ريختند و بعد از وعظ و نصيحت ملا، همه برگشتند و بعد از سرسلامتي دادن به مرد، به خانه هاي شان رفتند.
مرد به همراهِ تعدادي از نزديكانش، با دستان خالي بخانه برگشت و خطاب به فرزندانش گفت: "مادر تانه زير خروارهاي خاك دفن كده آمديم. ديگه بي مادر شدين بچيم!"
بعد، هر يك از اولادهايش را در آغوش گرفته، گريهء تلخ سر داد.
شب تاريك و سردي فرا رسيد. دختران قد و نيم قد مرد، جاهاي خواب براي پدر و برادران شان آماده نموده و خود به اتاق مخصوص شان رفته خوابيدند. مرد با پسرانش، نخوابيد و به تنهايي بسوي اتاق خودش به راه افتاد. وقتي دروازه را گشود، باز گريان شد و همانطور گريه آلود صدا زد: "فاطمه جان! مه بدون تو چتو زنده گي كنم تو خو مره تنها مانده، رفتي..."
تاريكي و تنهايي، دست بدست هم داده و فضاي اتاق را آزار دهنده ساخته بودند. مرد با دل نوميد ميان بسترش دراز كشيد. خيالات روزهايي را كه با همسرش بود و اينك نبود، سخت اذيتش ميكرد. اشك هاي داغ از كنج چشمان زار و خسته اش سرازير شدند؛ او باز با خودش زمزمه ميكرد: "ايتو همسفري كه مه داشتم، ديگه ده دنيا پيدا نميشه. او زن نبود؛ فرشته بود. يك روز هم گپ بد و كار خرابشه نديدم هيچ نميگفتمش،اوخودش رموز فهم بود؛ ميفهميد چه كنه و چه نكنه!"
ساعاتي در افكار مختلف غرق شده، بيدار ماند و بيدار ماند. نزديك صبح، خواب عميقي بر او غلبه كرد. دفعتاً در خواب ديد كه در قبرستان است، زنش از درون قبر فرياد ميزند: "رحيم جان! رحيم بيا مه زنده استم مره از اينجه بيرون بكش. مره نجات بتي رحيم! ده اينجه هيچ هوا نيس نفسم بند بند ميشه!"
او هر طرف قبرستان فرار ميكند؛ اما در هرجا، در هرگوشه و كناري كه پناه ميبرد؛ صداي زنش در گوش هايش ناقوس وار طنين مياندازد: "مره از اينجه بيرون بكش. مه زنده استم، مره زنده بگور كدين رحيم! بخيز و مره نجات بتي...!"
مرد تكان خورده بيدار شد. سر و رويش پر از عرق شده بود. با عجله سر جايش نشست، صبح شده بود. با سرعت رفته وضو ساخت و چند بار درود و دعا به روح همسرش فرستاد.
همان روز زياد صدقه كرد و شب دوم بازعين خواب را ديد. زنش همان كلمات و همان الفاظ را گريه آلود تكرار نموده ميگفت: "مره از اينجه بكش رحيم! مه زنده استم، زود بيا رحيم زود بيا مره نجات بتي! از براي خدا بيا مه زنده استم!"
مرد، باز تكان خورده بيدار شد. لاحول گفته خواست آنچه را در رويا ديده، مانند يك خواب بد فراموش كند. باز درود و دعا به روح زنش فرستاد وآنروز هم گذشت؛ اما شب سوم، يكبار ديگر خانمش را در خواب ديد كه بيتابانه گريه و ناله سر داده و او را به سوي خود ميخواند و باز ناله كنان ميگويد: "اگه همي حالي نيايي تا آخر پشيمان خاد شدي."
و دستهايش را جانب مرد دراز كرده ميگفت: "بيا مه زنده استم، بيا مره از اين جا بيرون بكش بيا.....!"
مرد برخاست، فكري به سرش گشت. تصميم گرفته نگاهي به ساعت افكند. ساعت، سه شب بود. آرام و بيصدا به راه افتاد. اتاق دخترانش را باز كرد. همه خواب بودند. بعد به سراغ دو پسرش رفت، آن دو هم در خواب عميقي فرو رفته بودند. دوباره به اتاقش برگشت. با عجله بطرف بكس زنش رفت. دهن بكس باز بود، با چراغ دستي به پاليدن شروع كرد. همه لباس ها را پراكنده ساخت تا اينكه توانست يك دست لباس او را تهيه كند. لباس ها را درون خريطه اي، جابجا ساخت. بعد رفت و از بوت داني، بوت هايش را هم برداشت و درون خريطه گذاشت. سپس به آهستگي، روي حويلي رفت. با پاهاي برهنه در جستجوي بيل شد. دقايقي بعد، موفق شد تا بيل را هم پيدا كند. بعد آرام بيل و خريطه را با احتياط زير پتويش پنهان ساخت و از خانه بيرون شد.
شب تاريك، هولناك و مخوفي بود. مرد با سرعت گام برميداشت. نيم ساعت تمام راه رفت تا به قبرستاني رسيد. چشمش به قبرها افتاد. يكبار با نزديك شدن قبرها، ترس بر قلبش مستولي گشت. پاهايش تلو تلو مي خورد و گاهي به سنگ يك قبر و زماني هم به ديگري بند ميشد. هرچه ميخواست تيزتر برود، بدون اينكه خودش بخواهد، دو گام به عقب برميگشت؛ اما با آنهم افتان و خيزان به پيش ميرفت و با خود زمزمه ميكرد: "هر چه باداباد! پناه به خدا!"
يكبار ترس از شش جهت احاطه اش كرد. لرزش خفيفي بر اندامش افتاد. خواست همه چيز را رها نموده فرار كند؛ اما باز يك دل را صد دل نموده، پيش رفت تا اينكه به قبر زنش رسيد. با عجله خود را روي قبر انداخت و گوش به سنگ قبر گذاشت تا مگر آوازي بشنود. هيچ صدايي نشنيد. دلش گواهي بدي داد و با خود گفت:
"اي همه وسوسهء شيطان اس كه مره تا اينجه كشانده؛ بيا كه پس برم."
لحظاتي چشمانش را بست، ميان رفتن و ماندن، متردد ايستاد. اميد زنده بودن عزيزترين يار زندگي اش، اطفال قد و نيم قدش، خانهء خالي و خاموشش و غمها و تنهايي هايش، همه و همه را از خاطر گذراند و در همان حال خوابهايي كه در سه شب گذشته پياپي ديده بود، ذهن و ضميرش را پر كرد و صداي زنش در گوش هايش طنين انداخت: "رحيم مه زنده استم، مره از اينجه بكش؛ مه نمرديم، شما مره زنده به گور كدين؛ رحيم مره نجات بتي!"
چشمانش را گشود، مشت هايش را گره زد، دندان هايش را بهم فشرد و در هيجاني از عشق و اميد گفت: "به كمك خدا تا مردم از خواب بيدار نشدن، يكبار ميبينم؛ اگه حقيقت نبود، پس سر قبره ميپوشانم!"
ديگر يك لحظه هم درنگ نكرد. ترس ها و ترديدهايش را كنار زد. نيروي نامرئي، جان و دلش را در بر گرفت. با يك حركت تند، بيل را برداشت و با شتاب به يكسو زدن خاك هاي قبر پرداخت؛ خاكهاي نرم قبر، در برابر دست و بازويي كه از آرزوي آميخته با هراس نيرو مي گرفت، دقايقي هم دوام نكرد و لحظه يي بعد به سنگ ها رسيد. ترس، ترديد، هيجان، دلهره و اضطراب، همه باهم باعث شده بود تا دست هاي مرد بلرزد.
در تاريكي مطلق و تنهايي مدهشي كه جز گورهاي خاموش و سنگهاي ساكت و سرد، هيچ جنبنده اي در كنارش نبود، "الله اكبر گفته"، چشمانش را بست و با حال و احساسي كه نميتوان تصوير كرد، دو دستي سنگ را از روي قبر بالا كرد! دفعتاً صداي خفيفي به گوشش خورد؛ ديد خانمش با چشمان كبود و دهن نيمه باز نفس مي كشد!
باور كرد آنچه را در خواب و رويا ديده، حقيقت دارد. تمامي ترسها و تنهايي هايش كنار رفت. دلش از چراغ اميد روشن شد. نيروي تازه اي يافت در عزمش محكمتر گشت. عرقهاي گرمش را با آستين از روي چشمانش سترد. با سرعت و رغبت يك جاني كه روحش را يافته باشد، سنگ هارا يكي پي ديگر پس كرد و با گلوي گرفته از اشك و اشتياق، صدا زد: "فاطمه! بخيز مه آمديم، مه تره نجات ميتم، تره دوباره خانه ميبرم...!"
و با خوشي سر به سوي آسمان بلند نموده گفت: "شكر اوه خدا جان، كه مره هدايت كدي كه اينجه آمدم؛ تو بر حق استي! خدايا اي معجزه اس! اي معجزه اس....!"
فاطمه، به مشكل نفس ميكشيد؛ مرد دست زنش را گرفت و او را بغل نموده از قبر بيرون كشيد. با عجله، لباس هايش را يك يكي به تنش كرد. و او را دوباره در آغوش گرفته و بي توجه به بيل؛ كفن، قبر و تابوت، با گامهاي محكم و بلند، رهسپار خانه شد!
و اينك با خوشي و ختم هاي قرآن و خير و خيرات؛ از اين عنايت خداوندي، تجليل ميكرد.
نيلاب نصيري
11 جوزاي 1388
مُهر بدنامي
چه بگويم، از كجا آغاز كنم، از كدام غصه براي تان بنويسم! از نامرادي ها و تاريكي ها، از مصايب و رنج و غم هاي زمانه كه با خطوط سرنوشتم عجين گرديده و سخت آزرده ام ساخته است؟ از بس قلب كوچكم مالامال از درد ها، نااميد ي ها و لبريز از ناراحتي ها و غم ها شده، احساس ميكنم كه روزي اين همه اندوه و درد، محو و نابودم خواهد ساخت.
بخاطر دارم با آنكه زنده گي ساده و معمولي داشتيم، هرگز چيزي را به نام رنج و غم نديده بودم. مادرم مهر و محبت فراواني به من اعطا ميكرد و پدر هم زياد دوستم داشت. هنگامي كه دوران كودكي را پشت سر گذاشته و پانزده ساله شدم، پدرم مرا در مقابل مقداري هنگفتي پول به نكاح مرد 45 ساله اي كه از قريهء ما بود؛ درآورد. با آنكه خودش نيز نميخواست مرا در آن سن و سال عروس ساخته به خانهء شوهر بفرستد؛ اما خواستگارها اشخاص با نفوذ قريه را با خود آورده و با عذر و زاري و هم نصحيت و مشوره هاي سالم يا نا سالم شان، پدرم را مجبور ساختند؛ براي شان شيريني بدهد و از آن روز به بعد، لذت و آرامي از زندگي ام رخت بست و جايش را به دشواري ها و نا آرامي ها داد.
بعد از عروسي، فقط شش ماه را با خوشي سپري كردم و پس از همين مدت كوتاه، زندگي ام شكل ديگري بخود گرفت. شوهرم شروع به بدخلقي كرد. تازه فهميدم كه زنده گي چيست و توام با چه سختي هاست! از آن به بعد، هرگز لذت زنده گي را نچشيدم و از داشتن خانوادهء خوب محروم شدم. بزودي مادر پسري شدم. شوهرم شخص فقير و دهقان كار بود كه من با وضع زنده گي و شغلش هيچ مشكلي نداشتم؛ اما ظلم و بدزباني او كه هميشه با ضرب و شتم و دشنام و الفاظ ركيك همراه بود، زنده گي ام را مبدل به جهنم ساخته بود. جز صبر و تحمل چاره اي نداشتم تا اينكه با خراب شدن اوضاع به پاكستان رفتيم.
در آنجا شوهرم تركاري فروشي ميكرد و زنده گي فقيرانه اي را بسر ميبرديم. دو سال هرطوري بود، گذشت و ازآنجا باز مهاجر شده به ايران رفتيم. شوهرم درآنجا در يكي از فابريكه هاي سنگ تراشي كار گرفت. در آنجا چند دوست نااهل و معتاد پيدا نموده و خودش نيز معتاد به هيروئين شد. از آن پس، دوستانش شب ها يكجا با او به خانه ميآمدند و در منزل ما بساط هيروئين كشي چيده ميشد. شوهرم آنان را برادر خوانده و مرا هم يك شب نزد شان آورده گفت: "اينها مثل برادرانم استن و تو ضرورت نداري ازآنها پنهان شوي."
از آن پس ضمن اينكه از آنان پنهان نميشدم، بلكه بخاطر هموطن بودن، بيشتر قدر و عزت شان را ميكردم. آرام آرام يكسال سپري شد و اعتياد آنقدر دامنگير شوهرم شد كه ديگر حتي قدرت كاركردن را از دست داد و مريض و زمينگير شد. با بيكاري او اقتصاد ما روزبروز ضعيف و ضعيفتر ميشد. حيران مانده بودم كه در كشور بيگانه چطور زندگي ام را پيش ببرم. تنها همان دوستان نااهل شوهرم بودند كه هميشه به خانه آمده و از او احوال ميگرفتند. بعضي روزها مقدار پولي هم به دستم مي دادند و برخي اوقات هيروئين ميآوردند و به شوهرم تزريق ميكردند تا حالش اندكي بهترشود.
يك شب كه طبق معمول براي شوهرم هيروئين آورده بودند و حال او كمي بهتر بود. رفقايش را براي نان شب نگهداشت و از من خواست تا براي پذيرايي آنان غذا تهيه كنم.
پس از صرف نان، شوهرم به اتاق خودش رفت و من مصروف جمع كردن ظروف شدم. در همين هنگام يكي از آنان با بيشرمي دست در بازويم انداخته و مرا بسوي خودش كشاند. من به شدت خود را كنار كشيده با جديت گفتم:
"تو نمي شرمي كه اي قسم كارها ميكني. مه مثل خواهر و خانم برادرت استم. تو خجالت نميكشي. نمك حرام!"
مردسرش را خم نموده ايستاد. من هرآنچه در دستم بود، با شدت به زمين زده خواستم بروم به اتاق ديگر و شوهرم را خبر كنم، كه يكي از آنان برخاسته و دروازه را قفل نمود. وقتي بسوي دروازه دويدم؛ يكي ديگر شان محكمم گرفت. خلاصه داد و فريادهاي مظلومانه و عذر و زاري هايم جايي را نگرفت. آنان با بي حيايي، دستهايم را بسته و بزور بالايم تجاوز نموده، پي كار شان رفتند.
بقيهء آنشب تا صبح بيدار مانده و مانند ديوانه ها با خود حرف ميزدم، به سر و رويم چنگ ميانداختم و گريه و ناله ميكردم؛ اما شوهرم بيحال افتاده بود تا اينكه صبح بيخبر از همه جا برخاست. وقتي موضوع را به او گفتم، با خشونت مشتي به دهنم زده گفت: "دروغگوي! حال سر دوست هاي مثل برادر مه تهمت ميكني؟"
و بي اعتنا از خانه بيرون رفت. آنروز هم بسيار گريه كردم و با خود گفتم شايد در اين كار دست شوهرم بوده باشد؛ زيرا هر بار ميگفت كه اگر در خانه بود يا نبود، من از رفقايش مهمان نوازي كنم. حرف هاي شان را بپذيرم و از اوامر شان اطاعت كنم. آنروز هرآنچه بدي هايي كه شوهرم در حقم روا داشته بود، بخاطر آورده و گريه كردم و به مردان متجاوز و شرير، نفرين فرستادم.
شب ديگر بازهم رفقاي شوهرم، با چشم سفيدي به خانه آمدند و شوهرم بازهم آمرانه گفت كه بايد از آنان به خوبترين وجه پذيرايي كنم. با آنكه ديگر دانسته بودم شوهرم با آنان معامله نموده و مرا در اختيار شان قرار ميدهد، آنشب نيز با خون جگر و سيل اشك، آب و نان تهيه نموده و به اتاق ديگر رفتم؛ اما شوهرم با زور و جبر، مرا بيشرمانه در اختيار مردان بلهوس قرار داد و خودش استراحت كرد.
آنشب بعد از رفتن آنان تصميم گرفتم كه خانه، زنده گي، شوهر و همه چيز را رها كرده با پسر پنجساله ام، به خانهء پدرم بروم. فرداي همان روز وقتي شوهرم بيرون رفت، پسرم را گرفته از خانه بيرون شدم. در راه با جواني از هموطنانم برخوردم و از او خواستم كه راه برگشت به وطن را نشانم بدهد. او با خوشي پذيرفته گفت كه فردا او هم ميخواهد به افغانستان برود. من هم خوشحال شده با او به هوتلي رفتيم. او با مهرباني تمام مصارف من و پسرم را به عهده گرفته و مرا به مركز رساند و بعد سوار موترهاي منطقهء خود مانموده و مقداري پول هم به دستم داد و خدا حافظي كرد.
همينكه به خانه رسيدم، پدر و برادرم با ديدن من سر و صدا و داد و فرياد به راه انداختند. كه چطور و از كجا آمده ام و در اين مدت كجا بودم؟ من كه فكر ميكردم فاميلم با ديدن من خوشحال ميشوند و اوضاع را برعكس يافته بودم، مجبور شده و تمام حقيقت را به آنان گفتم؛ اما قبل از من شوهرم احوال فرستاده بود كه دختر تان از يك هفته بدينسو از خانه فرار نموده و خدا ميداند با كي رفته و چه ميكند.....
از اينرو سخنان من به نظر پدر و برادرم دروغ محض بود. هرچه اصرار كردم كه راست ميگويم، قبول نكردند و لت و كوبم نمودند.
پدرم فرياد زده گفت: "دختر بي حيا! آبرويم را به زمين زدي."
صدايش ميلرزيد. با همه قدرتش مشت هايش را بالا نموده و به سر و صورتم زد. همان لحظه، مزهء شور خون را در دهنم احساس كردم و در همان حال زاري كنان گفتم: "پدر جان به مه رحم كو مره ببخش!"
او با خشونت گفت: مجبورم نكو. اگه ني با يك گلوله به زنده گي منحوست خاتمه ميتم. تو آبرو و حيثيت مره لكه دار ساختي، بخاطر تو بين مردم سر ندارم؛ برو از اينجه!"
فرياد زده گفتم: "پدر تو نميفامي. او معتاد به هيروئين شده و مره ده اختيار مردهاي بيگانه ميمانه. مه مجبور شده اينجه آمديم."
بعد پيش پاهايش زانو زده گريه كردم تا مرا بخشيده و پناه بدهد؛ اما پدرم از دستم گرفته از خانه بيرونم كرد و در راه بست و با خشونت گفت: "از همو جايي كه آمدي، پس همونجه برو! ده اي خانه بري تو جاي نيس."
ناچار و نااميد پسرم را گرفته به راه افتادم و دوباره به مركز آمدم. درآنجا از هيچكس اميد كمك و ياري نداشتم؛ زيرا مردي كه پدرم بود قبولم نكرد. از ديگران چه توقعي ميتوانستم داشته باشم. تقريباً ساعت 7 شام بود كه به مركز رسيدم و به سمت نامعلوم در حركت شدم. در همين هنگام، يك موتر ملي بس پيش پايم ايستاده كرد. دريور، دروازهء موتر را باز نموده گفت: "كجا ميري همشيره بالا شو؟"
به سرعت من و پسرم به موتر بالا شديم. دريور، با مهرباني باز پرسيد: "همشيره! ده اي ناوقت شو با اي طفلك كجا ميري؟"
و من در ميان آه و ناله هاي دردناك دلم، هرآنچه در دل داشتم با او در ميان گذاشتم و هم گفتم كه فعلاً جايي براي بود و باش ندارم.
دريور با دلسوزي گفت: "همراه مه برين. مه شما ره به خانه يك دوستم ميبرم. او شما ره نگه ميكنه تا هروقتيكه خوش بودي همونجه باش."
او با آب و تاب از دوستش تعريف و توصيف كرد. من هم كه راه ديگري نداشتم ناگزيز با او رفتم. دريور مرا به اتاق سرايي كه در آن يك مرد تنها زنده گي ميكرد، برد. در مورد من سخناني به او گفت و من و پسرم را تسليمش كرد و خودش رفت.
مرد، آهسته آهسته از من در مورد زنده گيم پرسيد و من هم همه حرف هاي دلم را با او در ميان گذاشتم. مرد گفت كه زن و فرزندانش در ولايت ديگر استند و خودش براي كار به شهر آمده است. وظيفهء او فروش بوت و كالاهاي ليلامي بود از همان روز به بعد تا نيمه هاي هرشب، با او كار ميكردم و بوتها و لباسهايي ليلامي را آمادهء فروش ميساختم. بعد از يكي دو شب، اوخودش را به من نزديكتر ساخته و با وعده هاي چرب و نرمش با جبر و اكراه بر من تجاوز كرد. بعد از اين كارش، از او هم متنفرشدم. خواستم از نزدش فرار كنم، اما بزودي از اين فكر منصرف شدم؛ زيرا هرگاه از نزد او ميرفتم، معلوم نبود كه باز به دست چند مرد ديگر ميافتادم و باز مورد تجاوز چند تن قرار ميگرفتم.
سرانجام يك شب، مرد از من تقاضا كرد تا با او همكاري كنم و مال هايش را به فروش برسانم. پس از آن، هر روز چند جوره بوت و پيراهن را گرفته در نزديكي او كار ميكنم و شب يكجا با او به اتاق بر ميگردم. شب و روز سپري ميشود؛ اما با آنكه بارها از او تقاضا كرده ام تا با هم نكاح نماييم. او حرفم را پشت گوش ميكند و بر رنجهايم مي افزايد. من كه بدون كدام پيوند شرعي شب و روزم را در كنار او سپري ميكنم؛ احساس گناه مينمايم و اين گناه ها را به گردن آناني مي اندازم كه از همان ابتدا، جسم كوچكم را از چهارچوب خانواده دور انداخته و در برابر پول، به مردي كه هيچ شناختي از او نداشتم، دادند.
احساس تنهايي و بي كسي، سخت اذيتم ميكند. مي بينم كه نه دنيايي دارم و نه آخرتي و هر روزم با بدبختي ها به سر ميرسد. اكنون با مُهر بدنامي كه بر پيشاني دارم. از خداوند عالم تمنا ميكنم تا بتوانم روزي راه شرافتمندانه اي را در پيش گرفته و با وجدان راحت زنده گي كنم.
سوژه:از محمد نسيم عزيز نوروز
نويسنده : نيلاب "نصيري"
2 سرطان 1388
كابل كارته سه
آزاده اي در لحد
گور سرد و تاريك؛ آغوش گشوده بود، تا پيكر باريك، اندام سرد و دردمندي دختر جواني را در آغوش بكشد.دو خانم مصروف بريدن تكه هاي سپيد رنگ بودند تا جسد را كه با ضربات پيهم چاقو سوراخ سوراخ شده بود، كفن كنند. ساعتي را در برگرفت تا آزاده با كفن سپيد ملبس شده و داخل تابوت گذاشته شد.
دختر جوان، مادر يا خواهر نداشت تا بخاطر مرگش گريه كنند. برادرش هم از همان لحظات مرگ او ناپديد شده بود. تنها پدر بيچاره اش كه همزمان يگانه دختر و يگانه پسرش را از دست داده بود، در سوگ او اشك حسرت ميريخت.
نزديک هاي عصر چند مرد تنومند، تكبير گويان تابوت حامل دخترجوان را، روي شانه هاي شان برداشته ، داخل موتر گذاشتند و روانة آرامگاهي بزرگ شدند.به دنبال تابوت تعداد زيادي مردان با موتر هاي حامل شان براه افتادند. پير و جوان، از خود و بيگانه و دور و نزديك، سر تاسف تكان داده و به يكديگر ميگفتند:
"حيف جواني "آزاده"، دخترك بيچاره مادر نداشت و پدرش هم يك آدم بي تفاوت و ...."
پدر آزاده ،گاهي با آرامي و گاهي هم پر سر و صدا اشك ميريخت. گاهي رويش را با دستمال پنهان مينمود و با صداي بلند گريه سر ميداد و زماني هم با چشمان سرخ و اشك آلود به موتر جنازة حامل دخترش چشم ميدوخت.
يكبار به 22 سال قبل برگشت. زماني كه مدتي از عروسي اش مي گذشت ولي هنوز پدر نشده بود، عصر يكروز زنش مژده داد كه پدر ميشود.آنروز از خوشي در لباس نمي گنجيد. بيصبرانه انتظار آمدن روزي را ميكشيد تا طفلش را در آغوش بگيرد. ماههاي انتظار او چون سالهاي برايش سپري ميشدند و انتظارش طولاني و طولاني تر ميگرديد تا اينكه روزي خانمش از درد بيقرار شد، وقتي او را به شفاخانه برد،دخترك زيبايي بدنيا آورد و خانه و كاشانه مرد را مملو از گريه ها و خنده هاي كودكانه ساخت...
و اينك 22 سال به سرعت گذشته بود و مرد جنازة دختر يكدانه اش را تا گورستان مشايعت ميكرد. باز گريه تلخي سر داد و خودش را ملامت كرد. به يادش آمد كه همواره دخترش را سرزنش و نكوهش مينمود و در مقابل پسرش را از او برتر مي دانست. حرفهاي آزاده يادش آمد كه هر بار شكايت كنان ميگفت:
"پدر!آرش مره نميمانه كه ايني دامنه بپوشم. يا همراي اي پطلون و جمپر دراز به مكتب برم."
و او به پشتيباني ازپسرش با ترشرويي ميگفت:
" او راس ميگه دختر! همي كالا از پوشيدن اس كه تو پوشيدي. برو گم كو خوده.."
موتر ها به مقصد رسيدند و مردان تابوت آزاده را از موتر پايين نمودند. دومرد،نزد پدرش آمدند تا او را براي تدفين ميت دخترش ببرند. مرد افتان و خيران قدم ميگذاشت و هر لحظه به جسد بيجان دخترش نزديك و نزديكتر ميشد. سيلاب اشك حسرت و نوميدي از رخسار سرخ و ورم كرده اش به گريبانش سرازيز ميشد. مرد بسيار گريه كرد، هيچ نفهميد چطور داخل قبر دخترش شد و چطور روي او را بطرف قبله گشتاند و چطور بالاي سرش خاك فراموشي ريخت و چطور.....
وقتي به خود آمد؛ در خانه قرار داشت.هر اتاق، هر كنج و كنار خانه خالي بود. او با صداي بلند گريه سر داد و صدا زد:
" آزاده ... آزاده دخترم ... تو كجا استي؟ دخترم پس بيا پدر پيرت به تو ضرورت داره .. مه دوستت دارم آزاده دختر يكدانيم."
خانه در تاريكي مخوف و خاموشي مطلقي فرو رفته بود. مرد با عجله همه چراغ ها را روشن نمود. بعد به يكي يكي اتاق ها سر زد و بسوي آشپزخانه رفت. گرسنگي اذيتش ميكرد اما اشتهايي براي خوردن نداشت. با بي ميلي دهن دروازه آشپزخانه ايستاده شد و با ياس و نوميدي صدا زد:"آزاده جان! دختر قندم نان تيار نشده؟"
از اين لحن گفتار خوشش آمد با خود زمزمه كرد:
"كاش بسيار وقت اين طريقه را براي حرف زدن انتخاب ميكردم و دل شكستة دخترم را بدست ميگرفتم."
دوباره برگشت، سوي اتاق مخصوص دخترش رفت. كتابها و بكس مكتب آزاده روي اتاق افتيده بود. كلكين هاي اتاق باز بود و وزش باد باعث ميشد تا پرده هاي رنگين اتاق به طرز عجيبي برقصند. مرد لرزان لرزان نزديك رفت. بوي مرگ به مشامش خورد. به تلخي گريست. يكي يكي اشياي پراكنده روي اتاق دخترش را جمع كرد. يكبار چشمش به كتابچه رنگين و زيبايي افتاد كه عكس دخترش روي آن نصب شده بود. عكس حالت بسيار غمگين داشت. مرد لحظاتي به آن خيره شد. چند قطره اشك از چشمهايش روي آن ريخت، با عجله پاك شان كرد تا مبادا آسيبي به تصوير دخترش برسد. آرام روي تخت نشست و كتابچه را ورق زد. روي اولين صفحه با خط درشت و زيبايي نوشته شده بود:
"كتابچة خاطرات آزاده"
مرد باز هم صفحه زد و صفحه زد و چشمانش به خط زيباي دخترش كه با درد ها و اشك ها نوشته شده بودند،خيره ماند.
آزاده از لحظات مرگ مادرش و درد و رنجهاي را كه از دوري او متحمل شده بود، نوشته بود. مرد ميخواند و اشك ميريخت. دفعتاً در صفحه اي رسيد كه روي آن با خط درشتي نوشته شده بود.
" آزاده اي در لحد"
آزاده از هر باري كه پدرش به پشتيباني از برادرش او را لت و كوب ننموده بود، چيزي هاي نوشته و با مادرش درد دل نموده بود:
مادر جان! همه اتاق ها از وجود تو خالي استند و من يگانه پشتيبانم را از دست داده ام. برادرم حق و ناحق لت و كوبم ميكند و وقتي به پدرم ميگويم او هم از آرش حمايت مينمايد.
مادر! من كاملاً تنها استم. با وجوديكه كوشش ميكنم پا از جاده حيا و عفت فراتر نگذارم. همواره از سوي پدر و برادرم توهين و تحقير ميشوم.
مادر! دلم از زنده گي سير و گذشت روزگار برايم طاقت فرسا شده است. من پسر مامايم "عابد" را بسيار دوست دارم نه به عنوان اين كه با او ازدواج كنم، يا رابطه بدي داشته باشم. احساس ميكنم او مرا دوست دارد اما تا حال برايم چيزي نگفته است و آرش به ناحق به من الفاظ زشت ميگويد وتهمت ميبندد. وقتي در مقابلش حرفي ميزنم، باز مرا لت و كوب ميكند و وقتي به پدرم شكايت ميكنم. او هم رويه زشت دارد.
مادر! از وقتي تو رفتي رويه پدرم بد تر شده است. برادرم شبها نا وقت به خانه ميايد و بسياري شب ها نشه ميباشد.روز ها پنهان از پدرم سگرت دود ميكند و مرا تهديد مينمايد كه هرگاه به پدرم بگويم. لت و كوبم ميكند. پدرم فقط ياد گرفته كه مرا توهين كند و از راه هاي كه هرگز به آن قدم ننهاده ام، بازم دارد.
مادر ميداني! وقتي هر شب ميخوابم؛ آرزو ميكنم فردا وقتي برخيزم با پدر جديد روبرو شوم.پدري كه مرا با محبت در آغوش بگيرد، با مهرباني با من حرف بزند؛ راز هاي دلم را بداند و مواظب برادرم باشد. اما با تاسف هر بار آرزو هايم مي خشكند.
مادر! روزيكه آرش به ناحق به پدرم در مورد ارتباط ناجايز من با عابد گفت. مرگ را در چند قدمي خود ديدم. پدرم زياد لت و كوبم كرد، هرچه ميگفتم نمي شنيد. تا ميخواست با چوكي بر سرم بزند؛ از ترس زياد به اتاق دويدم و خود را از كلكين به پايين انداختم. بسيار زخمي شدم.
مادر! احساس كردم، بزودي به تو ميپيوندم و.....
همينگونه آزاده از درد هاي دلش اوراق كتابچه خاطرات را پر كرده بود.مرد با خوانش آنها با صداي بلند گريه ميكرد. پرده اشك جلو چشمهايش را گرفت و نتوانست، ديگر بخواند. بياد روزي قبل افتاد كه با جسد غرقه در خون دخترش برخورده بود. از همه ديوانه وار ميپرسيد:" دخترمه چه شده؟"
و عابد نزديك آمده گفته بود:" كاكا جان آزاده ره آرش همراي چاقو زده."
و ادامه داده بود:" من آزاده را بازار برده بودم. وقتي خانه آمديم كدام چيزي ياد آزاده رفته بود. با عذر و زاري خواست او را دوباره به بازار ببرم. من بسوي موترم كه در روي حويلي ايستاده نموده بودم رفتم.آزاده از عقبم آمد و يكبار آرش در روي حويلي پيدا شد.آزاده با ديدن او تكان خورد. آرش با يك خيز خود را روي آزاده انداخت. تا خواستم مانع شوم كه با يك چشم بهم زدن چاقوى تيزي را از جيبش بيرون آورد و وحشيانه چند ضربه پيهم به شكم و سر وصورتش زد. آزاده جيغ ميكشيد. من با چند سنگ و خشت كه بدستم آمد، بسوي آرش پرتاب كردم اما او به هيچ چيزي توجه نداشت، وقتي آزاده از پا درآمد. آرش با چاقوي خون آلود بطرف من آمد. من پا به فرار گذاشتم. آرش با يك خيز خود را به من رساند. يك چاقو به بازويم زد. من با يك حركت تند او را آنطرف پرتاب كردم. در همين هنگام همسايه ها سر رسيدند و چند مرد او را به زمين انداخته، محكم گرفتند. اما آرش همه را به يكسو زده و فرار نمود..."
مرد اشك هايش را پاك كرد و در آخرين صفحات كتابچه به عنوان درشتي برخورد:
" پدر دوستت دارم"
پدر! ميداني زياد دوستت دارم اما تو يكبار هم با صميمت با من حرف نزدي . در حاليكه بعد از مرگ مادر تنها اميدم تو بودي .
پدر! تو تنها به خود ميانديشي و توجهي به من نداري. در حاليكه من محتاج نگاه گرم و پناه تو استم. پدر! ميخواهم، رنجهايم را بشنوي ومرهم درد هايم باشي.
پدر! تو در طفلي هم مرا بيرحمانه ميزدي و مادر بيچاره ام فقط تماشا ميکرد. او اجازه نداشت از دخترش دفاع کند، زيرا برايش اخطار ميدادي که نزديک نشود ورنه او را هم لت و كوب ميكني و من فرياد ميزدم: مادر! مادر جان ! کمکم کن!
پدر! من از شب هاي تاريك و از تنهايي ميترسم و ميخواهم سرم را روي زانوهايت گذاشته بخوابم.
پدر ! هرگاه قبل از تو بميرم، روي سنگ قبرم بنويس :"تشنة محبت پدر آزاده"
پدر!.....
مرد ديگر تحمل خواندن ياداشت هاي دخترش را نداشت. غمگين، غضبناك و هيبت زده شده بود. از همه كردارهاي گذشته اش پشيمان گرديد. احساس كرد؛ زن و فرزندانش را با دستان خود از ميان برده است. در آن نيمه شب، صدا هاي هولناك كشيد. چون ديوي از درد بخود مي پيچيد و نعره ميزد. زمين و زمان را به دندان ميگرفت. يكبار به شدت روي سطح اتاق افتاد و از هوش رفت.
آفتاب با انوار طلايي رنگش همه جا را روشن نموده بود. اشعه هاي طلايي رنگش به اتاق آزاده رسيد و آرام بروي مرد خورد . گرمي نور خورشيد، احساس مطبوعي به مرد داد و با نوازش و گرمي بيدارش كرد. لحظاتي نميدانست،كجاست. افكارش را جمع كرد و همه چيز را بخاطر آورد. يكبار برخاسته نشست و با خود گفت. من بسياراشتباه كرده ام . گريه و ناله دردي را دوا نميكند. من زنده استم و فرصت دارم تا به همه گان نصيحت كنم تا از زن و اولاد هايشان به بهترين وجه مواظبت كنند.
نيلاب "نصيري"
2 ثور 1388
كليد گروپ كارته سه
از پشت برقع
وقتي كودكي بيش نبودم، بخاطرم ميايد كه پدرم گاهگاهي، از فروش زنان در منطقه هاي دوردست محله ما قصه ميكرد و مادرم دست به گريبانش انداخته، توبه كنان؛ سر بسوي آسمان بلند مينمود و به زنده گي،شوهر و اولاد هايش شكر ميكرد.اما هيچ كدام خبر نداشتيم كه سرنوشت چه خواهد شد و قلم زن چه نوشته است.
زمان طفلي را آرام آرام پشت سر مي گذاشتم و با شادي و خوشبختي تمام، زير سايه پدر و محبت مادرم زنده گي ميكردم. تازه يازده ساله شده بودم كه يك روز وقتي بوت هاي پدرم را پاك نموده ، پيش پايش گذاشتم و لباس هاي نظيفش را به دستش دادم، با مهرباني و محبت، نظري به قد و بالايم انداخته، گفت :
" راس ميگن كه دختر سبزي پالك اس، اينه دختر مه هم شكر خدا؛ جوان شده و ماره پير كد."
من شرميده به داخل خانه رفتم و مادرم كه متوجه صحبت هاي پدرم شده بود، با خنده گفت:
" پدر گلالي! نام خدا بگو و برش دعا كو كه به نام نيك، به خانه بخت بره بخير."
پدرم خنده معني داري سر داده، گفت: "ها بخير! خدا سبب ساز اس."
مدتي نگذشته بود كه پدرم مريض شد. بيماري او شدت گرفت و بستري اش ساخت.از آن پس روز ها نزد بسترش مي نشستم و از نصايح و صحبت هاي شيرينش، بهره ميبردم. شب ها تن بيمار پدرم در تب داغ مي سوخت و ناله خفيفي از گلويش بيرون ميشد. من و مادرم بنوبت با دستمالي آغشته با آب سرد، كوشش مي كرديم، از حرارت تنش بكاهيم. داكتر و حكيم منطقه هم آمدند و به تداوي اش پرداختند اما هيچ كاري موثر واقع نشد و سرانجام بعد ازتحمل دو سه هفته مريضي، در يك روز سرد زمستاني، پدرم را از دست داديم.
با مرگ او تنهاي، غم و رنج از هر سو فاميل كوچك ما را احاطه كرد. روز هاي يتيمي و بيچاره گي چون ماهي و ماههايش چون سالي سپري ميشد.مادرم براي امرار معاش ما در خانة يكي دو همسايه مالدار و ثروتمند محله، كار ميكرد و براي ما لقمه نان حلالية فراهم مي نمود. نزديك به يكسال به همين منوال گذشت تا اينكه عصر يكروز، خواستگاري عقب من آمد. مادرم نظر به رسم و رواج منطقه، مبلغي را بنام طويانه به آنان گفته و يك لست هم از مخارج عروسي برايشان پيش كشيد.
خواستگاران لست را گرفته رفتند و روز بعد آمده و همه شرط و شرايط را قبول كردند. مادرم هم بدون كدام اعتراضي در مورد آنها و يا پسر شان، راضي شد و پس از همان روز، من براي پسر آن خانواده كه 24 سال عمر داشت،نامزد شدم.
بزودي عروسي ما در يك روز گرم و زيبا تابستاني برگزار شد و من پا بخانه بخت نهادم. از همان اوايل درك كردم؛ شوهرم مرا دوست ندارد و از ازدواج با من راضي نيست.ازآن پس همواره كوششم اين بود تا رضايت او را جلب نمايم و در دلش جاي براي خودم پيدا كنم. اما باآنهم بار ها سعي و تلاشم در اين مورد ناكام ميشد. زيرا شوهرم همواره با كنايه و دلسردي ميگفت:
" توهيچ مقبول و جذاب نيستي كه خوش آدم بيايي." و گاهي هم مرا زشت رو و بد خلق توصيف ميكرد.هميشه ميگفت كه به مادر و پدرش بيشتر از او رسيده گي كنم.زيرا آنان مرا خوش كرده و به خانه آورده اند.من هم هر گونه خلق و خوي او را با برده باري تحمل ميكردم و به زنده گي با او ادامه ميدادم.مادرم با نصايح سودمندش مرا به اين باور ساخته بود كه روزي خوبي ها و مهرباني هاي من، دل سنگ و بي علاقه شوهرم را نرم ساخته وبه طرف من خواهد كشيد.
با گذشت زمان مادر دو پسر و دو دختر شدم و تقريباً نه سال از زنده گي مشتركم،سپري شد. هر طوري بود، از زنده گي راضي بودم تا اينكه يك روز شام شوهرم به خانه آمده و خلاف انتظارم با بيشرمي گفت:
"اوه زن! مه تره فروختيم.حالي خريدارت ميايه خوده تيار كو!"
نزديك بود، از تعجب شاخ بكشم. اما باز با خود فكر كردم كه شايد او شوخي كند. با خنده گفتم :
"توهيچ اصلاح نميشي پدر گلشاه! هميشه سرمه كبر ميكني. ميفامي كبر زوالي داره!"
اما او با شنيدن حرف هايم قهر شده،گفت:" ريشخندي خو نمي كنم. از اول برت ميگم،خوشم نميايي و تو خوده شله ساختي."
در همين ميان صداي تك تك دروازه شد. شوهرم رو به من نموده گفت:" او نه آمد برو ديگه."
دلم گواهي بد داد؛وحشت زده گفتم:" اي تو چه ميگي؟ از اي گپها خوشم نميآيد. مره آزار نتي."
او با قهر مخاطبم ساخته، گفت:" اولاد ها ره بان و برو!"
وقتي ديدم شوهرم جدي است وكوچه هم دو بار ديگر تك تك شد. به گريه و زاري به پا هاي شوهرم افتادم اما او از بازويم گرفته و كشان كشان مرا بطرف دروازه برد. اولاد هاي قد و نيم قدم كه از اين وضعيت سخت ترسيده بودند،هر كدام خود را به من چسپانده و از پدر شان ميخواستند تا رهايم كند، مگر شوهرم رها كردني نبود.
وقتي به حويلي رسيديم، خشويم چادر كلاني را آورده و بدون كدام اعتراض از كار پسرش خاموشانه، بسرم انداخته رفت. مرد خريدار داخل حويلي آمده، با بي حيايي دستم را به طرف خود كشيد. شوهرم هم اولاد هايم را يكي يكي به داخل خانه برد و تنها دختر دو ساله ام را با من گذاشت. مرد خريدار، من و دخترم را سوار موتر نموده و با خود برد. بعد ها دانستم كه او از محله خاصي است كه در آنجا خريد و فروش زنان، يك امر طبيعي ميباشد. مرد،دو زن و فرزندان ديگر هم داشت. او شخص عصبي، بدخو و بد اخلاقي بود و بعد ها هم فهميدم كه او از قاچاق انسانها، بخصوص زنان، زنده گي شباروزي خود و دو زن و فرزندانش را پيش ميبرد.
در خانه آن مرد، شب ها بخاطر دوري فرزندانم و اينكه دچار زنده گي فلاكت باري شده بودم،آرام آرام و پنهان از نگاههاي او گريه سر ميدادم. هنوز چند ماهي از رنج هايم سپري نشده بود كه غم ديگري سراغم را گرفت و آن گم شدن دخترك دو ساله ام بود. همان روز شوم وچند روز ديگر با بيچاره گي و تنهايي او را جستجو كردم. ولي اثري هم از كودك معصومم پيدا كرده نتوانستم.از آن پس شب و روز بخاطر دوري او گريه كرده وبا هر كه برميخوردم ، زاري مينمودم كه در يافتن او كمكم كند. اما دخترم پيدا نشد.
سرانجام گريه ها، باعث تبديل شدن سرنوشتم گرديد،طوريكه يكروز مرد خشمگين كه حوصله اش سر آمده بود، باسردي و بي علاقه گي برايم گفت:
" او بدبخت! ديگه تحمل اي چهره ترش كده و گريان تره ندارم. گريانها و چشمهاي پر اشك تو، برم خسته كن شده.غير گريه هيچ كاري نداري.ده هميقدر وخت يكروز روي خوش ته نديدم. مه تره سر يك آدم ديگه فروختيم، يك ساعت بعد پشتت ميايه و رنگته از اينجه گم ميكنه."
با شنيدن حرفهاي او، هيچ عكس العملي نشان ندادم و دست و پا بسته تسليم سرنوشت و تقدير شدم.زيرا ميدانستم كه هر نوع مقاومتم بي فايده است. وقتي خريدار جديدم آمد، يك دست لباسم را گرفته با آرامي همرايش رفتم.
خريدار جديد مشهور به حاجي، مرد ثروتمند و تاجري بود. او مرا بخاطري خريده بود تا برايش پسر بدنيا بياورم. حاجي مرد مهربان،نرم خو و دلسوز بود. از زنده گي با او رنجي نداشتم، بخصوص وقتيكه اولين طفلم را بدنيا آوردم و آنهم پسر بود،حاجي بسيار خوش شده و نزديكم نشسته گفت:
" تو به مه ملكه ثروت استي. تو بايد بري مه چند تا بچه ديگه هم بدنيا بياري."
مدتي، بي هيچ آزار و اذيتي با خوشي زنده گي كردم تا اينكه طفل دومم دختر بدنيا آمد. حاجي بسيار جگر خون شد. دخترك بيچاره عمر كوتاه داشت وبعد از چند روز از دنيا رفت. بزودي با وجوديكه كه ديگر تواني در وجودم احساس نميكردم،ناگزير باز حامله شدم و اينبار هم دختر بدنيا آوردم. حاجي كه ديد باز دختر بدنيا آمده، تصميم گرفت، زن بگيرد و در آن وقت دختر جواني را به قيمت بسيار بلند خريد.
زن نو حاجي، دو سه سال هيچ طفلي بدنيا نياورد و بدبختانه من سه دختر ديگر پيهم بدنيا آوردم و با اينكار از چشمان حاجي افتادم ولي باز هم او همرايم با مهرباني، رفتار ميكرد و برايم لباس هاي قيمتي و زيورات مياورد. انباق هايم كه تحمل اين وضعيت را نداشتند.شروع به سخن چيني و تخرييم نموده و روز ها حرف هاي بد و زشت از زبان من به حاجي ميگفتند.وقتي من آنان را دروغ گو و سخن چين خطاب ميكردم، سر و صداي ما بلند ميشد تا اينكه حاجي بي حوصله شده و يك روز مرا از خانه بيرون برده و بدست ملاي مسجد سپرد تا نزد شوهرم ببرد. ملا قبول كرد مگر او كه شخص نا اهلي بود،شام همانروز مرا به مرد ديگري فروخت. كار آن مرد شرير هم خريد و فروش زنان بود.
وقتي به خانه او رفتم؛ در آنجا چهار زن ديگر را ديدم.هر كدام آنان مانند من زنان بدبختي بودند كه چند بار مورد خريد و فروش،قرار گرفته بودند. ما همه چند روزي در آن خانه مانديم. درآنجا هيچ آزار واذيت متوجه ما نبود. نان و آب خوب و جاي خواب راحت داشتيم تا اينكه مرد، عصر يكي از روزها براي همه ما برقع هاي سياه آورد تا بپوشيم و با او روانه جايي شويم. همه برقع پوشيده و با او سوار موتري شديم.
راه بسيار دور بود، با گذشتن از چند كوه و كوتل و دشت هاي خشك و بي آب، بالاخره شب هنگام به باغي رسيدم كه با چراغ هاي كلان روشن شده بود، در آن باغ مرداني زيادي جمع شده بودند.
مردان بي حيا يكي يكي ميامدند و هر كدام دستان ما را لمس نموده، دقيق ميديدند. دفعتاً در ميان مردان خريدار چشمم به شوهرم افتاد. شوهري كه نه سال تمام با او زنده گي نموده بودم. قلبم به شدت تپيد واحساساتي شدم. دلم ميخواست،فرياد بزنم و او را كه مسبب بدبختي هايم شده بود، دشنام بدهم اما در آنوقت ما اجازه حرف زدن و به كسي نزديك شدن را نداشتيم. ناچار سنگ صبر بر سينه زده، خاموش ايستادم.
سرانجام نوبت به شوهرم رسيد. او نزديكم آمده، دستم را بدست گرفت و پشت و رو كرده، دقيق مشاهده نمود.آتش خشمي سراپاي وجودم را فرا گرفته بود،ميخواستم فرياد زنان به سر و صورتش بزنم،موهايش را بكنم. اما شوهرم دستم را رها كرده، از مقابل چشمهايم رد شده و دست زنان ديگر را هم به نوبت ديده، رفت.
اشك از چشمان من چوب سيل آبي به گريبانم ميريخت و از خدا ميخواستم تا مرا دوباره به شوهرم برساند. نميخواستم از اين هم بدبخت تر شوم. يكبار مردي كه ما راه به باغ آورده بود، خطاب به من گفت:
" بيا او زن آخري! تره فروختيم!"
وقتي ناچار نزديكش شدم، دست انداخته، بازويم را گرفت و بطرز عيب و باور نكردني،مرا تسليم شوهرم كرد. من خاموشانه گريه ميكردم، نميدانستم خوش باشم يا جگر خون ولي در هر حال از خداوند شكر گذاري مينمودم.
شوهرم مرا سوار گادي ساخته و خودش پهلويم قرار گرفته، آهسته آهسته بيخ گوشم زمزمه كرد:
"هيچ نترس!جگر خون هم نباش! مه قدر زنه فاميديم! مه تره بري هميشه خانم خود ميسازم و خوش نگاهت ميكنم.گريان نكو. مه همه چيز دارم.انشاالله همرايمه خوشبخت ميشي!"
من خاموش مانده و هيچ نمي گفتم.
وقتي به خانه آمديم شوهرم با لحن چاپلوسانه گفت:
" رويته نشانم نميتي؟ ها باش روي نمايك ته بتم."
او مقدار پول از جيبش بيرون آورده، مقابلم گرفت.بغضي گلويم را تنگ فشرد. در همان حال رويم را بلند كردم.
شوهرم شگفت زده شده، با تعجب گفت:
" تو! تو استي هيچ باورم نميشه! گلالي تو از كجا شدي؟"
يكبار با صداي بلند، هاي هاي به گريه افتادم و خود را در آغوشش انداختم و در ميان هق هق گريه، همه آنچه طي چند سال برسرم گذشته بود،برايش قصه كردم.
شوهرم كه با گريه هاي من گريان شده بود. مرا تنگ در آغوشش فشرده گفت :
"گلالي جان مره ببخش! من تره بسيار رنج داديم.ميفامي او وخت مه تره بسيار ارزان فروخته بودم. ولي حالي به قيمت جانم بدست آورديم . خداوند تره به مه دوباره داده و از مه امتحان ميگيره. باور كو كه مه بعد از فروختن تو بسيار پيشمان شده بودم. مه وعده ميكنم كه تره مثل تخم هاي چشمم نگا خاد كدم تو فقط مره ببخش."
نيلاب نصيري
اولين داستان نوشته شده در سال 1388 خورشيدي 11 حمل
دعاي بد
در آن نیمه شب صدای قدمهای مرد جوان هر چند آهسته هم بود، درفضا مي پیچید، او متفکر راه میرفت و با خود میاندیشید. آينده تاريكي براي دختر كوچك و نو تولدش ميكشيد و بسيار ناراحت ميشد. دلش نميشد براي او مرگ بخواهد و گاهي هم آرزو ميكرد حرف هاي نرس غلط بوده و يا اينهمه را در خواب ديده باشد. اما نداي از دورنش برميخواست و ميگفت اين همه راست است تو پدر دختري .... زبان دل هم ياري اش نميكرد تا براي دخترش عيب بگذارد . اما...
با درك حقيقت تلخ در آن سكوت شب به صداي بلند گريه تلخ و جانسوز سر داد.
بعد از ساعتي دوباره به محل انتظار برگشت. مرداني زيادي آنجا انتظار ميكشيدند و گوش به صدا سپرده بودند. در همين هنگام خدمه شفاخانه بيرون شده پرسيد : "پايواز شريفه كيس ؟"
مرد جوان با عجله خود را از ميان مردان بيرون كشيده گفت:" مه استم خيريت اس ؟ "
خدمه نسخه داكتر را ژيش كشيده آمرانه گفت:" برو دواي مريضته بيار!"
مرد باز براه افتاد و باز متفكر بود ،نميتوانست حقيقتي را كه با آن مواجه شده باور كند. براي پدر شدن هشت سال تپيده بود و از وقتي دانسته بود كه طفل شان دختر است براي در آغوش گرفتن او هزاران بار از خداوند پاك تمنا كرده بود. اما اينك بسيار مايوس بود......
سرانجام دوا را گرفته برگشت تا آذان صبح منتظر ماند. با دميدن شفق باز هم خدمه آمد و پايواز شريفه را خواست و خريطه كالا و اسباب او را تسليمش كرد و گفت كه لحظاتي بعد مريض و طفلش را مياورد.
دقايقي نگذشته بود كه شريفه با گامهاي دردمند بيرون آمد. مرد موتر را نزديك دروازه آورده و خانم و طفلش را سوار آن ساخت و هر سه به خانه آمدند. وقتي مرد جوان دختركش را در آغوش گرفت احساسي او را وا داشت تا پاي دخترش را ببند. با ديدن پاي كوتاه و سو شكل دخترش به گريه افتاد. زن نيز درد هايش را فراموش كرده و به همراهي شوهرش زار زار گريست. مرد زنش را به آرامش فرا خوانده گفت:
" گريه نكو شريفه! حالي دنيا مترقي شده مه دخترمه تداوي ميكنم. او ره به هر گوشه دنيا كه شوه ميبرم. تو فكر نكو.
اما شريفه در ميان گريه با بيچاره گي زار زار ميگفت: " اگه كسي به دختركم طعنه بته كه لنگ و معيوب اس باز مه چتو كنم. خدا همو روز به مه مرگ بته كه بشنوم كسي به دخترم بگويه دختر لنگ! دختر معيوب !رامين جان آينده دخترم چتو خاد شد؟ همراي او كي عاروسي خاد كد، دخترمه كي خاد گرفت وي دخترك بدبختم ."
با شنيدن حرفهاي شريفه رامين تكان خورد قلبش به لرزه آمد و فرياد زد:" بس كو شريفه!!! بس كو !!!" و به گريه افتاد. دخترك را دوباره به آغوش زنش داد و از اتاق بيرون رفت با عجله خود را زير درخت چنار، روي چار پايي رنگ و روي رفتة رساند و هاي هاي گريست. حرفها و گريه هاي دقايق قبل شريفه او را به ياد گذشته هايش انداخت. به هفت هشت سال قبل روز گاري كه محصل پوهنتون بود و كمتر پسران به زيبايي و كاكه گي به او ميرسيدند. قامت بلند، اندام درشت، موي هاي سياه و براق، جلد نرم وشاداب، چشمان ميشي و چهره جذاب او كافي بود تا دختران زيبا و جوان را به خود جلب كند. او در آغاز به مينا علاقه زياد داشت، بعد ها وقتي ديد دختران ديگري هم به او علاقمند استند و مينا هم ازدواج نمود. تصميم گرفت گاهي به يكي و گاهي به ديگري دل ببندد.و وقتش را خوش سپري كند با هر دختر بيشتر از ديگري روابطش را محكمتر ميساخت ، با آنان عكس هاي يادگاري ميگرفت و برايشان وعده ازدواج ميداد. وقتي دختران از او ميخواستند كه عقب شان خواستگار بفرستد. او به بهانه هاي مختلف آنان را از خود ميراند و ترك شان ميكرد.
در ميان همه دختران"رويا" از زيبايي و جذابيت خاصي برخوردار، بود و در تعمير مقابل صنف رامين شان درس ميخواند . او با ساده گي بيشتر فريب نگاه هاي محبت آميز رامين را ميخورد. او رويا نام داشت و واقعا" چهره رويايي و جذاب داشت. رامين رويا را از نزديك نديده بود. آن دو از عقب كلكين صنف همديگر شان را ملاقات ميكردند و رامين بار ها براي رويا نامه ها و يا هم پرزه هاي عاشقانه مينوشت و بدست كسي ميفرستاد. تا اينكه او را راضي ساخت، باهم از نزديك ملاقات كنند.
آنروز با آنكه درس جريان داشت. رامين از صنف بيرون شد. خيالات شيطاني احاطه اش كرده بود. بسيار خوش بود كه رويا را از نزديك مي بيند. با خود زمزمه ميكرد:" رويا از همه دختراني كه تا حال ديده ام، زيباتر و قشنگتر است ."
قلبش سرشار از هوا و هوس شده بود.. دلش ميخواست دستان ظريف رويا را در دست گرفته ببوسد..با خود ميگفت:" كاش موقوع مساعد شود تا يكبار او را در آغوش بگيرم و ببوسم. كاش... "
در همين هنگام صداي قدمهاي كسي او را از افكار شيطاني بيرون كشيد. سرش را به عقب برگرداند. از پشت گلبته ها چشمش به صورت زيبا و جذاب رويا افتاد كه آرام آرام نزديك ميشود. رويا مو هاي خرمايي رنگ و زيبايش را به دست باد سپرده و آهسته آهسته قدم ميگذاشت. رامين تحت تاثير زيبايي او آمده و محو تماشايش بود. وقتي رويا از عقب گلبته ها بيرون شده و نزديك رامين رسيد. رامين دست دراز كرد تا دستان نرم ولطيف رويا را عاشقانه در دست بگيرد اما رويا با خنده دلنشين دستانش را پنهان نموده گفت :" ني رامين بد اس."
رامين كه اندكي عصباني شده بود،گفت:" بتي ني دستاي ته! جان مه! زنده گي مه!.مه برابر همه دنيا دوستت دارم. مه عاشقت استم، رويا!"
دفعتا" چشمان رويا اشك آلود شد. رامين با ناراحتي پرسيد:" مه گپ بد زدم . رويا جان ! چرا گريه ميكني؟"
رويا به صداي كه از عمق نوميدي هايش سرچشمه ميگرفت، گفت:
" رامين جان تا حالي كسي مره ايقدر دوست نداشته و همه مره به چشم كم ميبينن."
رامين با تعجب گفت : "تو چه ميگي؟ چرا مردم تره به چشم كم بيبينن؟ تو هيچ كمبودي نداري؟"
رويا با بيچاره گي گفت:" مه معيوب استم."
با شنيدن كلمه "معيوب" رامين متعجب شده پرسيد:" چي معيوب؟"
رويا دامنش را اندكي بالا برده و پايش را نشان داده گفت:" ها ! يك پايم كمي خورد و كوتاه است و به مشكل به زمين ميرسه و مه در راه رفتن ميلنگم."
باشنيدن حرفهاي رويا ،رامين خاموش و متفكر شد، گويي آب سردي بالايش ريخته باشند. رويا همانطور گريان بدون اينكه حرف ديگري بزند از نزدش رفت. وقتي اندك اندك دور ميشد. رامين تازه متوجه شد كه رويا هنگام راه رفتن ميلنگد. دلش به حال او سوخت و با خود گفت:" حيف اي دختر مقبول!"
بعد از آن روز باز هم بار ها رويا را از عقب كلكين ميديد يا در وقت رخصتي يكجا با او به راه ميافتاد و همرايش صحبت ميكرد . رامين، رويا را دختر پاك طينت، ساده وصميمي ، مهربان و دلسوز يافته بود و بيشتر اوقات با او راز دل ميكرد و يا هرگاه در مشكلي ميافتاد از او راه حل ميجست.رويا هم با وجدان آگاه با همه مسايل برخورد ميكرد و رامين را عاشقانه دوست داشت. رامين هميشه به او ابراز عشق و علاقه ميكرد و برايش وعده ازدواج ميداد. او بار ها ميكوشيد تا به رويا نزديكتر شود اما رويا هر گونه روابط را با رامين در يك حد نگهداشته بود و هيچ گاه پا فرا تر نميگذاشت.
از دوستي و محبت رامين ورويا مدتي سپري شد و در همين ميان دختر جوان وجذابي ديگري بنام "شريفه" به صنف رامين آمد. در اولين روز نگاههاي آندو به هم گره خورد و به قلب هايشان نفوذ كرد. رامين پيش دستي نموده از دختر زيبا سوالاتي كرد و روزي بعد برايش گفت كه بسيار دوست داشتني و جذاب است. شريفه كه دختر هوشيار و چالاكي بود و از رامين هم خوشش آمده بود. بزودي او را نزد پدر ش را كه در پوهنحي ديگر استاد بود، برد و هر دو را به هم معرفي كرد و بعد هم روابطش را با رامين محكمتر ساخت. پدرشريفه از رامين در مورد پدرش پرسيد و بعد هم از او خواست تا زمنيه ديدار شان را فراهم سازد.
سرانجام روابط دو مرد روشنفكر بسيار به هم نزديك شد و آندو تصميم گرفتند تا جگر گوشه هاي شان را به نزديكتر ساخته وپيوند آندو را ببندند. رامين خواهي نخواهي به اين نامزدي تن داد زيرا در جالي افتاده بود كه ديگر نجات پيدا كرده نميتوانست.
وقتي رويا از نامزدي رامين آگاه شد در ابتدا باور نكرد. زيرا رامين با او وعده هاي زياد داده و به زنده گي اميدوارش ساخته بود. او يكي از دوستانش را عقب رامين فرستاد. رامين كه با شريفه قرار ملاقات داشت از خواهش بيموقع رويا عصباني شد و وقتي دوست رويا اصرار كرد كه رويا گفته كاري ضروري با او دارد، با قهر گفت:
" به رويا بگو يراي آخرين بار به ديدنت ميايم."
وقتي قاصد نزد رويا آمد و پيام رامين را آورد. رويا اندوهگين شد اما باز هم بخود تسلي دروغ داده انتظار نشست تا اينكه وقت ملاقات فرا رسيد و رامين از دور نمايان شد . لبخند مليحي روي لب هاي خوش تركيب رويا نقش بست. براي لحظه اي هر آنچه شنيده بود به باد فراموشي سپرد. اما وقتي رامين نزديك آمد. قهر بود تا رويا ميخواست سلام كند كه او بدون مقدمه با غرور و صداي بلند گفت:
" درست شنيدي رويا مه نامزد شديم و بزودي عروسي ميكنم و همتو كه احوال روان كده بودم بري آخرين بار آمديم تره ببينم !"
رويا كه بغضي گلويش را مي فشرد با گريه گفت :"ايتو نكو رامين مه تره بسيار دوست دارم مه و تو وعده زنده گي مشترك داده بوديم .يادت رفته ؟"
رامين عصباني شده گفت: "تو چي فكر كدي رويا! مه كل زنده گي خوده همراي يك زن معيوب تير كنم. تو بدرد نميخوري مه بخاطر دل خوشي خودت همرايت دوستي كدم. وعده ها ره هم بخاطر خوشي تو برت داديم. مه ديگه هدف نداشتم .برو ديگه از امروز به بعد مه هيچ تره نميشناسم از مه و تو خلاص. خوده سر مه تپ نكو دختر لنگ !"
رويا با شنيدن حرف هاي رامين به صداي بلند به گريه افتاد. تعداد از محصلين دختر و پسر كه به سر و صداي آندو جمع شده بودند، انگشت به دهن به حال رويا افسوس ميخوردند.
رويا كه از حرف هاي زشت رامين سخت رنجيده و دل شكسته شده بود. به صداي بلند گفت :
"برو رامين! مه پيش خود و خدايم پاك استم مه هيچ قسم روابط نامشروع با تو نداشتيم كه از او رنج بكشم و از خدا ميخوايم كه به تو فريبكار و امثال تو جزا بته . تو دلمه شكستاندي ، تا زنده استم ده حقت دعاي بد ميكنم . خدا پدر دختر لنگ بسازيد . الهي خير نبيمي ."
با خاطر آوردن حرف هاي رويا موي بر بدن رامين راست شد. احساس كرد از اثر شكستن دل رويا و دعا هاي بد او دخترش لنگ به دنيا آمده است. يكبار غرورش شكست به دو زانو روي زمين نشست و با دو دست رويش را پوشانده و از سوز دل گريه سر داده گفت: "خداوندا مره ببخش مه بسيار بدي كديم. سزاي عمل مره به دخترم نتي. خداوندا تو شفا دهنده هر مرض و پوشاننده اي هر عيب استي. دخترمه خوب بساز!"
با سرعت برخاست، اندكي با توبه و پشيماني از گناه، آرامش يافته بود به اتاق برگشت. دروازه اتاق با صدای دلخراشی ناله میکرد ، باد زوزه میکشید،کلکین ها اتاق باز و بسته میشدند وپرده ها از شدت وزش باد میرقصیدند و رامين دقايقي متعددي متفكر به پاي معيوب دخترش چشم دوخته بود.
نيلاب "نصيري"
كليد -کارته سه
آخرين روز هاي سال 1387 خورشيدي 27 حوت


